تربیت
Tarbiat.Org

منتهی الآمال تاریخ چهارده معصوم (جلد دوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

تقدس مدرسه علمیه رضویه قم‏

]
جناب سید عبدالکریم بن طاوس که وفاتش در سنه ششصد و نود و سه است در فرحة الغری روایت کرده: زمانی که مأمون حضرت امام رضا علیه السلام را طلبید از مدینه به خراسان، حضرت حرکت فرمود از مدینه به سوی بصره و به کوفه نرفت و از بصره توجه فرمود بر طریق کوفه به بغداد و از آنجا به قم و داخل قم شد، اهل قم به استقبال آن حضرت آمدند و با هم مخاصمه می‏کردند در باب ضیافت آن حضرت و هر کدام میل داشتند که آن حضرت بر او وارد شود، آن جناب می‏فرمود که شتر من مأمور است یعنی هر کجا او فرود آمد من آنجا وارد می‏شوم، پس آن شتر آمد تا در یک خانه خوابید و صاحب آن خانه در شب آن روز در خواب دیده بود که حضرت امام رضا علیه السلام فردا مهمان او خواهد بود، پس چندی نگذشت که آن محل مقام رفیعی گشت و در زمان ما مدرسه معموره است.(888)
و صاحب کشف الغمة و دیگران نقل کرده‏اند که چون حضرت امام رضا علیه السلام داخل نیشابور شد در آن سفری که اختصاص یافت به فضیلت شهادت، بود آن جناب در مهدی (889) بر استر شهباء که محل رکوب آن از نقره خالص بود.
فَعَرَضَ لَهُ فِی السُّوقِ اْلاِمامانِ الْحافِظانِ لِلاَحادیث النَّبَوِیَّةِ اَبُوزَرْعَةٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَسْلَمَ(890) الطُّوسی؛
پس پیدا و آشکار گردید در بازار دو پیشوای که حافظ احادیث نبوت بودند، ابوزرعه و محمّد بن اسلم طوسی پس عرض کردند:
اَیُّهَا السَّیِّدُ ابْنُ السّادَةِ، اَیُّهَا اْلاِمامُ وَ ابْنُ اْلاَئِمَّةِ، اَیُّهَا السُّلالَةُ الطّاهِرَةُ الرَّضِیَّةُ، اَیُّهَا الْخُلاصَةُ الزّاکِیَةُ النَّبَوِیَّةِ، بِحَقِّ آبائِکَ الطّاهِرینَ وَ اَسْلافِکَ اْلاَکْرَمینَ اِلاّ اَرَیْتَنا وَجْهَکَ الْمُبارَکَ الْمَیْمُونَ وَ رَوَیْتَ لَنا حَدیثاً عَنْ آبائِکَ عَنْ جَدِّکَ نَذْکُرُکَ بِهِ:
یعنی ابوزرعه و محمّد بن اسلم به آن حضرت عرض کردند: به حق پدران پاکیزه و گذشتگان گرامی خود، بنما به ما صورت مبارک خود را و روایت کن از برای ما حدیثی از پدران خود از جدت که ما یاد کنیم ترا به آن حدیث:
فَاسْتَوْقَفَ الْبَغْلَةَ وَ رَفَعَ الْمَظَلَّةَ وَ اَقَرَّ عُیُونَ الْمُسْلِمین بِطَلْعَتِهِ الْمُبارَکَةِ الْمَیْمُونَةِ فَکانَتْ ذَوابَتاهُ کَذَوا بَتَیْ رَسولِ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله و سلم.
چون ابوزرعه و ابن اسلم این خواهش نمودند حضرت استر خود را نگاه داشت و سایبان مهد را برداشت و روشن کرد چشمهای مسلمانان را به طلعت مبارک خود و مردم بر طبقات خو ایستاده بودند، بعضی صرخه می‏کشیدند و گروهی می‏گریستند و بعضی جامه بر تن می‏دریدند و برخی خود را به خاک افکنده بودند و آنها که نزدیک بودند تنگ استر آن حضرت را می‏بوسیدند و بعضی گردن کشیده بودند به سایبان مهد.
وَ لَقَدْ اَجادَ مَنْ قالَ:
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی - روا بود که ملامت کنی زلیخا را
اِلی‏ اَنِ انْتَصَفَ النَّهارُ، وَ جَرَتِ الدُّمُوعُ کَاْلاَنْهارِ، وَ سَکَنَتِ اْلاَصْواتُ وَ صاحَتِ اْلاَئِمَّةُ وَ الْقُضاةُ، مَعاشِرَ النّاس اِسْمَعوُا وَ عُوْا وَ لاتُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ صلی اللَّه علیه و آله و سلم فی عِتْرَتِهِ وَ انْصِتُوا.
مردم به همان حال انقلاب بودند تا روز نمیه رسید و آن قدر مردم گریستند که اگر جمع می‏گشت مثل نهر جاری می‏شد، و صداها ساکت شد، پیشوایان مردم و قاضیان فریاد کشیدند که ای مردم! گوش بدهید و یاد گیرید و اذیت مکنید پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله و سلم را در عترتش و سکوت کنید، یعنی گریستن و صیحه کشیدن شما مانع شده که حضرت امام رضا علیه السلام بتواند حدیث بفرماید و این اذیت آن حضرت است و اذیت آن حضرت، اذیت پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله و سلم است.(891)
مؤلف گوید: به اینجا که رسیدم به خاطر آوردم واقعه حضرت سیدالشهداء علیه السلام را روز عاشوراء در وقتی که مقابل لشکر کوفه آمد خواست ایشان را موعظه و نصیحتی فرماید آن محرومان از سعادت و سرگشتگان وادی ضلالت صداها بلند کردند و به فرمایش آن حضرت گوش ندادند، امر فرمود ایشان را که سکوت کنید، ابا کردند، فرمود: وَیْلَکُمْ! ما عَلَیْکُمْ اَنْ تَنْصِتُوا اِلَیَ وَ تَسْمِعُوا قَوْلی وَ اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلی‏ سَبیلِ الرَّشادِ.
و نبود در آنجا یک خداپرستی که فریاد کند مردم! این پسر پیغمبر است چرا او را اذیت می‏کنید چرا ساکت نمی‏شوید که موعظه خود را بفرماید و کلام خود را به پایان رساند. و این یکی از مطالب آن سید مظلوم بود که کمیت شاعر در شعر خود اشاره به آن کرده و بر حضرت باقر علیه السلام خوانده و آن حضرت را به گریه درآورده.
قال رحمه اللَّه:
وَ قَتیلٌ بِالطَّفِّ غُودِرَ فیهِمُ(892) - بَیْنَ غَوْغاءِ اُمَّةٍ وَ طَغامِ؛
یعنی شهید در کربلاء مانده و گرفتار شد در میان مردمان نانجیبی بین جماعتی از ناکسان و فرومایگان. روایت شده که چون کمیت قصیده میمیه خود را بر حضرت امام محمدباقر علیه السلام خواند به این شعر که رسید حضرت گریست و فرمود: ای کمیت! اگر نزد ما مالی بود ترا صله می‏دادیم لکن از برای تو است آن کلامی که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلم به حسان بن ثابت فرمود: لازِلْتَ مُؤَیَّداً ابِروُح ِالْقُدُسِ ما ذَبَبْتَ عَنّا اَهْلَ الْبَیْتِ.(893)
رجوع کردیم به حدیث سابق:
مردمان نیشابور گوش دادند که حضرت امام رضا علیه السلام حدیث بفرماید، حضرت املاء فرمود این حدیث را یعنی کلمه کلمه می‏فرمود و ابوزرعه و محمّد بن اسلم کلمات آن حضرت را به مردم می‏رسانیدند و کشیده شد برای نوشتن این حدیث بیست و چهار هزار قلمدان به غیر از دواتها، فرمود:
حدیث کرد مرا پدرم حضرت موسی بن جعفر کاظم، فرمود حدیث کرد مرا پدرم جعفر بن محمّد صادق، فرمود حدیث کرد مرا پدرم محمّد بن علی باقر، فرمود حدیث گفت مرا پدرم علی بن الحسین زین‏العابدین، فرمود: حدیث گفت مرا پدرم حسین بن علی (شهید زمین کربلاء)، فرمود حدیث فرمود مرا پدرم امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در زمین کوفه، فرمود حدیث فرمود مرا برادرم و پسر عمم محمّد رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلم، فرمود: حدیث کرد مرا جبرئیل گفت شنیدم حضرت رب العزة سبحانه و تعالی می‏فرماید:
کَلِمَةُ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ حِصْنی فَمَنْ قالَها دَخَلَ حِصْنِی وَ مَنْ دَخَلَ حِصْنی اَمِنَ مِنْ عَذابی.(894)؛
یعنی کلمه لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ حصار من است پس هر کس که بگوید آن را داخل در حصار من شده و کسی که داخل در حصار من شود ایمن از عذاب من خواهد بود.
صَدَقَ اللَّهُ سُبْحانَهُ وَ صَدَقَ جَبْرَئیلُ وَ صَدَقَ رَسُولُ اللَّهِ وَ اْلاَئِمَّة عَلَیْهِمُ السَّلامُ.(895)
و شیخ صدوق روایت کرده از ابوواسع محمّد بن احمد نیشابوری که گفت: شنیدم از جده‏ام خدیجه دختر حمدان بن پسنده که گفت: چون حضرت امام رضا علیه السلام داخل نیشابور شد فرود آمد در محله فوزا در ناحیه‏ای که معروف بود به لاشاباد در سرای جده من پسنده و او را پسنده برای آن گفتند که حضرت امام رضا علیه السلام او را از میان مردم پسندیده و چون در خانه ما فرود آمد بادامی در جانبی از خانه بکاشت آن بادام برست و درختی شد و بار آورد و در یک سال، مردم آن را بدانستند پس بادام آن درخت را برای شفا می‏بردند، هر که را علتی می‏رسید به جهت تبرک از آن بادام تناول می‏نمود عافیت می‏یافت و هر که درد چشم داشت از آن بادام بر چشم خود می‏نهاد شفا می‏یافت و زن آبستن که زاییدن بر او دشوار می‏شد از آن بادام می‏خورد دردش سبک می‏شد و همان ساعت می‏زایید و اگر چارپایی قولنج می‏شد از شاخه آن درخت می‏گرفتند و بر شکم او می‏کشیدند خوب می‏شد و باد قولنج از او می‏رفت به برکت آن حضرت؛ پس روزگاری بگذشت آن درخت خشک شد جد من حمدان بیامد و شاخه‏های آن را ببرید پس کور شد و پسرش که او را ابوعمرو می‏گفتند بیامد و آن درخت را از روی زمین ببرید مالش تمام برفت در باب فارس و مبلغ آن هفتاد هزار درهم بود تا هشتاد هزار درهم و برای او هیچ نماند، و ابوعمرو را دو پسر بود هر دو نویسنده ابوالحسن محمّد بن ابراهیم سمجور بودند یکی را ابوالقاسم می‏گفتند و دیگری را ابوصادق، خواستند که آن را عمارت کنند بیست هزار درهم که بر آن عمارت صرف کردند و بیخ آن درخت که مانده بود بکندند و نمی‏دانستند که چه اثر از آن برای ایشان می‏زاید پس یکی رفت سر املاک امیر خراسان او را برگردانیدند به نیشابور در محملی در حالتی که پای راستش سیاه شده بود پس گوشت از پایش ریخت پس به آن علت بعد از یک ماه بمرد؛
و اما آن برادر دیگر که بزرگتر بود او در دیوان سلطان در نیشابور مستوفی بود، روزی جماعتی از کاتبان بالای سرش ایستاده بودند و او خط می‏نوشت یکی گفت: خدای چشم بد از کاتب این خط دور کند! همان ساعت دستش بلرزید و قلم از دستش بیفتاد و دانه‏ای بر دستش بر آمد و به منزل بازگشت. ابوالعباس کاتب با جماعتی نزد او آمدند و گفتند این از گرمی است واجب است که امروز فصد کنی، همان روز فصد کرد و فردا نیز بماندند و گفتند امروز هم فصد کن، فصد کرد پس دستش سیاه شد و گوشتش بریخت و از آن علت بمرد و موت هر دو برادر به یک سال نکشید.(896)
و نیز شیخ صدوق روایت کرده که چون امام رضا علیه السلام داخل نیشابور شد در محله‏ای فرود آمد که او را فوزا می‏گفتند و آنجا حمامی بنا نمود و آن حمام امروز به گرمابه رضا علیه السلام معروف است، و آنجا چشمه‏ای بود که آبش کم شده بود کسی را واداشت که آب آن را بیرون آورد تا بسیار شد و از بیرون دروازه حوضی ساخت که چند پله پایین می‏رفت بر سر چشمه‏ای، پس حضرت داخل در آن شد و غسل کرد و بیرون آمد و بر پشت آن نماز گزارد و مردم می‏آمدند و به آن حوض و غسل می‏کردند و از آن می‏آشامیدند برای طلب برکت و نماز بر پشت آن می‏گزاردند و دعا می‏کردند و حاجتها از خدا می‏خواستند و قضا می‏شد و آن چشمه را امروز عین کهلان می‏نامند و مردم تا امروز به آن چشمه می‏آیند.(897)
مؤلف گوید: که ابن شهر آشوب نیز در مناقب این روایت را نقل فرموده و وجه تسمیه آن چشمه را به عین کهلان ذکر کرده آنگاه فرموده که آهویی به قصد آن حضرت آمد در آنجا پناه به حضرت گرفت، و ابن حماد شاعر اشاره به همین نموده در شعر خود:
اَلَّذی لاذَبِهِ الظَّبْیَةُ - وَ الْقَوْمُ جُلُوسٌ‏
مَنْ اَبُوهُ الْمُرْتَضی‏ - یَزْکُو وَ یَعْلُو وَ یَرُوس(898)
و شیخ صدوق و ابن شهر آشوب از ابوالصلت روایت کرده‏اند که چون امام رضا علیه السلام به ده سرخ رسید در وقتی که در نزد مأمون می‏رفت گفتند: یابن رسول اللَّه! ظهر شده است نماز نمی‏کنید؟ پس فرود آمد و آب طلبید، گفتند که آب همراه نداریم پس به دست مبارک خود زمین را کاوید آن قدر آب جوشید که آن حضرت و هر که با آن حضرت بود وضو ساختند و اثرش تا امروز باقی است، و چون به سناباد رسید پشت مبارک خود را گذاشت به کوهی که دیگها از آن می‏تراشند و گفت: خداوندا! نفع ببخش به این کوه و برکت ده در هرچه در ظرفی گذارند که از این کوه تراشند و. فرمود که از برایش دیگها از سنگ تراشیدند و فرمود که طعام آن حضرت را نپزند مگر در آن دیگها و آن حضرت خفیف الأکل و کم غذا بوده. پس از آن روز مردم دیگها و ظرفها از آن تراشیدند و برکت یافتند، پس حضرت داخل خانهئ حمید بن قحطبه طائی شد و داخل شد در قبه‏ای که قبر هارون در آنجا بود، پس به دست مبارک خود خطی در جانب قبر او کشید و فرمود که این تربت من است و من در اینجا مدفون خواهم گردید و بعد از این حق تعالی این مکان را محل ورود شیعیان و دوستان من خواهد گردانید، به خدا سوگند که هر که از ایشان مرا در این مکان زیارت کند یا بر من سلام کند البته حق تعالی مغفرت و رحمت خود را به شفاعت ما اهل بیت برای او واجب گرداند، پس رو به قبله گردانید و چند رکعت نماز به جا آورد و دعای بسیار خواند چون فارغ شد به سجده رفت و طول داد سجده را. من شمردم پانصد تسبیح در سجده گفت پس سر برداشت و بیرون رفت.(899)
[