تربیت
Tarbiat.Org

منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد دوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

نجات یافتن جوان‏

]
دوازدهم - ابن شهر آشوب روایت کرده که مردی خدمت حضرت هادی علیه السلام رسید در حالی که ترسان بود و می‏لرزید و عرض کرد که پسر مرا به جهت محبت شما گرفته‏اند و امشب او را فلان موضع می‏افکنند و در زیر آن محل او را دفن می‏کنند. حضرت فرمود: چه می‏خواهی؟ عرض کرد: آن چیزی که پدر و مادر می‏خواهد، یعنی سلامتی فرزند خود را طالبم، فرمود: باکی نیست بر او برو به درستی که پسرت فردا می‏آید نزد تو. چون صبح شد پسرش آمد نزد او گفت: ای پسرجان من! قصه‏ات چیست؟ گفت: چون قبر مرا کندند و دستهای مرا بستند ده نفر پاکیزه و خوشبو آمدند نزد من و از سبب گریه من پرسیدند، من گفتم سبب گریه خود را، گفتند: اگر طالب مطلوب شود یعنی آن کسی که می‏خواهد تو را بیفکند و هلاک کند او افکنده شود تو تجرد اختیار می‏کنی و از شهر بیرون می‏روی و ملازمت تربت پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله و سلم را اختیار می‏کنی؟ گفتم: آری! پس گرفتند حاجب را و افکندند او را از بلندی کوه و نشنید احدی جزع او را و ندیدند مردم آن ده نفر را و آوردند مرا نزد تو و اینک منتظرند بیرون آمدن مرا به سوی ایشان. پس وداع کرد با پدرش و رفت، پس آمد پدرش به نزد امام علیه السلام و خبر داد آن حضرت را به حال پسرش و مرد سفله می‏رفتند و با هم می‏گفتند که فلان جوان را افکندند و چنان و چنان کردند و امام علیه السلام تبسم می‏کرد و می‏فرمود: ایشان نمی‏دانند آنچه را که ما می‏دانیم.(1150)
سیزدهم - قطب راوندی بیان کرده از ابوهاشم جعفری که گفت: متوکل مجلسی بنا کرده بود شبکه‏دار به نحوی که آفتاب بگردد دور دیوار آن و در آن مرغهای خواننده منزل داده بود پس روز سلام او بود می‏نشست در آن مجلس پس نمی‏شنید که چه به او می‏گویند و شنیده نمی‏شد که او چه می‏گوید از صداهای مرغان، پس چون حضرت امام علی نقی علیه السلام به آن مجلس می‏آمد مرغان ساکت می‏شدند به نحوی که صوت یکی از آن مرغها شنیده نمی‏گشت و چون آن حضرت از مجلس بیرون می‏رفت مرغها شروع می‏کردند به صدا کردن، و بود نزد متوکل چند عدد از کبکها وقتی که آن حضرت تشریف داشت آنها حرکت نمی‏کردند و چون آن جناب می‏رفت آنها شروع می‏کردند با هم مقاتله کردن.(1151)