تربیت
Tarbiat.Org

منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد دوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

شفا یافتن اسماعیل هرقلی‏

]
حکایت اول - قصه اسماعیل هرقلی است: عالم فاضل علی بن عیسی اربلی در کشف الغمه می‏فرماید که خبر داد مرا جماعتی از ثقات برادران من که در بلاد حله شخصی بود که او را اسماعیل بن حسن هرقلی می‏گفتند، از اهل قریه‏ای بود که آن را هرقل می‏گویند وفات کرد در زمان من، و من او را ندیدم حکایت کرد از برای من پسراو شمس‏الدّین، گفت: حکایت کرد از برای من پدرم که بیرون آمد در وقت جوانی در ران چپ او چیزی که آن را توثه می‏گویند به مقدار قبضه آدمی و در هر فصل بهار می‏ترکید و از آن خون و چرک می‏رفت و این الم او را از همه شغلی باز می‏داشت، به حله آمد و به خدمت رضی‏الدّین علی بن طاوس رفت و از این کوفت شکوه نمود. سید، جراحان حله را حاضر نموده آن را دیدند و همه گفتند: این توثه بر بالای رگ اکحل بر آمده است، و علاج آن نیست الا به بریدن و اگر این را ببریم شاید رگ اکحل بریده شود و آن رگ هرگاه بریده شد اسماعیل زنده نمی‏ماند و در این بریدن چون خطر عظیم است مرتکب آن نمی‏شویم. سید به اسماعیل گفت من به بغداد می‏روم باش تا تو را همراه ببرم و به اطباء و جراحان بغداد بنمایم شاید وقوف ایشان بیشتر باشد و علاجی توانند کرد، به بغداد آمد و اطباء را طلبید آنها نیز جمیعاً همان تشخیص کردند و همان عذر گفتند. اسماعیل دلگیر شد، سید مذکور به او گفت: حق تعالی نماز تو را با وجود این نجاست که به آن آلوده‏ای قبول می‏کند و صبر کردن در این الم بی اجری نیست، اسماعیل گفت: پس چون چنین است به سامره می‏روم و استغاثه به ائمه هدی علیهم السلام می‏برم؛ و متوجه سامره شد.
صاحب کشف الغمه می‏گوید: از پسرش شنیدم که می‏گفت از پدرم شنیدم که گفت: چون به آن مشهد منور رسیدم و زیارت امامین همامین امام علی نقی و امام حسن عسکری علیهما السلام نمودم به سردابه رفتم و شب در آنجا به حق تعالی بسیار نالیدم و به صاحب‏الأمر علیه السلام استغاثه بردم و صبح به طرف دجله رفتم و جامه را شسته و غسل زیارت کردم و ابریقی که داشتم آب کردم و متوجه مشهد شدم که یکبار دیگر زیارت کنم، به قلعه نرسیده چهار سوار دیدم که می‏آیند و چون در حوالی مشهد جمعی از شرفاء خانه داشتند گمان کردم که مگر از ایشان باشند چون به من رسیدند دیدم که دو جوان شمشیر بسته‏اند یکی از ایشان خطش رسیده بود و یکی پیری بود پاکیزه وضع که نیزه‏ای در دست داشت و دیگری شمشیری حمایل کرده و فرجی بر بالای آن پوشیده و تحت‏الحنک بسته و نیزه‏ای به دست گرفته، پس آن پیر در دست راست قرار گرفت و بن نیزه را بر زمین گذاشت و آن دو جوان در طرف چپ ایستادند و صاحب فرجی در میان راه نمانده بر من سلام کردند جواب سلام دادم، فرجی پوش گفت: فردا روانه می‏شوی؟ گفتم: بلی، گفت: پیش آی تا ببنیم چه چیز تو را در آزار دارد، مرا به خاطر رسید که اهل بادیه احتزاری از نجاست نمی‏کنند و تو غسل کرده و رخت را به آب کشیده‏ای و جامه‏ات هنوز تر است اگر دستش به تو نرسد بهتر باشد، در این فکر بودم که خم شد و مرا به طرف خود کشید و دست بر آن جراحت نهاده فشرد چنانچه به درد آمد و راست شد بر زمین قرار گرفت، مقارن آن حال شیخ گفت: اَفْلَحْتَ یا اِسْماعیل! من گفتم: اَفْلَحْتُمْ. و در تعجب افتادم که نام مرا چه می‏داند، باز همان شیخ که به من گفت خلاص شدی و رستگاری یافتی گفت: امام است امام! من دویده ران و رکابش را بوسیدم، امام علیه السلام روان شد و من در رکابش می‏رفتم و جزع می‏کردم، به من فرمود: برگرد! من گفتم: هرگز از تو جدا نمی‏شوم، باز فرمود: بازگرد که مصلحت تو در برگشتن است و من همان حرف را اعاده کردم. پس آن شیخ گفت: ای اسماعیل! شرم نداری که امام دوبار فرمود برگرد خلاف قول او می‏نمایی؟! این حرف در من اثر کرد پی ایستادم و چون قدمی چند دور شدند باز به من ملفت شده فرمود: چون به بغداد رسی مستنصر تو را خواهد طلبید و به تو عطایی خواهد کرد از او قبول مکن و به فرزندم رضی بگو که چیزی در باب تو به علی بن عوض بنویسد که من به او سفارش می‏کنم که هرچه تو خواهی بدهد، من همانجا ایستاده بودم تا از نظر من غائب شدند و من تأسف بسیار خورده ساعتی همانجا نشستم و بعد از آن به مشهد برگشتم. اهل مشهد چون مرا دیدند گفتن حالتت متغیر است، آزاری داری؟ گفتم: نه، گفتند: با کسی جنگی و نزاعی کرده‏ای؟ گفتم: نه، اما بگویید که این سواران را که از اینجا گذشتند دیدید؟ گفتند: ایشان از شرفاء باشند. گفتم: شرفاء نبودند بلکه یکی از ایشان امام بود! پرسیدند که آن شیخ یا صاحب فرجی؟ گفتم: صاحب فرجی، گفتند: زحمت را به او نمودی؟ گفتم: بلی، آن را فشرد و درد کرد پس ران مرا باز کردند اثری از آن جراحت نبود و من خود هم از دهشت به شک افتادم و ران دیگر را گشودم اثری ندیدم. در این حال خلق بر من هجوم کردند و پیراهن مرا پاره پاره نمودند و اگر اهل مشهد مرا خلاص نمی‏کردند در زیر دست و پا رفته بودم و فریاد و فغان به مردی که ناظر بین‏النهرین بود رسید و آمد ماجرا را شنید و رفت که واقعه را بنویسد و من شب در آنجا ماندم، صبح جمعی مرا مشایعت نمودند و دو نفر همراه کردند و برگشتند و صبح دیگر بر در شهر بغداد رسیدم دیدم که خلق بسیار بر سر پل جمع شده‏اند و هر کس می‏رسد از او اسم و نسبش را می‏پرسیدند چون من رسیدم و نام مرا شنیدند بر سر من هجوم کردند رختی را که ثانیاً پوشیده بودم پاره پاره کردند و نزدیک بود که روح از بدن من مفارقت نماید که سید رضی‏الدّین با جمعی رسید و مردم را از من دور کرد و ناظر بین‏النهرین نوشته بود صورت حال را و به بغداد فرستاده و ایشان را خبر کرده بود سید فرمود این مردی که می‏گویند شفا یافته تویی که این غوغا را در این شهر انداخته‏ای؟ گفتم: بلی، از اسب به زیر آمده ران مرا باز کرد و چون زخم مرا دیده بود و از آن اثری ندید ساعتی غش کرد و بی هوش شد و چون به خود آمد گفت: وزیر مرا طلبیده و گفته که از مشهد این طور نوشته آمده و می‏گویند آن شخص به تو مربوط است زود خبر او را به من برسان و مرا با خود به خدمت آن وزیر که قمی بود برده گفت که این مرد برادر من و دوست‏ترین اصحاب من است، وزیر گفت: قصه را به جهت من نقل کن. از اول تا به آخر آنچه بر من گذشته بود نقل کردم. وزیر فی الحال کسان به طلب اطباء و جراحان فرستاد چون حاضر شدند گفت: شما زخم این مرد را دیده‏اید؟ گفتند: بلی، پرسید که دوای آن چیست؟ همه گفتند: علاج آن منحصر در بریدن است و اگر ببرند مشکل است که زنده بماند؟ پرسید: بر تقدیری که نمیرد تا چندگاه آن زخم به هم آید؟ گفتند: اقلاً دو ماه آن جراحت باقی خواهد بود و بعد از آن شاید مندمل شود و لیکن در جای آن گودی سفید خواهد ماند که از آنجا موی نروید. باز پرسید که شما چند روز شد که زخم او را دیده‏اید؟ گفتند: امروز دهم است. پس وزیر ایشان را پیش طلبید و ران مرا برهنه کرد ایشان دیدند که با ران دیگر اصلاً تفاوتی ندارد و اثری به هیچ وجه از آن کوفت نیست، در این وقت یکی از اطباء که از نصاری بود صیحه زد و گفت: وَاللَّهِ هذا مِن عَمَلِ الْمَسیح؛ یعنی به خدا قسم! این شفا یافتن مگر از معجزه مسیح یعنی عیسی بن مریم. وزیر گفت: چون عمل هیچ یک از شما نیست من دانم عمل کیست. و این خبر به خلیفه رسید وزیر را طلبید وزیر مرا با خود به نزد خلیفه برد و مستنصر مرا گفت که آن قصه را بیان کنم و چون نقل کردم و به اتمام رسانیدم خادمی را گفت که کیسه را که در آن هزار دینار بود حاضر کرد. مستنصر به من گفت: مبلغ را نفقه خود کن. من گفتم: حبه را از این قبول نمی‏توانم کرد. گفت: از کی می‏ترسی؟ گفت: از آن که این عمل او است زیرا که او امر فرمود که از ابوجعفر چیزی قبول مکن، پس خلیفه مکدر شده بگریست.
و صاحب کشف الغمه می‏گوید که از اتفاقات حسنه اینکه روزی من این حکایت را از برای جمعی نقل می‏کردم چون تمام شد دانستم که یکی از آن جمع شمس‏الدّین محمّد پسر اسماعیل است و من او را نمی‏شناختم از این اتفاق تعجب نموده گفتم: تو ران پدرت را در وقت زخم دیده بودی؟ گفت: در آن وقت کوچک بودم ولی در حال صحت دیده بودم و مو از آنجا برآمده بود و اثری از آن زخم نبود، پدرم هر سال یکبار به بغداد می‏آمد و به سامره می‏رفت و مدتها در آنجا به سر می‏برد و می‏گریست و تأسف می‏خورد و به آرزوی آنکه مرتبه دیگر آن حضرت را ببیند در آنجا می‏گشت و یکبار دیگر آن دولت نصیبش نشد و آنچه من می‏دانم چهل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و شرف آن زیارت را دریافت و در حسرت دیدن صاحب‏الأمر علیه السلام از دنیا رفت.(1421)
[