تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

کشتن عمر سعد و چند تن دیگر

مختار روزی با یاران خود گفت: فردا مردی را خواهم کشت که پای‏های بزرگ دارد و چشمان در کاسه فرو رفته و ابروی برجسته و از کشتن او بندگان مؤمن و فرشتگان مقرب شاد گردند.
هیثم بن اسود نخعی نزد او بود این سخن بشنید دانست غرض وی عمر سعد است چون به سرای خویش بازگشت پسر خود را که عریان نام داشت بخواند و آن چه شنیده بود بگفت و به ابن سعد پیغام فرستاد عمر گفت: خدا پدرت را جزای خیر دهد چگونه مختار با این عهد و پیمان‏های محکم مرا بکشد و عمر بن سعد هراس در خاطره راه نمی‏داد چون پیش از این عبدالله بن جعده بن هبیره را که خواهرزاده امیرالمؤمنین علیه‏السلام و نزد مختار محترم بود شفیع خویش کرده بود و از مختار امان نامه برای سعد ستانده و مختار در آن نامه شرط کرده بود که اگر عمر سامع و مطیع باشد و از میان شهر و اهل خود بیرون نرود او را امان باشد و مختار به آن امان ملتزم است و خدا گواه، مگر آن که که یحدث حدثا و از حدث کردن گاه قضای حاجت ضرورت خواهند و گاه فتنه جویی و مختار معنی اول قصد کرده بود و عمر سعد معنی دوم فهم کرد.
به هر حال عمر سعد پس از شنیدن خبر شبانه از سرای خود بیرون شد و نزد حمامه رفت و با خود گفت: به سرای خود باز گردم و همان جا باشم بازگشت و فردا بار دیگر نزد حمامه رفت و به یکی از بستگان او گفت: که مختار مرا امان داد و پس از آن چنین و چنان گفت مولای او گفت: کدام کار بدتر از این که خانه و اهل خویش خارج شدی و به این جا آمدی عمر به خانه خویش بازگشت و از آن سوی مختار را گفتند عمر سعد بگریخت و گفت: هرگز نمی‏تواند بگریزد که زنجیری در گردن او بسته است او را باز گرداند و هرچه جهد کند نرهد.
باری بامداد مختار اباعمره را به طلب او فرستاد ابوعمره بیامد و گفت: اجب الامیر، امیر را اجابت کن عمر از جای برخاست و پای او در جبه‏اش بپیچید و بیفتاد ابوعمره به شمشیر او را بزد و بکشت و سر او را بگرفت و در دامن خود نهاده نزد مختار آورد حفص پسر عمر سعد نزد مختار نشسته بود مختار گفت: این را می‏شناسی؟ گفت: آری انا لله و انا الیه راجعون و زندگی پس از وی زشت است.
مختار گفت: راست گفتی و بفرمود او را هم کشتند و گفت: آن به جای حسین علیه‏السلام و این به جای علی بن الحسین و هرگز برابر هم نیستند به خدا قسم اگر سه ربع قریش را بکشم تلافی یک بند انگشت او را نکرده‏ام و چون مختار این دو تن را بکشت سر آن‏ها را با مسافرین سعید بن نمران ناعطی و طبیان بن عماره تمیمی سوی محمد بن حنفیه فرستاد.
ابومخنف گفت: موجب تصمیم مختار به قتل عمر سعد آن بود که یزید بن شراحیل انصاری نزد محمد بن حنفیه رفت و پس از سلام از هر جا سخن گفتند تا گفتگو از مختار پیش آمد و ابن حنفیه گله کرد از این که مختار دعوی تشیع می‏کند و کشندگان حسین علیه‏السلام در کنار او بر تخت‏ها می‏نشینند و با هم سخن می‏گویند و چون یزید بن شراحیل بازگشت گفتار محمد بن حنفیه را به مختار بگفت و مختار چون عمر سعد و پسرش را بکشت سر آن‏ها را برای ابن حنفیه فرستاد و نامه نوشت که من به هر کس دست یافتم از کشندگان حسین بن علی علیهماالسلام او را بکشتم و در جستجوی دیگران هستم و نسخت نامه او را طبری نقل کرده است و عبدالله بن شریک گفت: دیدم (اهل تقوی و ورع و علم و خبر را که) رداهای مطرز می‏پوشیدند و بر نسل‏های سیاه بر سر می‏گذاشتند و ملازم ستون‏های مسجد بودند (پیوسته به نماز و بندگی خدا ایستاده) هرگاه عمر سعد بر آن‏ها می‏گذشت می‏گفتند این قاتل حسین علیه‏السلام است پیش از آن که آن حضرت را به قتل رساند.
و ابن سیرین گفت: علی علیه‏السلام با عمر سعد گفته بود چگونه باشی وقتی که در مقامی ایستی متحیر میان بهشت و جهنم و جهنم را اختیار کنی.
(مترجم گوید: از این روایت معلوم شد که اهل علم و تقوی در آن عهد جامه و شعار خاص داشتند.)
باز مختار سوی حکیم بن طفیل طایی سنبسی فرستاد و او جامه و سلاح حضرت عباس بن علی علیهماالسلام را برداشته و تیری بر حسین علیه‏السلام افکنده بود و خود او می‏گفت: تیری انداختم زیر جامه آن حضرت رسید و زیانی نرسید و عبدالله بن کامل او را دستگیر کرد و بیاورد و کسان او نزد عدی بن حاتم رفتند و او را به شفاعت برانگیختند عدی از دنبال ایشان شتافت تا به ابن کامل رسید و هر چه گفت و شفاعت کرد ابن کامل نپذیرفت و گفت:
اختیار با من نیست با امیر است نزد او رو و ما در پی تو بیاییم عدی سوی مختار شتافت و مختار شفاعت او را درباره جماعتی از عشیت وی که در میدان سبیع طغیان کردند، پذیرفته بود، شیعیان می‏ترسیدند درباره او نیز بپذیرد با ابن کامل گفتند: بگذار ابن خبیث را بکشم و او را برهنه کردند و گفتند: فرزند امیرالمؤمنین علیه‏السلام را پس از کشتن برهنه کردی تو را برهنه کنیم که خودت ببینی و تیر بر حسین علیه‏السلام افکندی کارگر نشد بر تو تیر افکنیم که کارگر شود و بر او تیر باریدند تا مانند خارپشت گردید و بیفتاد و عدی بن حاتم بر مختار در آمد او را بر مسند خویش نشانید و تکریم کرد و عدی شفاعت حکیم بن طفیل کرد.
مختار گفت: ای اباطریف تو روا میداری کشندگان حسین علیه‏السلام را شفاعت کنی؟ عدی گفت: بر حکیم بن طفیل دروغ بسته‏اند و او از کشندگان نبود. مختار گفت: اگر چنین باشد او را رها کنیم در آن میان ابن کامل بیامد خبر قتل او بداد. مختار گفت: چرا شتاب کردی و پیش از این که نزد من آورید او را بکشتید این را به زبان بگفت اما در دل خود از کشته شدن او شادان بود.
ابن کامل گوید: شیعیان اختیار را از کف من ربودند عدی گفت: به خدا قسم دروغ می‏گویی ترسیدی کسی که بهتر از توست یعنی مختار شفاعت مرا درباره او بپذیرد از این جهت او را کشتی.
ابن کامل برآشفت و خواست عدی را دشنام دهد مختاربه دست و دهان اشارت کرد که خاموش باش و عدی از جای برخاست از مختار خرسند بود و از ابن کامل ناراضی و به هر کس می‏رسید از وی گله می‏کرد.
و مختار در پی قاتل علی بن الحسین علیه‏السلام فرستاد و از عبدالقیس بود و مره بن منقذ بن نعمان نام داشت مردی دلیر بود ابن کامل گرد سرای او را بگرفت او بر اسب سوار نیزه به دست بیرون آمد و نیزه بر عبیدالله بن ناجیه شبامی زد او را بر زمین انداخت اما زیان نرسانید و ابن کامل او را به شمشیر می‏زد و او دست چپ را سپر کرده بود تا اسب به شتاب او را از میان جماعت بیرون برد و بگریخت و به مصعب پیوست و از کشته شدن برست اما دستش خشک شد.
و مختار در پی زید بن رقاد فرستاد و او می‏گفت تیر بر جوانی افکندم که دست بر پیشانی گذاشته بود و سپر تیر کرده، تیر دست او را بر پیشانی بدوخت و نتوانست دست را از پیشانی جدا کند و هنگامی که تیر بدو رسید گفت: خدایا اینان ما را اندک دیدند و خوار کردند، خدایا آنان را بکش چنان که ما را بکشتند و خوار گردان چنان که ما را خوار کردند و پس از آن تیری بر آن جوان افکند و او را بکشت و می‏گفت نزدیک او رفتم جان سپرده بود آن تیر را که بدو کشته شده بود از شکمش بیرون آوردم و آن تیر پیشانی را هر چه کردم بیرون نیامد پیکان در پیشانی بماند و چوبه آن جدا شد.
و چون ابن کامل سرای او را فرو گرفت شمشیر در دست بیرون آمد و مردی دلیر بود ابن کامل گفت: به شمشیر و نیزه بر او حمله نکنید بلکه تیر و سنگ بر او ببارید چنان کردند بیفتاد و ابن کامل گفت: بنگرید اگر زنده است او را بیاورید، دیدند رمقی داشت آوردند و آتش خواست و او را زنده در آتش سوزانید.
مختار در طلب سنان بن انس فرستاد که می‏گفت: حسین علیه‏السلام را من کشتم به بصره گریخته بود و دست بر او نیافتند سرای او را ویران کردند.
و نیز عبدالله بن عقبه غنوی را طلب کردند به جزیره گریخته بود و سرای او را هم ویران کردند.
و مردی دیگر از بنی اسد را طلب کردند نامش حرملة بن کاهل بود و یکی از یاوران حسین علیه‏السلام را کشته بود او نیز گریخته بود و دست بر وی نیافتند.
مترجم گوید: در تاریخ طبری از گرفتن حرملة بن کاهل یا گریختن او ذکری نیست و همین گوید: عبدالله بن عقبه غنوی را طلب کردند بگریخت و شاعر لیثی ابن ابی عقب درباره این عبدالله و حرملة بن کاهل گوید:
و عند غنی قطرة من دمائنا - و فی اسد اخری تعد و تذکر‏
و در روایت غیر او آمده است که حرملة بن کاهل را مختار بکشت و حضرت زین‏العابدین علیه‏السلام حرمله را نفرین کرده بود و مختار چون دانست دعای امام به دست او مستجاب گردید سجده شکر کرد.
مختار در طلب مردی دیگر فرستاد نامش عبدالله بن عروة خثعمی و او می‏گفت من دوازده تیر بر ایشان افکندم هیچ یک کاری نشد او هم بگریخت و به مصعب پیوست و مختار سرای او را ویران ساخت.
و عمرو بن صبیح صدایی را طلب کرد و می‏گفت چند بار نیزه به کار بردم و چند تن از آنان را زخم رسانیدم اما کسی را نکشتم او را شبانه نزد مختار آوردند(280) و بفرمود: نیزه‏ها آوردند و بر وی سپوختند تا جان داد.
و در پی محمد بن اشعث فرستاد او در دهی نزدیک قادسیه ملک خود بود رفتند او را نیافتند به مصعب پیوسته بود و مختار سرای او را ویران ساخت و با خشت و گل آن سرای حجر بن عدی را که زیاد بن ابیه خراب کرده بود بساخت.