حبيب بن مظاهر

عارفان مسلح

نيم روز، مقاومت و فداكارى، و قرنها تابندگى و افتخار; اين ثمره‏اى از حماسه عاشوراست.

ياران حسين(ع) كه فداكارى و ايثار و جهادشان به تاريخ حركت داد، و به زندگى معنا بخشيد و به مرگ، عظمت عطا كرد، ضرب المثل شدند. و يادشان سرمايه الهام و شورآفرينى گشت و نامشان قرين مجد و عظمت گرديد، و خونشان در پاى نهال اسلام ريخته شد و به دين و عزت و شرف و آزادگى، جانى دوباره بخشيد.

آرى، اين گونه از «مرگ‏»، «حيات‏» پديد مى‏آيد، و اين‏سان «فنا»، «بقا» مى‏آفريند، و اين چنين خون سرخ شهيد، يادسبز جاويد را ترسيم مى‏كند و شهيدان، «اسوه‏» هاى تاريخ مى‏گردند در ديندارى، درتقوا و مرزبانى از احكام الهى،در دفاع از قرآن و حمايت از امام، در يارى حق و عدل، در آزادگى و عزت،در حقخواهى و ستم ستيزى و در همه فضيلتها و ارزشها. محور كلام، «عاشورا» است، و ميدان عمل، «كربلا».

در سال 61 هجرى كه نيم قرن از رحلت پيامبر اسلام مى‏گذشت، جامعه اسلامى گرفتار حاكمانى شده بود كه تحريف دين و كشتن آزادگان و هتك حرمتهاى الهى و احياى جاهليت‏سياه و دنيازدگى و ستمگرى و شكمبارگى و شهوترانى كمترين و كوچكترين فسادهايشان بود.

حسين بن على(ع) قيام كرد، تا دست‏يزيد تبهكار را از سرنوشت امت اسلام كوتاه سازد. زمانه دشوارى بود; امتحانى پيش آمده بود كه دينداران واقعى كم شده بودند و مردان جهاد و شهادت كمتر يافت مى‏شدند; اكثر مردم به «زندگى‏» روى آورده بودند!

حسين(ع) براى احياى حق و اسلام، مردانه قدم به ميدان گذاشت و نهضت ضد يزيدى خود را -كه ضد كفر و ستم بود- با يارانى مصمم و وفادار و حق‏شناس به انجام رساند.

اصحاب او اندك بودند، ليكن درعاشورا كيفيت مطرح بود، نه كميت; ايمان و عشق به شهادت در راه خدا ملاك بود، نه فزونى جمعيت و زيادى نفرات.

اغلب همراهان حسين بن على‏«ع‏»، عابدان شب زنده‏دار، زاهدان وارسته، قاريان قرآن شناس، قهرمانان با بصيرت، معلمان سلحشور و مجاهدان پرهيزكارى بودند كه آثار عبادت‏و تهجد در سيمايشان هويدا بود. حضور تنى چند از صحابه پيامبر اسلام و حواريون حضرت امير در سپاه اندك سيد الشهدا قداست و وجهه و معنويتى پر شكوه به جمع آنان بخشيده بود.

در نوشته حاضر با چهره تابناك و شخصيت‏برجسته يكى از يلان دلاور و شيران بيشه شجاعت و ايثار و حماسه‏آفرينى آشنا مى‏شويم، تا شايد اين آشنايى، ما را در پيروى و تاسى به آنان يارى رساند.

اين قهرمان عابد و عارف، «حبيب بن مظاهر» است كه نامش آشناست و با كربلاى حسين و عاشوراى شهادت، پيوندى ناگسستنى دارد.

برخى از عاشوراييان، جزء مسلمانان فداكارى بودند كه حتى حضور رسول خدا(ص) را هم درك كرده بودند، و بعضى‏شان از دليرمردان ركاب اميرالمؤمنين و ياران آن حضرت بودند كه در حضورش با دشمنان حق جنگيده و در شمار اصحاب امام مجتبى (ع) هم بوده‏اند و سرانجام حسين‏بن على(ع) را دركربلا يارى كرده و دراين راه به شهادت‏رسيده‏اند.

حبيب و ياران ديگر ابا عبدالله الحسين(ع) در روز عاشورا، از چنان عظمت و شكوه و مقامى برخوردار بودند كه مايه غبطه همگان است. تعبيراتى را كه امام صادق(ع) درباره آنان به كار برده است، بسيار ارزشمند است.

القابى همچون «اوليا و دوستان خدا»، «برگزيدگان پروردگار»، «ياران وفادار دين خدا»، «انصار پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين‏»، «پاكان رستگار و سعادتمند» و... از زبان امام صادق(ع) درباره آنان صادر شده است (1) .

كدام مكتب و آيين و ملت و نژاد، به اندازه اسلام در داشتن سرمايه‏هاى انسانى غنى است؟

در كدام مسلك و دين، اين همه شخصيتهاى برجسته و الهام بخش مى‏توان يافت؟

درود بر اسلام كه اين همه ذخاير معنوى دارد، درود بر اين پاكمردان متعهد و شهيدان جاويد كه آبروى اسلام و قرآنند، و «اسوه‏»هايى براى الگوگيرى و پيروى كردن.

اميداست كه اين نمونه‏هاى متعالى براى همه ما و همه رزمندگان پرتوان جبهه نورانى اسلام و براى همه آزادگان دنيا سرمشق كمال جويى و فضيلت‏يابى باشد.

باشد كه راه كربلا باز شود، تا در جوار بارگاه حسينى و مرقد سالار شهيدان، اين ياران وفادار سيدالشهدا را هم زيارت كنيم! آمين.

حبيب بن مظاهر اسدى (2)

سابقه در دين و خدمت‏به اسلام و درك محضر رسول رسول خدا(ص) از افتخارات حبيب بن مظاهر بود. حبيب بزرگمردى از طايفه افتخار آفرين «بنى اسد» بود. او يك سال پيش از بعثت پيامبر اسلام به دنيا آمد. كودكى‏اش همزمان با سالهايى بود كه پيامبر در مكه مردم را به توحيد دعوت مى‏كرد، و جوانى‏اش، هم عصر با دوران حكومت الهى رسول‏خدا در مدينه و آن سالهاى جهاد و حماسه و فداكارى در راه دين خدا بود.

فيض ديدار پيامبر، توفيقى بود كه حبيب بن مظاهر را از همان آغاز با معارف دين و حكمتهاى متعالى و سرچشمه زلال و جوشان تعاليم جاودان اسلام آشنا ساخت.

حبيب از اصحاب پيامبر به حساب مى‏آمد و از آن حضرت حديثهاى زيادى شنيده بود. صحابى بودن اين چهره عظيم‏الشان تاريخ اسلام (3) مقام و موقعيت او را والاتر ساخته بود و شركت او در سن 75 سالگى درنهضت كربلا و دفاع مسلحانه‏اش از حسين بن على(ع) از صحنه‏هاى پر شكوه و سرشار از معنويتى است كه فقط در جبهه‏هاى نورانى مؤمنان حق پرست‏يافت مى‏شود.

در دوران اميرالمؤمنين(ع)

پس از وفات پيامبر، حبيب بن مظاهر در خط ولايت على‏بن ابى‏طالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرت را به سان چشمه‏سار زلال حقيقت و حجت‏بى‏نظير الهى و وارث علوم پيامبر مى‏شناخت. از اين رو، به آن حضرت روى آورد و در شمار ياران خالص و حواريون و شاگردان ويژه على بن ابى‏طالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و از حاملان علوم على -عليه السلام - بود (4) . حبيب بن مظاهر در رديف ياران فداكارى همچون ميثم تمار، رشيد هجرى، عمروبن حمق و... بود و همانند آنان معارف گرانبهايى از مولاى خود فرا گرفته بود، كه يكى از آنها «علم بلايا و منايا» بود; يعنى پيشگويى حوادث و خبر داشتن از وقايع آينده و تاريخ و كيفيت‏شهادت خود و ديگران.

به نمونه مشهورى كه در اين باره نقل شده است توجه كنيد:

ميثم تمار، سوار بر اسب از نزديك جايى كه جمعى از طايفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مى‏كرد. در اين حال، حبيب‏بن مظاهر را ديد كه او نيز سوار بر اسب بود. آن دو به يكديگر نزديك شدند، تا حدى كه گردن اسبهايشان به هم مى‏خورد و گفتگويى طولانى كردند. در آخر، حبيب بن مظاهر خطاب به ميثم گفت: گويا پيرمرد خربزه فروشى (5) را مى‏بينم كه در راه عشق و محبت دودمان پيامبر(ص)، او را به دار آويخته‏اند و بر چوبه دار، شكم او را پاره مى‏كنند.

ميثم هم گفت: من هم خوب مى‏شناسم مرد سرخ رويى را كه گيسوانى دارد (منظورش خود حبيب بن مظاهر بود) و به عنوان يارى فرزند رسول خدا، حسين بن على، به ميدان مى‏رود و كشته مى‏شود، و سربريده‏اش را در كوفه مى‏گردانند.

آنان پس از اين گفتگو، از هم جدا شدند. كسانى كه آنجا بودند و اين گفتگو را از آن دو شنيده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و به خيال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مى‏كردند كه «رشيد هجرى‏» از راه رسيد و ازآنان سراغ ميثم و حبيب را گرفت. به او گفتند: همين‏جا بودند و چنين و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشيد گفت: خداوند، ميثم را رحمت كند; فراموش كرد كه اين مطلب را هم اضافه كند كه به آورنده سر بريده حبيب در كوفه صد درهم بيشتر جايزه مى‏دهند و آنگاه آن سر را در شهر مى‏گردانند!

حاضران به يكديگر گفتند: اين يكى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نكشيد كه ميثم را بر در خانه «عمروبن حريث‏» بر فراز چوبه دار، آويخته ديدند و سر حبيب بن مظاهر را هم به كوفه آوردند و آنچه را كه آن روز گفته شده بود به چشم ديدند (6) .

روزگار گذشت و خلافت‏به اميرالمؤمنين(ع) رسيد و آن حضرت مقر خلافت را از مدينه به كوفه آورد. حبيب بن مظاهر هم به كوفه آمد و در اين شهر ساكن شد، تا هميشه بتواند در حضور و در ركاب مولايش على(ع) باشد.

حبيب در تمام جنگهاى آن حضرت شركت كرد (7) . در آن زمان، حبيب بن مظاهر يكى از شجاعان بزرگ كوفه به حساب مى‏آمد كه در زمره ياران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار كريمانه، در آشنايى و بصيرت به مسائل دين و احكام خدا، در پاكى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت‏به امام و اهل‏بيت پيامبر اسلام نمونه بود. او در جميع علوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبى، تبحرى داشت كه - چه در زمان خلافت على(ع) و چه پس از آن - مايه اعجاب و شگفتى ديگران بود (9) . حبيب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت‏به امام، جزء «شرطة الخميس‏» (10) به حساب آورده‏اند (11) .

حبيب چهره‏اى زيبا داشت، جمال معنوى‏اش هم به‏حدكمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپيده فجر، ختم قرآن مى‏كرد و به نيايش و عبادت خدا مى‏پرداخت (12) .

وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسيد، حبيب بن مظاهر تقريبا 54 سال داشت و بار يك عمر تقوا و ايثار و تجربه و آگاهى و بصيرت را به دوش مى‏كشيد، تا در سالهاى آينده هم، همچنان در صراط مستقيم حق و در دفاع از امام و يارى دين بكوشد.

در سالهاى خفقان اموى

پس از شهادت اميرمؤمنان على - عليه السلام اوضاع اجتماعى - سياسى جامعه اسلامى بحرانى‏تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنه سياسى كشور كنار زده شد. معاويه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و ديكتاتورم‏آبانه معاويه در طول بيست‏سال حاكميتش در قلمرو مملكت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبليغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شيعيان پيرو اهل بيت در شديدترين وضع خفقان بارى به سر مى‏بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعيد و قطع حقوق و اخراج از كار، از رايجترين شيوه‏هاى سياست معاويه نسبت‏به آزاد مردان پاك بود.

در همين دوران بسيار تلخ بود كه امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاويه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسيد. امامت‏شيعيان به حسين بن على(ع) رسيد، ولى سياست معاويه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) شيعيان به امام حسين(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستور سكوت داد. (13) تا اينكه بالاخره در سال شصت هجرى معاويه از دنيا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالايق و شرابخوار و فاسد او «يزيد» رسيد.

روشن است كه در اين سالهاى طولانى، حبيب بن مظاهر هم مانند بسيارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى‏خورد و كارى از دستش بر نمى‏آمد. حبيب پيرو امام بود و در موضعگيريهاى اجتماعى - سياسى تابع حجت‏خداوند بود.

حسين بن على(ع) تن به بيعت‏با يزيد نداد و از مدينه به مكه هجرت فرمود. حضور امام در مكه و اقامت چند ماهه‏اش در آن شهر، به گوش افراد زيادى رسيد. از جمله شيعيان كوفه هم از اين ماجرا با خبر شدند و در خانه «سليمان بن صرد خزاعى‏» جلسه‏اى تشكيل دادند. سليمان كه از چهره‏هاى سرشناس شيعه و از شخصيتهاى معروف كوفه بود و به آل على عشق مى‏ورزيد، براى حاضران، از مرگ معاويه و جانشينى يزيد و امتناع امام حسين(ع) از بيعت‏با او و عزيمت آن حضرت به مكه، سخنها گفت.

آنگاه از آنان خواست كه اگر واقعا مصمم به يارى اويند وحاضرند تا در ركاب او با دشمنان حق بجنگند و حكومت‏يزيد را سرنگون كنند، آمادگى خود را طى نامه‏اى به امام ابلاغ‏نمايند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نيستند، چنين كارى نكنند.

حاضران، داوطلب مبارزه در ركاب امام و آماده جانبازى‏براى حق بودند. سليمان هم از آنان خواست تا نامه‏اى نوشته و حسين(ع) را به كوفه دعوت نمايند، تا در راس جريان مبارزه، هدايت مردم را در جهاد عليه يزيد به عهده گيرد.

نخستين دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان كوفه براى امام نوشته و به مكه ارسال شد; امضا كنندگان، عبارت بودند از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حركت‏به سوى كوفه و هدايت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (14)

يزيد در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگيريهاى زيادى مى‏كرد. نوشتن اين نامه در آن شرايط، اقدام مهم و مخاطره آميزى بود كه توسط حبيب و ديگر همفكرانش انجام گرفت.

پس از اين نامه، نامه‏هاى فراوان ديگرى به حسين بن على ارسال شد، كه در همه آنها از امام خواسته شده بود كه با سرعت و در اولين فرصت‏خود را به كوفه برساند.

در نهضت مسلم بن عقيل

دعوتها و اعلام حمايتهايى كه از سوى كوفيان به امام حسين مى‏رسيد، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزيابى دقيق اوضاع و شرايط و ميزان آمادگى مردم، نماينده‏اى ويژه به كوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. مسلم پيام و نامه امام را به مردم ابلاغ كرد و منتظر عكس‏العمل آنان بود.

در اولين جلسه «عابس شاكرى‏» - كه از شيعيان بود - خطابه پرشورى ايراد كرد و ضمن آن به مسلم بن عقيل گفت:

«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى‏دهم، چون نمى‏دانم در دلهايشان چيست. سوگند به خدا كه من نظر و آمادگى خودم را به تو بازگو مى‏كنم.به خدا سوگند! اگر بخوانيد، اجابتتان مى‏كنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگيد، و با شمشيرم در پيش روى شما با دشمن آن قدر پيكار خواهم كرد، تا به ديدار خدا برسم و در اين كار، چشم اميدم فقط به پاداش خداوند است....»

شرايط انتخاب پيش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى‏طلبيد.

«حبيب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

«جانا سخن از زبان ما مى‏گويى؟ رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با كوتاهترين سخن بيان كردى ... [آنگاه گفت:] به خداى يكتا سوگند! هم بر همين راى و عقيده‏ام كه او بيان كرد.» (15)

آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى‏آمدند و با مسلم بن عقيل براى يارى حسين(ع) بيعت مى‏كردند.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترين كسانى بودند كه بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حكومتى، براى مسلم بن عقيل از مردم بيعت مى‏گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى كرده بودند كه بنا بود به رهبرى امام حسين(ع) انجام گيرد.

ابن زياد، حاكم جديد كوفه وقتى به اين شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، كار بيعت مخفيانه تر شد و شرايط سخت‏ترى پيش آمد، ولى حبيب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اينكه اوضاع، دگرگون شدوقيام زودرس مسلم پيش آمد و مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند. در اين شرايط بود كه قبيله و عشيره حبيب بن مظاهر و مسلم‏بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهان كردند، تا از گزند خون آشامان ابن زياد درامان بمانند (16) ; زيرا ابن زياد چهره‏هاى مؤثر درنهضت كوفه را شناسايى، دستگير و زندانى يا اعدام مى‏كرد (17) .

پيوستن به كاروان كربلا

عشق وقتى در سرافتد، پير و برنايى ندارد مستيى كز عشق خيزد، هيچ صهبايى ندارد مى‏رود رو سوى شب تا با تمام شب پرستان در ستيزد موسپيدى كز عطش نايى ندارد عشق مولا مى‏تراود از تمام جسم و جانش جز وفا بر قامت‏خود نيز شولايى ندارد (18)

امام حسين(ع) از مكه عازم كوفه بود. «كاروان شهادت‏»مى‏بايست مجمعى از زبده‏ترين انسانهاى فداكار وخالص باشد كه هيچ انگيزه‏اى جز خدا و نصرت دين او درسرنداشته باشند. چنين كاروانى از مكه به كربلا مى‏رفت وحيف بود كه حبيب بن مظاهر در اين قافله نور نباشد. هر چند همه كسانى هم كه از مكه همراه امام شدند، تا كربلا نماندند، زيرا با انگيزه‏هاى ديگرى آمده بودند، نه براى شهادت.

«بسا كسند از اين همرهان «آرى‏» گوى كه دل به وسوسه راه ديگرى دارند بسا كسند كه جايى موافقان رهند كه خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است بدين سبب، نخست‏بايد آيين همرهى دانست.

ابا عبدالله الحسين هنگام حركت‏به كوفه، طى نامه‏اى براى حبيب بن مظاهر نوشت:

از حسين بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقيه، حبيب بن مظاهر:

اما بعد،اى حبيب! تو خويشاوندى و نزديكى ما را به‏رسول خدا(ص) مى‏دانى و ما را بهتر از هركس مى‏شناسى; تو كه صاحب اخلاق نيكو و غيرت مى‏باشى، پس در فدا كردن جان در راه ما دريغ مكن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قيامت‏به تو عطاكند.» (19)

هماى سعادتى بود كه بر سر حبيب نشست و پيك افتخارى‏بود كه در خانه او را زد: مژده و بشارتت‏باد اى حبيب بر بهشت‏خدا، كه پاداش جهاد و شهادت در راه اوست.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، اين دو يار همراه‏ودو شجاع همرزم، خبر نزديك شدن كاروان امام‏حسين رابه‏كوفه شنيدند. از سويى خاطرهايشان ازبى‏فايى و سست‏عهدى مردم كوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى ديگرشوق ديدار حسين بن على، آتشى در دل شيفته‏آنان بر پا كرد، تصميم گرفتند كه خود را به امام برسانند.

امام قبل از آنكه به كوفه برسد، در سرزمين كربلا محاصره‏شد. ماموران «ابن زياد» هم براى جلوگيرى از پيوستن كوفيان وفادار به حسين به كاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج كوفه را در كنترل داشتند; ولى اين دو پيرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند كه به هر قيمتى شده خود را به حسين بن على برسانند و او را يارى كنند. آنان‏شبها راه مى‏رفتند وروز استراحت مى‏كردند، تا اينكه سرانجام در هفتم محرم، در كربلا به كاروان آن حضرت پيوستند (20) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشان زبان دلشان بود و قلبشان در محبت‏حسين و به عشق شهادت مى‏تپيد.

حبيب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسيد، آنچه كه ديد،عبارت بود از يارانى اندك و دشمنانى بسيار! به امام عرض كرد: در اين نزديكى قبيله‏اى از «بنى اسد» هستند،اگر اجازه مى‏دهيد پيش آنان بروم و آنان را به يارى شما فرا بخوانم، شايد خداوند هدايتشان كند و مايه دفاع از شما گردند.

حسين بن على هم اجازه داد. حبيب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شركت كرد و ضمن موعظه و ارشاد،در سخنانش گفت:

برايتان هديه نيكى آورده‏ام، بهترين چيزى كه رهبر قومى براى آنان مى‏آورد. اينك اين حسين بن على، فرزند اميرالمؤمنين و فاطمه زهراست كه دركنار و نزديك شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى كه دشمنانش او را محاصره كرده‏اند تا به قتلش‏برسانند. آمده‏ام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پيامبر درباره وى دعوت كنم; به خداوندسوگند! اگر يارى‏اش كنيد، پروردگار، شرافت دنيا و آخرت را به شما خواهد داد.من اين كرامت را از اين جهت مخصوص شما قرار دادم كه شما قوم من هستيد و از نزديكترين بستگان من به حساب مى‏آيد.

يكى از آنان به نام «عبدالله بن بشير» برخاست و گفت:

اى حبيب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى كه يك انسان به عزيزترين كسانش مى‏دهد؟ من اولين كسى هستم كه دعوت تو را لبيك مى‏گويم... .

ديگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پيوستن به حسين و يارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار اين افراد به هفتاد يا نود نفر مى‏رسيد وتصميم‏گرفتند به سوى كربلا عزيمت كنند; اما جاسوس‏خيانتكارى از وابستگان عمرسعد در ميانشان بود كه‏به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بيرحمى چون «ازرق‏» رابا پانصد اسب سوار به سوى آنان‏گسيل كرد. ماموران، همان شب به آنان رسيدند و مانع‏حركتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان‏اسدى درگير جنگ شد و فريادهاى حبيب‏بن مظاهر هم كه از آنان مى‏خواست از سر راهشان كنار روند، به جايى نرسيد.

وقتى آن گروه از بنى اسد ديدند كه با جمعيت اندكشان ياراى مقابله و ايستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزير در تاريكى شبانه به خانه‏هاى خويش برگشتند.

حبيب بن مظاهر، نزد حسين(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان يشاء الله، ولاحول ولاقوة الا بالله (21) ; هر چه كه خدا خواهد، همان شود، و نيرويى جز قوت پروردگار نيست.»

گرچه در آن لحظه طايفه بنى اسد نتوانستند به يارى امام بشتابند، ولى در اين نيت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهل يت‏بودند، و همانها بودند كه پس از پايان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بيت، به سرزمين خونين كربلا آمدند، تا آن جنازه‏هاى مطهر را به خاك بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت يك نقابدار جوان، براى راهنمايى آنان در شناسايى و دفن پيكر شهدا، به آن محل آمد.

تبليغ در جبهه

ديديم كه حبيب بن مظاهر براى سعادتمند كردن ديگران چقدر دلسوزانه تلاش مى‏كرد،حتى با صحبتهايش براى جمعى از «بنى اسد»، آنان را آماده فداكارى در راه امام كرده بود، كه ممانعت نيروهاى دشمن، امكان پيوستن آنان را به كاروان حق از بين برد.

تبليغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور كردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با يزيديان و جنگيدن با حسين، حتى در عرصه كارزار هم از ياد حبيب نمى‏رفت.

عمرسعد وقتى به كربلا رسيد، براى گفتگو با حسين، چند پيك در چند نوبت پيش آن حضرت فرستاد. اولى كه عنصر پليد و خائنى به نام «كثير بن سعد» بود، از سوى ياران حسين رد شد; زيرا موجود خطرناك و تروريستى بود و حاضر نشد براى رسيدن به حضور امام، حتى سلاحش را بر زمين بگذارد و بالاخره برگشت.

عمرسعد، شخص ديگرى به نام «قرة بن قيس‏» فرستاد. وقتى پيش مى‏آمد، حسين بن على پرسيد: آيا او را خوب مى‏شناسيد؟

حبيب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبيله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى‏شود، من او را قبلا به حسن عقيده مى‏شناختم. او كسى نبود كه با يزيديان همگام باشد، اهل ايمان و تقوا بود و گمان نمى‏كردم كه سرانجام كارش به همكارى با سپاه كوفه منجر گردد!

قره به حضور حسين بن على(ع) رسيد و گفتگوهايى انجام دادند و پيام عمر سعد را به امام رسانيد. وقتى كه مى‏خواست‏برگردد حبيب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت كند! كجا؟ به سوى ظالمان مى‏روى؟ بيا حسين را يارى كن، عزت ما به بركت پدران اوست.

قره گفت: پاسخ حسين را مى‏رسانم، آن گاه فكر خواهم كرد (22) .

ولى قره رفت و باز نيامد (23) .

مورد ديگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امام هجوم آوردند، حسين بن على(ع) برادرش عباس را ماموركرد، تا از نيت و برنامه اين مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراه بيست نفر از سواران كه حبيب و زهير هم جزء آنان بودند - تا پيش روى گروه مهاجم تاختند.

عباس پرسيد: چه شده و چه مى‏خواهيد؟ گفتند: فرمان امير، عبيدالله زياد رسيده است كه يا جنگ، يا تسليم بى قيدو شرط. عباس فرمود: شتاب نكنيد، تا از ابا عبدالله الحسين(ع) كسب نظر و تكليف كنيم. ديگران ايستادند و عباس بن على با شتاب به سوى حسين برگشت. در اين فاصله ياران حسين با آنان گفتگوهايى داشتند. حبيب بن مظاهر به زهير گفت: اگر مى‏خواهى با آنان صحبت كن، يا من صحبت كنم. زهير گفت: چون تو پيشنهاد كردى، خودت سخن آغاز كن. حبيب، رو به آن گروه كرده و گفت:

«به خدا سوگند! فرداى قيامت، چه بد مردمانى هستند، آنان كه با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد كه فرزندان و ذريه پيامبرش را كشته‏اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخيز و ذاكران خدا را به قتل رسانده‏اند... (24)

اين سخنان - كه شايد موجب بيدارى و جدانهايى مى‏شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نيامد، و يكى از آنان سخن حبيب را قطع كرد و گفت: بس كن حبيب! تو تا مى‏توانى خود ستايى مى‏كنى.

البته زهير هم پاسخ ياوه‏هاى او را همان‏جا داد و سرانجام قرار بر اين شد كه آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى داده شود (25) . حبيب و ديگر ياران حسين درآن آخرين شب نورانى به نيايش و عبادت پرداختند.

شب عاشورا

آن شب، هر كس آخرين توشه معنوى خويش را از زندگى بر مى‏گرفت. حسين بن على(ع) به تنهايى از خيمه خويش خارج شد، تا از خندقها ووضعيت پشت‏خيمه‏ها بازديد كند.متوجه شد كه «نافع‏» (يكى از يارانش) هم در پى او مى‏آيد.

پرسيد: كيست؟ نافع است؟

نافع بن هلال پاسخ داد: آرى، منم فدايت‏شوم، اى فرزند پيامبر!

امام پرسيد: چه چيزى باعث‏شد در اين هنگام از شب بيرون آيى؟

نافع: سرور من! بيرون آمدن شما در اين شب به سوى اين فاسد تبهكار (ابن سعد) مرا نگران ساخت.

امام: بيرون آمدم تا پستى و بلنديهاى اينجا را بررسى كنم، كه مبادا كمين گاهى براى حمله دشمن از پشت‏باشد.

آنگاه در حالى كه امام دست چپ نافع راگرفته بود و باز مى‏گشت، فرمود: «همان است، همان است، به خدا سوگند كه وعده‏اى است كه تخلف ندارد!» (اشاره به شهادت خويش در آن سرزمين).

و به نافع گفت: اى نافع! از ميان اين كوه راهى پيدا كن و خودت را نجات بده.

نافع گفت: آقاى من! مادرم به عزايم بنشيند، اگر چنين كنم! به خدا هرگز از شما جدا نخواهم شد تا رگهاى گردنم قطع گردد....

امام از نافع جدا شد و درون خيمه خواهرش زينب(ع) رفت. نافع ايستاده بود و انتظار حسين را مى‏كشيد.

زينب به برادرش گفت: آيا از باطن يارانت اطمينان خاطردارى كه هنگام سختى و كشاكش نيزه‏ها تو را رها نكنند؟

امام فرمود: آرى خواهرم! اينان را آزموده‏ام. همه اينان دليرمردانى هستند كه شيفته شهادتند، آن گونه كه كودك به شير مادرش مشتاق است.

نافع كه سخنان اين خواهر و برادر را شنيده بود، بسرعت نزد حبيب بن مظاهر آمد و آن گفتگو و همچنين تعبير امام را درباره اصحابش براى او نقل كرد.

حبيب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر خلاف انتظار امام نبود، هم اكنون مى‏رفتم و تا شمشير در كف دارم با آنان مى‏جنگيدم.

نافع گفت: برادرم! دختران رسول خدا را در حال اضطراب خاطر واگذاشتم، بيا به اتفاق ديگر اصحاب، حضورشان برسيم و دلهايشان را آرام كرده و ترس را از آنان زايل كنيم.

حبيب بن مظاهر، همرزمان را در آن شب مقدس، چنين صدا زد:

«انصار خدا و پيامبر كجايند؟

انصار فاطمه و ياران اسلام و اصحاب حسين كجايند؟»اصحاب همچون شيران خشمگين، با شتاب از خيمه‏ها بيرون آمدند، عباس بن على هم در ميانشان بود، كه به خواسته حبيب، عباس و ديگر افراد از بنى هاشم به خيمه‏هاى خود بازگشتند. حبيب ماند و بقيه اصحاب.

آنگاه حبيب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غيور و با حميت، آنچه را كه از نافع شنيده بود بيان كرد، تا ميزان آمادگى آنان را ببيند.

اصحاب، شمشيرها را از نيام كشيدند و گفتند: حبيب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوى ما سرازير شود، سرهايشان را شكار كرده و آنان را به بزرگانشان ملحق خواهيم نمود و نگهبان عترت و ذريه پيامبر خواهيم بود.

حبيب گفت: پس با هم به سوى حرم رسول الله برويم و ترسشان را زايل كنيم.

همگى رفتند و بين طنابهاى خيمه‏ها ايستادند.

حبيب گفت:

سلام بر شما اى سروران ما! سلام برشما اى خاندان رسالت! اين شمشيرهاى جوانانتان است كه سوگند خورده‏اند آن را غلاف نكنند، تا اينكه به گردن بدخواهان شما برسانند، و اين هم نيزه غلامان شماست كه سوگند خورده‏اند آن را كنار ننهند، مگر اينكه در سينه آنان كه ندا دهنده شما را پراكنده ساختند، بنشانند. (26)

در اين لحظه، حسين بن على(ع) بيرون آمد، و در مقام قدردانى و تشكر از اين همه ايثار و فداكارى، به آنان فرمود:«اصحاب من! خداوند از سوى اهل بيت پيامبرتان، بهترين پاداش را به شما بدهد!» (27)

ياران امام مى‏دانستند كه اين لحظه‏هاى پربها در اين آخرين شب، ارزشمندترين سرمايه‏هاى آنان است كه به ملكوت اعلى و به جاودانگى شهادتشان مى‏رساند.

يك شب، و اين همه سرشار از ارزش، يك شب، و اين همه گرانبها و قدر گونه، دريغ بر كسى كه ارزش شبهاى قدر زندگى خويش را نشناسد! و ياران حسين، چه خوب از بهاى «شب عاشورا» آگاه بودند.

شبى كه بيعت‏خود را زهمرهان برداشت امير عشق، ز دل خاست واى واى حبيب زدل به دوست چنين گفت: كاى چراغ اميد تويى قرار دل و مايه بقاى حبيب كجا روم، چه كنم؟ بى‏تو چون توانم نيست خدا نياورد آن روز از براى حبيب حبيب اگر چه بود پير، عشق اوست جوان ببين هزار شرر شوق در دعاى حبيب (28)

و اگر جز اين بود، حبيب، محبوب دلها نمى‏شد و نام جاويد نمى‏يافت.

شوق شهادت

پير شهر خاموشم، مرد جان فشانيها پيرم و به سر دارم، عشقى از جوانيها ري‏گ ري‏گ اين صحرا مى‏شناسد عشقم را بس كه هر كجا دادم، عشق را نشانيها (29)

شعار نيست، واقعيت است; شادى براى مرگ، و شوق براى شهادت.

وقتى كسى ميان خود و ديدار خدا و بهشت جاودان و رسيدن به حضور پيامبر و ائمه و صديقان و شهيدان بزرگ، فقط يك شب فاصله مى‏بيند،و خود را در آستانه اين فيض بزرگ مشاهده مى‏كند، اگر براستى از راه و هدف ومقصد خويش، در اين «سير الى الله‏» آگاه باشد و شادى نكند، پس چه كند؟ خوشحالى از شهادت، ويژه كسانى است كه به اين آگاهى ارزشمند و به علم اليقين رسيده باشند، و حبيب بن مظاهر، از اين جماعت‏بود.

اصحاب امام حسين وقتى دانستند كه در پيش روى يادگار پيامبر و امام بزرگوار خويش، در راه خدا كشته خواهند شد، از خوشحالى در پوست نمى‏گنجيدند و به شوخى و مزاح مى‏پرداختند. حبيب بن مظاهر در حالى كه مى‏خنديد و شادى وجودش را فرا گرفته بود، پيش اصحاب رفت. يكى از آنان به نام «يزيد بن حصين تميمى‏» از روى نارضايتى و اعتراض گف:

«الآن كه وقت‏شوخى و خنده نيست!»

حبيب بن مظاهر جوابى داد كه ازعمق ايمان او خبر مى‏داد; گفت: «براى خوشحالى چه موقعيتى بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چيزى نمانده كه اين طغيانگران با شمشيرهايشان بر ما بتازند و ما به حورالعين بهشت‏برسيم.» (30)

يكى ديگر هم از اصحاب كه شادى و شوخى مى‏كرد، وقتى از روى تعجب به او گفتند: ال‏آن كه زمان انجام دادن كار بيهوده نيست! گفت: بستگان من مى‏دانند كه من نه در جوانى و نه در پيرى، اهل بيهودگى ولغو نبوده‏ام، اما شادم از آنچه كه ملاقاتش خواهيم كرد. فاصله ما تا بهشت، حمله اين قوم با شمشيرهايشان است. (31)

اين گونه شوق شهادت طلبى را در كجا مى‏توان يافت؟ جز در مكتبهاى الهى و در سايه تعليمات اولياى دين و حجتهاى پروردگار كه اين گونه افق بينش هواداران راگسترده و عميق و روشن مى‏سازند! از نمونه‏هاى عينى اين روحيه در ميان رزمندگان اسلام در جبهه‏هاى نورانى دفاع مقدس سخن نمى‏گوييم، كه هر چه هست، همه الهام از كربلاست و اينان شاگردان مكتب عاشوراى حسينى‏اند.

عاشورا، روز حماسه

صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگى زيادى براى جانبازى و ايثار جان به چشم مى‏خورد. حسين بن على(ع) نيروهاى خود را آرايش نظامى داد; حبيب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نيروهاى خويش ساخت و زهير را به جناح راست گماشت.

نيروهاى امام گرچه اندك بودند، ولى يك دنيا عظمت و شجاعت و ايمان را با خود به همراه داشتند. حبيب بن مظاهر از برجسته‏ترين اصحاب امام بود. در حمله‏هاى انفرادى، هر كس در ميدان او را صدا مى‏زد، بسرعت درخواست او را اجابت مى‏كرد و روياروى حريف مى‏ايستاد. از جمله يك بار، «سالم‏» غلام زياد، و «يسار» غلام عبيدالله براى جنگ به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند.

يسار با غرور و تكبر پا به ميدان نهاد و اعلام كرد كه تنها بايد يكى از چند نفر: حبيب، زهير و يا برير (از سرداران سپاه‏امام) به مبارزه با من بيايند. حبيب و برير بسرعت ازجابرخاستند، ولى امام حسين به آنان اجازه نفرمود و «عبدالله بن عمير» را كه داوطلب بعدى بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاك را به هلاكت رساند. (32)

حبيب در همه صحنه‏ها حضور داشت و در دفاع از امام و تقويت جبهه او، با شمشير و زبان و خطابه و هر كارى كه از او ساخته رسالت‏خود را بود انجام مى‏داد.

در همان صبح عاشورا كه امام حسين براى ارشاد دشمن‏واتمام حجت‏بر آنان، آن خطابه پرشور و بيدارگرش رابيان‏فرمود: «نسب مرا در نظر بگيريد و بنگريد كه آيا كشتن‏من‏به صلاح شماست؟ آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم؟...»

شمر سخن آن حضرت را قطع كرد و گفت: «او (امام) خدا را بر يك حرف (بطور سطحى و ظاهرى) پرستش مى‏كند (33) ، اگر بدانم كه او چه مى‏گويد»غيرت دينى حبيب بن مظاهر نگذاشت كه او تماشا گرهتاكى و اهانت‏شمر باشد در پاسخ او گفت:

«به خدا قسم! مى‏بينم كه تو خدا را بر هفتادحرف مى‏پرستى (كنايه از انحراف شديد شمر و ساختگى بودن تدين او) من هم شاهدم كه در گفته‏ات (كه حرف حسين را نمى‏فهمى) راست مى‏گويى... خداوند بر قلب تو مهر زده و از درك حقيقت محرومى...» (34)

بدين ترتيب شمر منكوب شد و امام همچنان به سخنان خود ادامه داد.

جنگ تن به تن شروع شده بود; ياران فداكار امام، در آن مقطع تاريخى، يكايك به جهاد مى‏پرداختند و پس از مبارزاتى به شهادت مى‏رسيدند.

مسلم بن عوسجه (از دوستان ديرين حبيب) وقتى به ميدان رفت و در آخرين لحظه‏ها بر زمين افتاد، در خون خود مى‏غلطيد كه هم حسين بن على و هم حبيب بن مظاهر بر بالين او حاضر شده بودند. هنوز رمقى در تن مسلم بود كه حبيب به او گفت:

مسلم! برايم مرگ تو سخت وناگوار است! تو را به بهشت مژده مى‏دهم.

مسلم با صداى ضعيفى گفت: خداوند تو را مژده بهشت دهد!

آنگاه حبيب افزود:

مسلم! اگر بعد از تو كشته نمى‏شدم، دوست داشتم كه تمام وصيتهايت را به من بگويى، چرا كه تو هم در قرابت و هم در دين بر گردن من حق دارى.

مسلم بن عوسجه كه با زحمت‏سعى مى كرد سخن بگويد، گفت: تو را وصيت مى‏كنم به اين مرد (امام حسين)، تا دم مرگ با او باش و در ركابش بمير!

حبيب گفت:به خداى كعبه سوگند كه چنين خواهم كرد (35) ، و چشمان مسلم بن عوسجه براى هميشه بسته شد.

اين وفادارى خالصانه اين دو دوست نسبت‏به امام بود كه آنان را در زمره برترين شهداى كربلا قرار داد; ياد هر دو گرامى باد.

ظهر عاشورا، امام حسين(ع) براى بر پاداشتن آخرين نماز، مهلتى خواست. «حصين بن تميم‏» - كه از نيروهاى خبيث دشمن بود فرياد زد: حسين! نماز تو كه قبول نيست!

حبيب بن مظاهر از اين اهانت لئيمانه خشمگين شد و درپاسخ آن مرد گفت: خيال كرده‏اى كه نماز خاندان پيامبر قبول نيست، ولى نماز تو قبول است، اى الاغ! سپس به يكديگر حمله كردند; حبيب بن مظاهر با شمشير بر سر اسب حصين بن‏تميم زد، اسب بر زمين افتاد و سوارش را هم بر زمين كوبيد. بلافاصله دوستانش شتافتند و اور ا از چنگ حبيب بن مظاهر خلاص كردند، و حبيب خطاب به آنان چنين گفت:

اى بدترين قوم از نظر نام و نيرو، سوگند مى‏خورم كه اگر ما به اندازه شما يا جزئى از شما بوديم، از بيم شمشيرهاى ما فرار مى‏كرديد و دشت را رها مى‏ساختيد. (36)

آخرين لحظه‏هاى فداكارى حبيب بن مظاهر فرا رسيد. آن مجاهد پير و سالخورده كه خون در رگهايش هنوز جوان بود، با شمشيرى آخته به آنان حمله كرد و با چنان شور و حماسه‏اى پيش تاخت كه عرصه كارزار را به تلاطم در آورد. او در حالى كه به ميان سپاه دشمن نفوذ كرده بود و آنان را از دم تيغ مى‏گذراند، اين گونه رجز مى‏خواند:

«من، حبيب، پسر مظاهرم و زمانى كه آتش جنگ برافروخته شود، يكه سوار ميدان جنگم. شما گرچه ازنظر نيرو و نفر از ما بيشتريد، ليكن ما از شما مقاومترو وفادارتريم; حجت و دليل ما برتر، ومنطق ماآشكارتر است و ازشما پرهيزكارتر و استوارتريم.» (37)

حبيب بن مظاهر با آن كهنسالى، شمشير مى‏زد و دشمنان را مى‏كشت. حدود 62 نفر از يزيديان را به خاك افكند و همچنان دلاورانه مى‏جنگيد، تا اينكه شمشيرى بر فرق او اصابت كرد و يكى هم با سرنيزه به او حمله كرد و حبيب بر زمين افتاد. حصين بن تميم كه چند لحظه قبل با خفت و خوارى از چنگ حبيب گريخته بود، به تلافى آن شكست و بى‏آبرويى به حبيب حمله كرد و حبيب بن مظاهر را كه مى‏خواست دوباره براى جنگ برخيزد، با ضربه‏اى بر سرش، دوباره به زمين افكند.

موهاى سفيد صورتش از خون رنگين شد. دستها را بالا آورد كه خون را از برابر ديدگانش پاك كند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، كه نيزه‏اى او را از پاى افكند و بر خاك افتاد.

رمقى در تن داشت و خرسند بود كه «جان‏» خويش را در راه حق مى‏دهد و «خون‏» خود را در پاى نهال حقيقت و دين نثار مى‏كند.

«بديل بن صريم‏» كه اولين ضربه كارى را بر حبيب وارد كرده بود، پياده شد و خود را به حبيب رساند و با عجله، سر مطهر اين شهيد بزرگ را از تن جدا كرد (38) .

داغ اين شهيد، بر ياران حسين(ع) بسيار گران بود; حسين بن على خود را به بالين او رساند، تا شهادتش را - كه معراج جان به آستان جانان بود - تبريك گويد.

شهادت حبيب بن مظاهر، چنان در حسين بن على(ع) اثر گذاشته بود كه در شهادتش فرمود:«پاداش خود و ياران حامى خود را از خداى تعالى انتظار مى‏برم.» (39)

درود خدا و رسول بر حبيب بن مظاهر اسدى.

(پايان)

منابع تحقيق

1. ابصارالعين فى انصارالحسين(ع) محمد بن طاهر سماوى، مكتبة البصيرتى، قم: بى‏تا.

2. الاخبار الطوال، ابن قتيبه دينورى، منشورات شريف رضى، قاهره: 1960م.

3. الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان (مفيد)، دوجلدى، بى‏نا، بى‏جا: بى‏تا.

4. اسرارالشهاده، فاضل در بندى، منشورات الاعلمى، تهران: بى‏تا.

5. اعيان الشيعه، سيد محسن امين، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت: 1403 ق.

6. انصارالحسين، محمد مهدى شمس الدين، مؤسسة البعثه، تهران: بى‏تا.

7. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، مؤسسة الوفاء، بيروت: 1403.

8. تاريخ طبرى، محمد بن جريرطبرى، بى‏نا، ليدن: بى‏تا.

9. حياة الامام الحسين بن على(ع)، باقر شريف القرشى، دارالكتب العلميه، قم: 1397 ق.

10. رجال كشى، ابو عمرو محمد بن عمر كشى، دانشگاه مشهد، بى‏جا: بى تا.

11. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، انتشارات فراهانى، تهران: بى‏تا.

12. المجالس الفاخره، سيد شرف الدين عاملى، بى‏نا، بى‏جا: بى‏تا.

13. مقتل الحسين(ع)، عبدالرزاق المقرم، مكتبة البصيرتى، قم: 1383 ق.

پى‏نوشتها:


1. در زيارتى كه آن حضرت به «صفوان جمال‏» تعليم داد آمده است: «السلام عليكم يا اولياء الله واحبائه، السلام عليكم يا اصفياء الله واودائه...» (علامه مجلسى، بحارالانوار، ج‏98، ص‏201).

2. مظاهر، بروزن موافق. در برخى منابع هم مظهر، بروزن مطهر نقل شده است; هر چند كه مشهور در زبانها به فتح ميم است.

3. محمد بن طاهر سماوى، ابصار العين فى انصار الحسين، ص 56.

4. محدث قمى، سفينة البحار، ج‏1، ص‏405.

5. يكى از شغلهاى ميثم تمار، خربزه فروشى بود.

6. كشى، رجال، ص‏78; سفينة البحار ج‏1، ص‏405.

7و8. ابصار العين فى انصار الحسين، ص‏56.

9. امالى منتجبه، ص‏49، به نقل از حبيب بن مظاهر، ص‏54و55.

10. عنوان و لقب جمعى از ياران على - عليه السلام - بود كه با آن حضرت پيمان بر شهادت و بر بهشت‏بسته بودند، آنان نيروهاى ويژه و هميشه آماده‏اى بودند كه گوش به فرمان امام و مطيع محض دستور او بودند.

11.مهدى شمس الدين، انصارالحسين، ص‏66.

12.سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج‏4، ص‏554.

13. الاخبار الطوال، ص‏221.

14. شيخ مفيد، ارشاد، ص‏203.

15. تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏237.

16. اعيان الشيعه، ج‏4، ص‏554; ابصار العين فى انصار الحسين ص‏57.

17. حوادث مربوط به نهضت مسلم بن عقيل را در جزوه مسلم بن عقيل، از مجموعه «آشنايى با اسوه‏ها» مطالعه كنيد.

18. شعر از: م - دهقان.

19. فاضل دربندى، اسرار الشهاده، ص‏390.

20. اعيان الشيعه، ج‏4، ص‏554.

21.باقر شريف القرشى، حياة الامام الحسين بن على، ج‏3، ص‏142.

22. تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏310; ارشاد، ص‏227.

23. ظاهرا قره وقتى به خود آمد كه بسيار دير شده بود. او در عصر عاشورا تنهايى اسيران را ديد و آه و سوگوارى آنان را بر سر نعش شهدا شنيد و آنها را نقل كرد. ناقل اين صحنه‏ها بخصوص سخنان زينب، همين قرة بن قيس است.

24. تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏318; عبدالرزاق المقرم، مقتل الحسين، ص‏256.

25. مقتل الحسين، ص‏256.

26. عبدالحسين شرف الدين، المجالس الفاخره فى م‏آتم العترة الطاهرة، ص‏92 - 94.

27. تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏329; ارشاد، ص‏234.

28. از: استاد محمد حسين بهجتى (شفق).

29. از: محمد فخار زاده.

30. رجال كشى، ص‏53; حياة الامام الحسين، ج‏3، ص‏175.

31. حياة الامام الحسين، ج‏3، ص‏176.

32. تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏336.

33. اشاره به آيه يازدهم سوره حج است: «ومن الناس من يعبد الله على حرف...».

34. تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏329; ارشاد، ص‏234.

35. اعيان الشيعه، ج‏4، ص‏555.

36. اقسم لو كنا بكم اعدادا او شطركم، وليتم الاكتادا يا شر قوم حسبا وآدا

(تاريخ طبرى)

37.انا حبيب و ابى مظهر فارس هيجاء و حرب تسعر انتم اعد عدة واكثر ونحن او في منكم و اصبر ونحن اعلى حجة و اظهر حقا واتقى منكم و اعذر

«تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏347; شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‏145».

38.تاريخ طبرى، ج‏7، ص‏348.

39.ابصار العين فى انصار الحسين، ص‏60; اعيان الشيعه، ج‏4، ص‏555.