تربیت
Tarbiat.Org

انقلاب اسلامی، برون‌رفت از عالَم غربی
اصغر طاهرزاده

خورشید از غروب بالا آمد

داشتیم به مرگ رضایت می‌دادیم، و زمین ما را به درون خود می‌كشید و چون سگی این پاره ‌استخوان‌ها را می‌جوید و می‌بلعید. داشتیم در غروبِِ همه‌ی امیدهای انسانی فرو می‌رفتیم که صدایی از جنس صداهای دیگر، صدای پیرمردی آشنا از جنس صدای دوردست‌های 15خرداد سال 1342 به گوشمان رسید. گفتیم: چیزی نیست، این آخرین طلوع به غروبمان می‌خواند. ما دیگر داشتیم به غروب همه‌ی امیدهای انسانی خود فرو می‌رفتیم که طنین صدای او غروب را پر كرد، ولی انگار ما دیگر تن به مرگ داده بودیم و جز صدای گشوده‌شدن دهان خاك و جویده‌شدنِ همه‌ی امیدهای انسانی، صدایی را نمی‌خواستیم بشنویم. اصلاً به صداهای سرد و سراسر پوچ عادت كرده بودیم؛ داشتیم غروب می‌كردیم و خاك ما را می‌بلعید، كه دیدیم خورشیدی در دل غروب بالا می‌آید، گفتیم:نه؛ این همان آفتاب است كه دارد می‌میرد- مگر طلوع و غروب در نهایت همانند نیستند؟- خواستیم امیدوار شویم، پیش خود گفتیم: امیدواری در پایان، مردن را سنگین‌تر می‌كند، امید را برانیم و مرگِ تسكین‌دهنده را بپذیریم.
گفتیم: چشم ببندیم تا غروبی كه امید طلوع را در ما انگیخته، كامل شود و شب، مرگ را بشارتمان دهد.