تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

خطبه سید سجاد در شام‏

در کامل بهایی است که حضرت امام زین العابدین روز جمعه از یزید دستوری خواست که خطبه بخواند یزید رخصت داد و چون روز جمعه شد ملعونی را گفت: بر فراز منبر رود و هر چه بر زبانش آید ناسزا به علی و حسین علیهماالسلام بگوید و شیخین را ستایش کند به منبر رفت و هر چه خواست گفت: امام علیه‏السلام فرمود: اذن ده که من هم خطبه می‏خوانم، یزید از آن وعده که داده بود پشیمان شد و اذن نداد پسرش معاویه خرد بود گفت: ای پدر از خطبه خواندن او چه خیزد اذان ده تا خطبه بخواند یزید گفت: شما از امر این خانواده در چه گمانید؟ آیا علم و فصاحت را به ارث دارند از آن ترسم که خطبه او فتنه انگیزد و وبال آن به ما رسد و مردم پای مردی کردند تا اجازت داد پس زین العابدین علیه‏السلام به منبر تشریف ارزانی داشت و گفت:
الحمد لله الذی لا بدایة له و الدائم الذی لا نفاد له و الاول الذی لا اول لا ولیته و الاخر الذی لا آخر لاخرته و الباقی بعد فناء الخلق قدر اللیالی و الایام و قسم فیما بینهم الاقسام، فتبارک الله الملک العلام.
یعنی: سپاس خداوندی را که وجودش را آغاز نیست و همیشه هست و نابود نگردد نخستین موجودی است که اول بودن او را ابتدا نیستو آخری است که آخریت او را انتها نه پس از نابود شدن آفریدگان باقی ماند شبها و روزها را اندازه معین کرده است و نصیب هر یک از مردم را عطا فرموده است بزرگ است خداوند پادشاه دانا.
و سخن را بدان جا کشید که:
اءنّ الله اعطانا العلم و الحلم و الشجاعة و السخاوة و المحبة فی قلوب المومنین و منا رسول الله و وصیة و سید الشهداء و جعفر الطیار فی الجنة و سبطا هذه الامة و المهدی الذی یقتل الدجال ایها الناس من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فقد اعرفه (؟) بحسبی و نسبی انا ابن مکة و منی انا ابن زمزم و الصفا انا ابن من حمل الرکن(221) باطراف الرداء انا ابن خیر من انتعل و احتفی انا ابن خیر من طاف و سعی انا ابن خیر من حج و اتی (لبی ظ) انا ابن من اسری به الی المسجد الاقصی انا ابن من بلغ به الی سدرة المنتهی انا ابن من دنی فتدلی فکان قاب قوسین او ادنی انا ابن من اوحی الیه الجلیل ما اوحی انا ابن الحسین القتیل الکربلا انا ابن علی المرتضی انا ابن محمد المصطفی انا ابن فاطمة الزهراء و انا ابن خدیجة الکبری انا ابن سدرة المنتهی انا ابن شجر طوبی انا ابن المرمل بالدماء انا ابن من بکی علیه الجن فی الظلماء انا ابن من ناح علیه الطیور فی الهواء.
چون سخنش بدینجا رسید مردم آواز به گریه و ناله بلند کردند و یزید ترسید فتنه بر خیزد موذن را گفت: اذان نماز گوید، (روز جمعه خطبه پیش از نماز است بر خلاف عید و چون خطبه به انجام رسد اذان نماز گویند پس موذن برخاست و گفت: الله اکبر الله اکبر، امام علیه‏السلام فرمود: آری الله اکبر و اعلی و اجل و اکرم مما اخاف و احذر. یعنی: خداوند بزرگتر و برتر و بزرگوارتر و گرامی‏تر از هر چیز است که از آن بیم و هراس دارم (و او مرا از سر همه نگاه می‏دارد.)
چون موذن گفت: اشهد أنْ لا اله الا الله امام گفت: آری هر کس شهادت دهد من هم با او شهادت می‏دهم و با منکر آن همداستان نباشم که معبودی جز او نیست و پروردگاری غیر او نه.
و چون گفت: اشهد أنّ محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم عمامه از سر بر گرفت و موذن را گفت: به حق این محمد ساعتی خاموش باش و روی به یزید کرد و گفت: ای یزید این پیغمبر عزیز و بزرگوار جد من است یا جد تو؟ اگر گویی جد تو است مردم همه جهان دانند دروغ گویی و اگر جد من است پس چرا پدر مرا به ستم کشتی و مال او را تاراج کردی و زنان او را به اسارت در آوردی این سخن را بگفت و دست به گریبان برد و جامه خویش چاک زد و بگریست و گفت: به خدا قسم اگر در جهان کسی باشد جدش پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آن کس منم پس چرا این مرد پدر مرا به ستم کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد.
آن گاه گفت: ای یزید این کار کردی باز گویی محمد رسول الله و روی به قبله ایستی وای بر تو از روز قیامت که جد و پدر من در آن روز خصم تواَند.
پس یزید بانگ زد موذن را که اقامه گوید: میام مردم غریرو و هیاهو برخسات بعضی نماز گذاشتند و بعضی نماز نخوانده پراکنده شدند.
و هم در کامل بهایی زینب علیهاالسلام نزد یزید فرستاد و رخصت خواست برای برادرش حسین علیه‏السلام مجلس عزا بر پای دارد یزید لعنة الله رخصت داد و آنان را در دارالحجاره فرود آورد هفت روز بدان جا ماتم داشتند و هر روز زنان بسیار نزد ایشان می‏آمدند و نزدیک بود مردم در سرای یزید ریزند او را بکشند. مروان آگاه گردید و گفت: مصلحت نیست اهل بیت حسین علیه‏السلام را در این شهر نگاه داری. برگ سفر بساز و ایشان را سوی حجاز فرست و یزید برگ سفر ایشان بساخت و به مدینه روانه کرد. بنابر این روایت مروان بدان وقت در شام بود.
صاحب مناقب از مدائنی نقل کرده است که: چون سید سجاد نژاد و تبار خویش بیان کرد یزید یکی از عوانان خود را گفت او را در آن بوستان برد خونش بریزد همان جا به خاک سپارد پس او را در بوستان برد او به کندن قبر پرداخت و سید سجاد علیه‏السلام به نماز ایستاد چون خواست آن حضرت را به قتل رساند دستی از هوا پدیدار شد و بر رخسار او زد که به روی در افتاد و نعره کشید و بی هوش شد.
خالد فرزند یزید این بدید لیس لوجهه بقیة رنگ از رخسارش پرید و سوی پدر رفت و ماجرا بگفت یزید به دفن آن عوان در همان گودال فرمود و سید سجاد را رها کرد و جای حبس زین العابدین علیه‏السلام امروز مسجد است.
صاحب بصائر الدرجات از حضرت امام جعفر صادق علیه‏السلام روایت کرد که علی بن الحسین علیهماالسلام را با همراهان نزد یزید بن معاویه بردند آن‏ها را در خانه ویران مسکن دادند یکی از ایشان گفت: ما را در این خانه منزل دادند که سقف فرو افتد و ما را بکشد پاسبانان به زبان روی گفتند این‏ها را بنگرید از خراب شدن خانه می‏ترسند با آن که فردا آن‏ها را بیرون می‏برند و می‏کشند علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: هیچ یک از ما زبان روی را نیکو نمی‏دانست جز من.
و هم در کامل بهایی از کتاب مذکور که یزید امر کرد سرها را از دروازه‏های شهر بیاویختند و هم در آن کتاب است که سر آن حضرت علیه‏السلام را چهل روز بر مناره جامع آویختند. و سایر سرها را بر در مساجد و در دروازه‏های شهر و یک روز هم بر در سرای یزید بیاویختند.
شیخ راوندی از منهال بن عمرو روایت کرده است که من در دمشق بودم و سر حسین علیه‏السلام را بدان جا آوردند مردی پیشاپیش آن سر سوره کهف می‏خواند تا به این آیت رسید قوله تعالی: امیرالمؤمنین حسبت أن اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا.(222)
خداوند سر را گویا گردانید و به زبان فصیح گفت: عجبتر از قصه اصحاب کهف، کشتن و به تحفه فرستادن من است.