تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

کشته شدن ابن زیاد

چون ابراهیم از کوفه بیرون رفت شتاب فرمود تا با سپاه ابن زیاد پیش از این که داخل عراق شود مصاف دهد و ابن زیاد به لشکر بسیار انبوه از شام آمده بود و موصل را مسخر کرده و ابراهیم برفت تا از خاک عراق بگذشت و به زمین موصل در آمد و بر مقدمه لشکر خویش طفیل بن لقیط نخعی را که مردی دلیر بود بگماشت و چون به ابن زیاد نزدیک شد لشکریان خویش را بساخت و آماده پیکار کرد و همچنان به تعبیه و ساخته می‏رفتند و از هم جدا نمی‏شدند مگر این که طفیل را به رسم دیده‏بانی می‏فرستم تا نهر خارز رسیدند و در اراضی موصل در دهی موسوم به باربیثا فرود آمدند.
و ابن زیاد هم نزدیک ایشان در کنار آب فرود آمد و یکی از همراهان ابن زیاد عمیر بن حباب سلمی نام داشت ابن اشتر را پیغام فرستاد که من رأی تو دارم و دشمنی با پسر زیاد و می‏خواهم امشب تو را دیدار کنم ابن اشتر پاسخ داد شب نزد من آی. بیامد و گفت: ابن زیاد میسره را به من سپرده است و البته خویش را هزیمت می‏دهم و می‏گریزم تا شما فیروز گردید و ابن اشتر از او پرسید: رأی تو چیست؟ بر این که اگر خویش خندق کنیم و دو سه روز توقف کنیم.
عمیر گفت: این کار مکند به سود دشمنان شما است و آن‏ها همین خواهند که جنگ به تاخیر افتد که چند برابر بیش از شمایند و سپاه اندک تاب تاخیر ندارد و لکن در رزم شتاب نمایید و زود کار یکسره کنید که دل آن‏ها را از شما هراس گرفته است و اگر دست به دست کنید آهسته آهسته نبردآزمایند و به حرب شما خوی گیرند و هول ایشان زائل شود و دلیر گردند.
ابراهیم گفت: اکنون دانستم نیکخواه منی و درست گفتی رأی همین است و امیر ما نیز همین نصیحت کرد.
عمیر گفت: از رأی مختار در نگذرید که او مردی است در جنگ پرورش یافته و بار آمده و ورزیده شده و چیزها آزموده است که ما نیازموده‏ایم و همین امروز صبح کار را یکسره کن.
عمیر باز گشت و قبائل قیس که در جزیره و نواحی موصل بودند از واقعه مرج راهط با آل مروان دل بد داشتند و لشکر مروان طایفه کلب بودند و رئیسشان ابن بحدل بود و شبانه ابن‏اشتر نگاهبانان را به کار داشت و خود هیچ چشم بر هم ننهاد تا سحر شد آن وقت لشکریان را بساخت و گروهان را آماده کرد و سرداران لشکر را معین فرمود.
سفیان بن یزید بن معقل ازدی را بر میمنه و علی بن مالک جشمی را میسره گماشت و برادر مادری خود عبدالرحمن بن عبدالله را امیری سواران داد و سواران او اندک بودند و آنان را نزدیک خود نگاهداشت و در میمنه و قلب قرار داد و سرداری پیادگان را به طفیل بن لقیط داد و علم را به مزاحم بن مالک سپرد چون سپیده صادق بدمید نماز صبح در تاریکی بگذاشت و بیرون آمد و صف‏ها راست کرد و هر سرداری را به جای خود فرستاد و ابراهیم خود پیاده شد و پیاده راه می‏رفت و فرمان رفتن داد و مردم را تحریص می‏کرد و نوید فیروزی می‏داد و اندکی رفتند به تلی بزرگ رسیدند مشرف بر سپاه ابن زیاد و آنها هنوز از بستر خواب برنخاسته بودند.
پس عبدالله بن زهیر سلولی را فرستاد تا از حال آنان آگاه گردد و خبر بیاورد چون برگشت گفت: سخت بترسیده‏اند و سست شده مردی را دیدم می‏گفت: یا شیعه ابی تراب یا شیعه مختار الکذاب گفتم: میان ما و شما چیزی بزرگتر از دشنام هست و ابراهیم اسب خواست و بر نشست و بر علمداران بگذشت و آنان را تحریص می‏کرد، کارهای زشت ابن زیاد را می‏شمرد و می‏گفت: این عبیدالله بن مرجانه است کشنده حسین بن علی و پسر فاطمه سلام الله علیهم که میان او و دختران و زنان و پیروان و و میان آب فرات مانع شد و نگذاشت از آن بنوشد و نگذاشت نزد پسر عمش رود و با او صلح کند...
و لشکریان ابن زیاد پیش آمدند حصین بن نمیر سکونی را بر میمنه و عمیر بن حباب سلمی را بر میسره گماشته بود و سرحبیل بن ذی الکلاع حمیری را سردار سواره کرده بود و چون دو صف به یکدیگر نزدیک شدند حصین بن نمیر با میمنه شامیان بر میسره اهل عراق تاخت، علی بن مالک جشمی پای فشرد و از جای نرفت تا کشته شد و علم او را قره بن علی برداشت او نیز با چند تن از دلاوران کشته شدند.
و میسره لشکر ابراهیم شکسته شد و پای به گریز نهادند پس علم آن‏ها را عبدالله بن ورقا ابن جناده برادرزاده حبشی (به ضم حاء و سکون باء) بن جناده برداشت و پیش گریختگان دوید و گفت: ای لشکر خدا سوی من آیید و اینک امیر شما با عبیدالله در نبرد است بیایید سوی او باز گردیم بازگشتند دیدند ابراهیم سر برهنه ایستاده است و فریاد می‏زند ای لشکر خدا سوی من آیید من فرزند اشترم بهترین گریختگان آن است که باز حمله کند و لیس مسیا من اعتب یعنی: آن که بازگشت گناهکار نباشد.
پس یاران او بازگشتند و میمنه لشکر ابن اشتر بر میسره لشکر عبیدالله تاختند به امید آن که عمیر بن حباب می‏گریزد. نگریخت و پای فشرد و جنگی سخت کرد و از گریختن ننگش آمد. چون ابراهیم این بدید گفت: این سواد اعظم تازید که مگر آنان شکسته شوند آن دیگران چون مرغانی که نهیب دهی و برمانی از راست و چپ بگریزند با همراهان بدان سوی شتافتند اندکی با نیزه پیکار کردند آنگاه دست به تیغ و گرز بردند و به جان یکدیگر افتادند و بانگ آهن مانند آواز زدن چون جامه شویان بود در خامه ولید بن عتبة بن معیط و ابراهیم با علم و او گفت: با علم خویش در میان ایشان رو. او گفت: جای رفتن ندارم. گفت: راه هست برو و دیگران نمی‏گریزند انشاء الله.
و هرچه او پیش میرفت ابراهیم هم به تیغ حمله می‏کرد و به هر کس می‏رسید می‏زد و می‏انداخت و ابراهیم مردان را پیش کرده، آن‏ها مانند گله بره از گرگ می‏گریختند و همراهان او یکباره حمله کردند و جنگ سخت شد و اصحاب ابن زیاد شکسته شدند و از دو جانب بسیار کشته شد.
و بعضی گفتند نخستین کس که بگریخت عمیر بن حباب بود و ثبات او در آغاز جنگ فریب بود.
و چون لشکریان ابن زیاد شکست یافتند. ابن اشتر گفت: من مردی از کنار نهر خارز کشتم و علمی داشت تنها او را بجویند که من بوی مشک شنیدم از وی دستان او سوی مشرق افتاده و پاها به جانب مغرب او را جستند ابن زیاد بود و ابراهیم یک ضربت بر کمرش زده بود و او دو نیمه شده و بیفتاده بود سر او را جدا کردند و لاشه او را بسوزانیدند.
و شریک بن جدیر تغلبی بر حصین بن نمیر سکونی حمله کرد و می‏پنداشت عبیدالله او است و با یکدیگر دست به گریبان شدند و تغلبی فریاد می‏زد: مرا با این روسبی‏زاده با هم بکشید مردم آمدند و حصین بن نمیر را کشتند.
و بعضی گویند: همین شریک عبیدالله را کشت و این شریک با امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام بود در جنگ صفین و چون ایام خلافت آن حضرت به سر آمد به بیت المقدس رفت همانجا بود تا حسین علیه‏السلام به شهادت رسید با خدا عهد کرده که اگر کسی به خونخواهی آن حضرت برخیزد با وی رود و ابن زیاد را بکشد یا خود کشته شود و چون مختار برخاست سوی وی شتافت و با ابراهیم اشتر بیرون رفت تا دو لشکر به هم رسیدند با یاران خویش حمله بر سواران شام کرد و صفها را یکی یکی بدرید تا به ابن زیاد رسید و هیاهو برخاست چنان که خبر بانگ آهن شنیده نمی‏شد و چون غائله فرو نشست هر دو تن را کشته یافتند و روایت اول اصح است و شریک همان است که گفت:
کل عیش قد اراده باطلا - غی رکز الرمح فی ظل الفرس‏‏
مترجم گوید: پیش از این در ضمن شرح ورود اهل بیت به مجلس عبیدالله از مدائنی نقل شد نظیر این شعر و حکایت از جابر یا جبیر از قبیله بکر وائل و نیز شرحبیل بن ذی الکلاع حمیری کشته شد و سفیان بن یزید ازدی و رقاء بن عازت اسدی و عبیدالله بن زهیر سلمی هر یک دعوی قتل او می‏کردند.
عیینه بن اسماء برادر زاده ابن زیاد با او بود چون لشکریان او بگریختند خواهر خویش را برداشت و برد و این رجز می‏گفت:
اءنْ تصرمی حبالنا فربما - اردیت فی الهیجا الکمی المعلما‏
چون سپاه عبیدالله شکسته شدند و بگریختند ابراهیم به دنبال ایشان تاخت و آن‏ها خود را در نهر انداختند و غرق شدگان بیش از کشتگان بودند و از لشگر ایشان همه چیز غارت کردند. ابراهیم پس از این فتح بشارت به مختار فرستاد و خبر در مدائن به او رسید.
مترجم گوید: طبری از ابی مخنف از مشرقی از شعبی روایت می‏کند که من و پدرم با مختار به مدائن می‏رفتیم چون از ساباط گذشتیم گفت: مژده باد شما را که لشکر خدا فاتح شدند و یک روز تا شب در نصیبین یا نزدیک آن مزه شمشیر را به آن‏ها یعنی به شامیان چشانید و گفت: چون به مدائن در آمدیم بالای منبر رفت و خطبه خواند و ما را به جد و کوشش و ثبات در طاعت و خونخواهی اهل بیت علیهم‏السلام می‏خواند که مژده‏ها پی در پی رسید به کشته شدن عبیدالله و شکست اصحاب او.
و یکی از همسایگان شعبی با او گفت: ای شعبی اکنون ایمان می‏آوری؟ شعبی گفت: به چه ایمان آورم؟ به این که مختار علم غیب می‏دانست هرگز به این ایمان نخواهم آورد آن همسایه گفت: مگر مختار خبر نداد که لشکر عبیدالله منهزم شدند. شعبی گفت، گفتم: مختار گفت: در نصیبین شکست یافتند و آن شهر در خاک جیزیه است با آن که آن لشکر در خارز به هزیمت رفتند از زمین موصل الی آخر ما قال. باز به ترجمه کتاب باز گردیم:
و ابراهیم به موصل آمد و عمال به بلاد فرستاد، برادرش عبدالرحمن بن عبدالله را به نصیبین فرستاد و او بر سنجار و دارا و نواحی آن از زمین جزیره دست یافت و زفر بن حارث را به ولایت قرقیسیا گذاشت و حاتم بن نعمان باهلی را بر حران و رهاط و سمیساط و اطراف آن و عمیر بن حباب سلمی را عاملی کفر توثا داد.
و ابراهیم خود در موصل بماند و سر عبیدالله بن زیاد را با سرهای سران لشکرش برای مختار فرستاد و آن‏ها را در قصر ریخته بودند ماری باریک پدید آمد و در میان آن سرها بگردید تا به سر عبیدالله رسید در دهان او رفت و از بینی او بیرون شد و از بینی او به درون رفت و از دهانش بیرون شد و چند بار این کار کرد و این ترمذی در جامع خود نقل کرده است و مغیره گفت: نخستین کس در اسلام که سکه قلب زد عبیدالله بود و یکی از دربانان عبیدالله نقل کرد که چون حسین علیه‏السلام کشته شد با او به قصر رفتم رویش برافروخت و آتش گرفت و به آستین اشارت بر وی کرد و گفت: این حدیث با کسی در میان منه.
و مغیره گفت: مرجانه با پسرش عبیدالله پس از قتل حسین علیه‏السلام گفت: ای ناپاک پسر دختر پیغمبر را کشتی هرگز بهشت را نخواهی دید.
مؤلف گوید: آن چه از کامل نقل کردیم به پایان رسید و در بحار از ثواب الاعمال روایت کرده است و او به اسناد خود از عمار بن عمیر تمیمی که چون سر ابن زیاد و اصحاب او علیهم اللعنه را آوردند من نزدیک آن‏ها شدم و مردم می‏گفتند ماری بیامد و در میان سرها گشت تا به سر عبیدالله رسید در سوراخ بینی او رفت و از آن بیرون آمد و در سوراخ بینی دیگر او رفت.
و از کامل الزیارة از عبدالرحمن غنوی روایت کرده است در ضمن حدیثی که یزید ملعون پس از کشتن حسین علیه‏السلام بهره‏ای از زندگی نیافت و مرگ او زود فرا رسید و در مستی جان داد شبانه و بامداد او را یافتند رنگش بگشته گویی به قیر اندوده و سیاه گشته است و به حسرت در گذشت و هر کس بر کشتن امام علیه‏السلام فرمان یزید برده بود یا در جنگ او شرکت کرد به دیوانگی یا خوره و پیسی مبتلا گشت و در نسل او بماند.
و در اخبار الدول قرمانی است که یزید سال 25 یا 26 متولد شد و مردی فربه بسیار گوشت و پر موی بود مادرش میسون دختر بحدل کلبیه است تا این که گوید: نوفل بن ابی الفرات گفت: نزد عمر بن عبدالعزیز بودم مردی نام یزید برد او را با امیرالمؤمنین وصف کرد عمر بن عبدالعزیز گفت: آیا او را امیرالمؤمنین گویی و فرمود: او را بیست تازیانه زدند.
و روایتی در مسند خود از ابی الدرداء آورده است گفت: شنیدم رسول را صلی الله علیه و آله و سلم می‏فرمود اول کس که سنت مرا تغییر دهد مردی از بنی امیه یزید نام دارد.
مرگ یزید در ماه ربیع الاول 64 است در حوریان به مرض ذات الجنب بمرد و جنازه او را به دمشق آوردند و برادرش خالد یا فرزندش معاویه بر او نماز گذاشت و او را در مقبره باب الصغیر دفن کردند اکنون محل قبر او مزبله است و هنگام مرگ سی وهفت ساله بود مدت ملکش سه سال و نه ماه. کتاب نفس المهموم این جا به پایان رسید.
اما عاقبت مختار چنان که در تاریخ طبری گوید: در چهاردهم رمضان 67 کشته شد و مدت حکومت او یک سال و نیم بود و عراق را به استثنای بصره در تصرف داشت تا دشمنان وی در آن شهر فراهم شدند و آن‏ها به فرمان عبیدالله بن زبیر بودند و مصعب بن زبیر از جانب برادرش حاکم آن جا شد و سپاه و عدت فراهم کرد به جنگ مختار آمد و سپاهیان مختار را شکست داد و او را بکشت و هفت هزار تن از یارانش را پس از این که سلاح بر زمین گذاشته و تسلیم شده بودند اسیر کردند و به اصرار اهل کوفه همه را از تیغ بگذرانیدند کاری که بنی امیه هم نکردند بلکه کشتن به این شناعت در تاریخ جباران کم نظیر است یا از جهت شقاوت مصعب و قساوت او بود یا از جهت ضعف که نتوانست لشکریان خود را از آن عمل زشت باز دارد.
و گویند: عبدالله بن عمر با مصعب گفت: اگر هفت هزار گوسفند ارث پدرت به تو رسیده بود یک روز همه را می‏کشتی؟ در خونریزی اسراف کرده بود و نیز زن مختار را بی تقصیر بکشت.
و طبری از روایت واقدی نقل کرده است که مختار را چهار ماه در قصر دارالاماره محاصره کردند و نیز گویند مصعب می‏خواست هر چه عجم در سپاه مختار است بکشد و عربها را آزاد کند و عربها قریب هفتصد تن بودند، همراهان وی گفتند: این چه دینی است که تو داری عجم و عرب هر دو بر یک مذهبند و با این عمل چگونه امید داری پیروز گردی؟
گفت: عربها را نیز آوردند و گردن زد و شاعر در ملامت آن‏ها گوید:
قتلتم ستة الآلاف صبرا - مع العهد الموثق مکتفینا‏
و پس از کشتن آنان کار به قرار اول بازگشت و دولت به دست دشمنان اهل بیت افتاد و مصعب بماند. حتی یقوم بامر الله قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم کتاب را به نام مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و درود بر وی ختم کنید.
خدا را بر این توفیق شاکرم که پس از سعی و تلاش وافر در 28 صفر المظفر 1425 مصادف با شهادت پیغمبر گرامی اسلامی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و شهادت امام حسن مجتبی علیه‏السلام تصحیح و تحقیق کتاب شریف دمع السجوم که از خامه شریف و عزیز استاد علامه شعرانی رحمة الله علیه صادر شده است را به اتمام ببرم و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین.
حسن اردشیری لاجیمی‏