تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

خطبه زینب در مجلس یزید

راوی گفت: زینب دختر علی بن ابی طالب برخاست و گفت:
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی رسوله و آله اجمعین صدق الله سبحانه ثم کان عاقبة الذین اساؤا السوای ان کذبوا بایات الله و کانوا بها یستهزؤن اظننت یا یزید حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاسراء انّ بنا علی الله هوانا و بک علیه کرامة و ان ذلک لعظم خطرک عنده فشمخت بانفک و نظرت فی عطفک جذلان مسرورا حین رایت الدنیا لک مستوثقة و الامور متسقة و حین صفا لک ملکنا و سلطاننا فمهلا مهلا انسیت قول الله عز و جل و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لأنفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب الیم.
سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و درود خداوند بر پیغمبر و خاندان او باد همه خدای سبحانه راست گفت: ثم کان عاقبة(217) آه سزای آنها که کار زشت کردند زشت باشد که آیات خدا را تکذیب کردند و به آن استهزاء نمودند. ای یزید آیا پنداری که چون اطراف زمین و آفاق آسمان را بر ما بستی و راه چاره بر ما مسدود ساختی تا ما را برده‏وار به هر سوی کشانیدند ما نزد خدا خواریم و تو گرامی بردی و این غلبه تو بر ما از فر و آبروی تو است نزد خدا، پس بینی بالا کشیدی و تکبر نمودی و به خود بالیدی، خرم و شادان که دنیا در چنبر کمند تو بسته و کارهای تو آراسته ملک و پادشاهی، ما تو را صافی گشته اندکی آهسته‏تر، آیا قول خدای تعالی را فراموش کردی، و لا یحسبن الخ، کافران نپندارند که چون مهلت دادیم ایشان را خوبی ایشان خواهیم نه چنان است بلکه ما آن‏ها را مهلت دهیم تا گناه بیشتر کنند و آنان را عذابی باشد دردناک.
امن العدل یابن الطلقا تخدیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا قد انتهکت ستورهن و ابدیت وجوههن تحدو بهن الاعداء من بلد الی بلد و یستشرفهن اهل المناهل و المناقل و یتصفح وجوههن القریب و البعید والدنی و الشریف لیس معهن من رجالهن ولی لا من حماتهن حمی و کیف یرتجی مراقبة من لفظ فوه اکباد الأزکیاء و نبت لحمه بدماء الشهداء و کیف یستبطاء فی بغضنا اهل البیت من نظر الینا بالشنف و الشنان و الأحن و الاضغان ثم تقول غیر متأثم ولا مستعظم لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لا تشل منتحیا علی ثنایا ابی عبدالله سید شباب اهل الجنة تنکثها بمحصرتک.
ای پسر آن مردمی که جد من اسیرشان کرد پس از آن آزاد فرمود: از عدل است که تو زنان و کنیزان خود را پشت پرده نشانی و دختران رسول صلی الله علیه و آله و سلم را اسیر بدین سوی و آن سوی کشانی پرده آن‏ها را بدری روی آنان را بگشایی، دشمنان آن‏ها را از شهری به شهری برند و بوی و غریب چشم بدان‏ها دوزند و نزدیک و دور، وضیع و شریف چهره آن‏ها را می‏نگرند از مردان آن‏ها نه پرستاری مانده است و نه یاوری نه نگهداری و نه مددکاری.
چگونه امید دلسوزی و غمگساری باشد از آن که دهانش جگر پاکان را بجائید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان برویید چگونه به دشمنی ما خانواده شتاب نماید آن که سوی ما به چشم کینه و بغض نگرد باز می‏گویی لا هلوا... الخ!؟ ای یزید دستت شل مباد و به چون آهنگ دندان عبدالله الحسین سید جوانان اهل بهشت کردی نه خود را گناهکار دانی و نه این عمل را بزرگ شماری.
و کیف لا تقول ذلک و قد نکأت القرحة و استأصلت الشأفة باراقتک دماء ذریة محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و نجوم الارض من آل عبدالمطلب تهتف باشیاخک زعمت انک تنادیهم فلتردن و شیکا موردهم ولتودن انک شللت و بکمت ولم تکن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت اللهم خذ بحقنا و انتقم ممن ظلمنا و احلل غضبک فی حق من سفک لنا دمائنا و قتل حماتنا فوالله ما فریت الا جلدک و لا جرزت الا لحمک و لتردن علی رسول الله بما تحملت من سفک دماء ذریة و انتهکت من حرمته فی عترته و لحمته حیث یجمع الله شملهم ویلم شعثهم و یأخذلهم بحقهم و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون(218) و کفی بالله حاکما و بمحمد صلی الله علیه و آله و سلم خصیما و بجبرئیل ظهیرا.
چرا نگویی که زخم را ناسور کردی و شکافتی و رویش را ریشه کن کردی و سوختی خون ذریت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را ریختی که از آل عبدالمطلب ستارگان زمین بودند اکنون یاد اسلاف و نیاکان خود کردی و آنان را خواندی (و ناز شست خواستی غم مخور) که در همین زودی نزد آنان روی و آرزو کنی کاش دستت خشک شده بود و زبانت گنگ و آن سخن نمی‏گفتی و آن عمل نمی‏کردی.
خدایا داد ما را بستان و از این ستمگران انتقام ما را بکش و خشم تو فرود آید بر آن که خون ما بریخت و حمات ما را بکشت به خدا قسم که پوست خودت را شکافتی گوشت خودت را پاره پاره کردی و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آیی با آن بار که بر دوش داری از ریختن خون دودمان وی و شکستن حرمت و عترت و پاره تن او جایی که خداوند پریشانی آن‏ها را به جمعیت مبدل کند و داد آن‏ها
بستاند و مپندار آن‏ها را که در راه خدا کشته شدند مرده‏اند بلکه زنده آن دو نزد پروردگار خود روزی می‏خورند. همین بس که خداوند حاکم است و محمد صلی الله علیه و آله و سلم خصم و جبرئیل پشتیبان.
و سیعلم من سول لک و مکنک فی رقاب المسلمین بئس للظالمین بدلا و ایکم شر مکانا و اضعف جندا و لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک انی لا ستصغر قدرک و استعظم تقریعک و استکثر توبیخک لکن العیون عبری و الصدو حری الا فالعجب کل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشیطان الطلقاء فهذه الایدی تنطف من دمائنا و الافواه تتحلب من لحو منا و تلک الجثث الطواهر الزواکی تنتابها العواسل و تعفرها امهات الفواعل.
یعنی: آن کس که کار را برای تو ساخت و پرداخت و تو را بار گردن مسلمانان کرد به زودی بداند که پاداش ستمکاران بد است و آگاه کرد که مقام کدام یک شما بدتر و لشکر کدام یک ضعیف‏تر است و اگر مصائب روزگار با من این جنایت کرد (و مرا به اسیری اینجا کشانید) و ناچار شدم با تو سخن گویم باز قدرت را بسیار پست دانم و سرزنش‏های عظیم کنم تو را و نکوهش بسیار (و حشمت و امارت تو سبب ترس و وحشت من نشود و خود را نبازم و نترسم و این جزع و بی تابی که در من بینی نه از هیبت تو است) و لکن چشم‏ها گریان است و دل‏ها بریان (از مصیبت برادر و خاندانم).(219)
سخت عجیب است که حزب خدا بدست طلقا و حزب شیطان کشته می‏شوند خون ما از سرپنجه‏های شما می‏ریزد و گوشت‏های ما از دهن‏های شما بیرون می‏افتد و آن بدن‏های پاک و پاکیزه را گرگان سرکشی می‏کنند و کفتاران آن‏ها را در خاک می‏غلطانند.
مترجم گوید: کنایات در عبارت این خطبه بسیار است مثلا جویدن گوشت کنایه از ظلم است همچنین سرکشی کردن گرگ و کفتار از آن بدن‏ها کنایه از غربت آن‏ها است چون زینب سلام الله علیها پس از چند ماه یقین داشت آن بدن‏های پاک را به خاک سپردند و نیز حدیث ام ایمن را خود او برای امام زین العابدین علیه‏السلام روایت کرد و گفت: گروهی را خداوند مقدر فرموده است که آن بدنها را دفن کنند و به روایتی خود امام علیه‏السلام در دفن آن‏ها حاضر گشت چنان که پیش از این گفتیم پس سرکشی گرگان و کفتاران کنایه از آن است که قبر آن‏ها در آن وقت در غربت و در بیابان بود جایی دور از خویش و تبار و دوست و آشنا کسی به زیارت آن‏ها نتوانستی رفت، مگر حیوانات صحرا و ما در فارسی می‏گوییم از تنهایی و بی کسی چشم مرا کلاغ بیرون می‏آورد و تنها بودن قبر در مکانی که کسی یاد آن نکند بر اقارب گران است چنان که شاعر گفت در مقام دلتنگی و جزع:
و قبر حرب بمکان قفر - و لیس قرب قبر حرب قبر ‏
تتمه خطبه:
و لئن اتخدتنا مغنما لتجدنا و شیکا مغرما حین لا تجد الا ما قدمت یداک و ما ربک بظلام للعبید و الی الله المشتکی و علیه المعول فکد کیدک واسع سعیک و ناصب جهدک فوالله لا تمحو ذکر نا ولا تمیت و حینا و لا تدرک امدنا و لا ترحض عنک عارها و هل رأیک الا فندو ایامک الا عدد و جمعک الا بدر یوم ینادی المناد الا لعنة الله علی الظالمین و الحمدلله الذی ختم لأولنا بالسعادة و المغفرة و لأخرنا بالشهادة و الرحمة و نسئل الله ان یکمل لهم الثواب و یوجب لهم المزید و یحسن علینا الخلافة انه رحیم و دود و حسبنا الله و نعم الوکیل.
اگر امروز به گمان خود غنیمت به دست آوردی و سود بردی به همین زودی زیان کنی وقتی که نیابی مگر همان را که دست تو از پیش فرستاد و خداوند بر بندگان ستم نکند شکوه به خدا بریم و اعتماد بر او کنیم پس هر کید که داری بکن و هر چه کوشش خواهی بنمای و هر جهد که داری به کار بر، به خدا سوگند ذکر ما را از یادها محو نتوانی کرد و وحی ما را که خداوند فرستاد نتوانی می‏راند و به غایت ما نتوانی رسید و ننگ این ستم را از خویش نتوانی سترد. رأی تو سست است و شماره ایام دولت تو اندک و جمعیت تو به پریشانی گراید آن روز که منادی فریاد زند: الا لعنة الله علی الظالمین والحمدلله رب العالمین.
سپاس خدا را که اول ما را به سعادت و مغفرت ختم کرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائر گردانید از خدا خواهیم که ثواب آن‏ها را کامل کند و بیفزاید و خود او بر ما نیکو خلف بود انه رحیم ودود حسبنا الله و نعم الوکیل.(220)
یزید گفت:
یا صیحة تحمد من صوائج - ما اهون الموت علی النوائح ‏
فریادی است که از زنان شایسته است، نوحه گران را مرگ دیگران سهل نماید.
مؤلف گوید: در نامه ابن عباس به یزید مسطور است کدام شماتت بزرگتر از آن که دختران و کودکان و زنان خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را اسیر و گرفتار و غارت زده از عراق به شام بردی تا قدرت خود را به مردم بنمایی و ببیند ما را مقهور کردی و بر خاندان رسول صلی الله علیه و آله و سلم چیره گشتی و کین خویش و تبار کافر خود را در روز بدر به گمان خود از ما کشیدی و دشمنی پنهان را آشکار کردی و آن بغض که مانند آتش در چوب آتش زنه پوشیده بودی ظاهر نمودی تو و پدرت خون عثمان را دستاویز آن کینه‏توزی‏ها ساختید و ای بر تو از عذاب خداوند حاکم روز جزا، به خدا سوگند که اگر از زخم دست من برهی از زخم زبانم نرهی.
سنگ و خاکت در دهان باد که سخت بی خرد و ناکسی و خاک بر سرت که نکوهیده مردی و بدان غره مباش که امروز بر ما ظفر یافتی به خدا قسم اگر چه امروز ما مغلوب تو شدیم فردا غالب شویم نزد آن حاکم عادلی که در حکم ستم نکند و به همین زودی تو را با رنج و سختی از این جهان بیرون برد گناهکار و نکوهیده و منفور، پس هر چه می‏توانی خوش بزی ای پدر مرده و گناه افزون کن. والسلام علی من اتبع الهدی.
شیخ مفید گفت: فاطمه بنت الحسین گفت: چون به نزد یزید نشستیم دلش بر ما بسوخت پس مردی شامی سرخ فام برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین این دخترک را به من ببخش و مرا خواست و من دختری زیباروی بودم بر خویش بلرزیدم و پنداشتم این کار توانند و به جامه عمه‏ام زینب در آویختم و او می‏دانست این کار نشدنی است و با آن مرد گفت: دروغ گفت به خدا سوگند اگر بمیری چنین شوخ‏چشمی نه توانی کرد و نه یزید.
یزید بر آشفت و گفت: دروغ گفتی؛ به خدا قسم که میتوان و اگر خواهم کنم.
زینب فرمود: هرگز نتوانی و الله خداوند تو را بر این قدرت نداده است مگر از دین ما بیرون روی و دین دیگرگیری.
یزید از خشم برافروخت و گفت: در روی من این سخن می‏گویی پدر و برادرت از دین بیرون رفتند.
زینب فرمود: تو و جد و پدرت اگر مسلمان باشید بدین جد و پدر و برادر من هدایت یافتید.
یزید گفت: ای دشمن خدا دروغ گفتی.
زینب فرمود: تو امیری و دست دست تو است به ستم دشنام می‏دهی و به قدرت زور می‏گویی گویا شرم کرد و خاموش شد.
شامی آن کلام باز گفت، یزید جواب داد دور شو خدا تو را مرگ دهد و از زمین بردارد.
و سبط در تذکره از هشام بن محمد مانند این آورده است مختصرتر.
و صدوق در امالی و ابن اثیر در کامل نیز مگر آن که به جای فاطمه بنت الحسین علیه‏السلام فاطمه بنت علی علیه‏السلام گفته‏اند.
و سید در ملهوف گفت: مرد شامی نگاه به فاطمه بنت الحسین علیه‏السلام افکند و گفت: یا امیرالمؤمنین این دخترک را به من ببخش.
فاطمه با عمه خویش گفت: یتیم شدم کنیز هم بشوم.
زینب گفت: لا و لا کرامه کاری است نشدنی.
شامی گفت: کیست؟
یزید گفت: دختر حسین.
او گفت: حسین پسر فاطمه و علی بن ابی طالب علیهماالسلام.
یزید گفت: آری، شامی گفت: خدا تو را لعنت کند. آیا عترت پیغمبر را می‏کشی و ذریت او را اسیر می‏کنی، به خدا قسم پنداشتم این‏ها اسیران رومند.
یزید گفت: به خدا قسم تو را هم با آن‏ها ملحق می‏کنم امر کرد گردنش زدند.
و در امالی صدوق است که یزید زنان حسین علیه‏السلام را با علی بن الحسین علیه‏السلام به زندانی کرد که سرما و گرما محفوظ نبودند تا چهره آن‏ها پوست انداخت.
و در ملهوف است راوی گفت: یزید خطیب را بخواند و امر کرد بالای منبر رود و حسین و پدرش علیهماالسلام را ذم کند خطیب به منبر بر آمد و در ذم امیرالمؤمنین و حسین علیهماالسلام سخن از اندازه به در برد و معاویه و یزید را فراوان بستود علی بن الحسین علیهماالسلام فریاد زد: ای خطیب! وای بر تو خوشنودی آفریدگان را به خشم آفریدگار خریدی؛ اشتریت مرضاة المخلوقین بسخط الخالق؟ پس جای خود را در دوزخ آماده بین.
ابن سنان خفاجی در مدح امیرالمؤمنین صلوات الله علیه نیکو گفته است:
اعلی المنابر تعلنون بسبه - و بسیفه نصبت لکم اعوادها ‏
و مؤلف گوید: نام این شاعر ابومحمد عبدالله بن محمد بن سنان و نسبت او به خفاجه بنی عامر است و ثبل از بیت مذکور گوید:
یا امة کفرت و فی افواهها - القرآن فیه ضلالها و رشادها ‏
اعلی المنابر و آه الخ.
تلک الخلائق بینکم بدریة - قتل الحسین و ما خبت احقادها ‏
و الله لولا تیمها و عدتها - عرف الرشاد یزیدها و زیادها ‏

مؤلف گوید: شیخ ما محدث نوری و علامه مجلسی رحمهماالله از دعوات راوندی نقل کرده‏اند که چون علی بن الحسین علیهماالسلام را نزد یزید بردند می‏خواست او را به بهانه بکشد پیش روی خود بایستانیدش و با او به سخن پرداخت، شاید کلمه‏ای بر زبانش گذرد و بهانه کشتن او گردد و علی علیه‏السلام هر کلمه را پاسخی می‏داد و تسبیح کوچکی در دست داشت در بین سخن با انگشتان می‏گردانید.
یزید لعنه الله گفت: من با تو سخن می‏گویم و تو با من تکلم می‏کنی و سبحه می‏گردانی، این چگونه روا باشد.
امام علیه‏السلام فرمود: پدرم برای من حدیث کرد از جدم که چون نماز بامداد گذاشتی سخن نگفته سبحه بگرفتی و گفتی: اللهم انی اصبحک و احمدک و اهللک و اکبرک و امجدک بعدد ما ادیر به سبحتی این دعا می‏خواند و سبحه می‏گردانید و هر سخن که می‏خواست می‏گفت غیر از تسبیخ و می‏فرمود: که این سبحه گردانیدن ذکر کردن محسوب است و من در پناه آنم تا شب به بستر روم و چون در بستر می‏رفت همان دعا می‏خواند و سبحه بر بالین می‏نهاد و برای او تسبیح می‏گردید. از وقتی تا وقتی و من در این کار اقتدا به جد خویش کردم.
یزید بارها با او گفت: من با هیچ یک از شما سخنی نمی‏گویم مگر جوابی می‏دهید مقنع و از او درگذشت و صلت داد و به رهایی او امر کرد و مراد از جد او شاید رسول صلی الله علیه و آله و سلم باشد چون یزید لعنة الله برای امیرالمؤمنین علیه‏السلام فضلی معتقد نبوده است.
(ملهوف) راوی گفت: یزید لعنة الله آن روز علی بن الحسین علیهماالسلام را وعده داد که سه حاجت روا کند و آنان را در منزلی فرود آورد که از سرما و گرما حفظ نمی‏کرد و بدان جا ماندند تا چهره‏هایشان پوست انداخت و تا در آن شهر بودند بر حسین علیه‏السلام شیون و زاری می‏کردند سکینه گفت: چون چهار روز از ماندن ما بگذشت در خواب دیدم و خوابی طولانی نقل کرد و در آخر آن گفت: زنی دیدم در هودج سوار دست بر سر نهاده پرسیدم: کیست؟
گفتند: فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مادر پدرت سلام الله علیها.
گفتم: به خدا سوگند نزد او روم و آن چه با ما کردند با او بگوییم پس شتابان رفتم تا به او رسیدم و پیش از او بایستادم گریان و می‏گفتم: ای مادر به خدا حق ما را انکار کردند ای مادر به خدا جمعیت ما را پریشان ساختند، ای مادر به خدا حریم ما را مباح شمردند، ای مادر به خدا پدر ما حسین علیه‏السلام را کشتند، گفت: ای سکینه دیگر مگو که بند دلم را گسیختی، این پیراهن پدر تو است از من جدا نشود تا به لقای پروردگار رسم.
شیخ ابن نما گفت: سکینه در دمشق خواب دید گویی پنج شتر از نور روی بدو آوردند و بر هر شتری پیرمردی نشسته است و فرشتگان گردان‏ها بگرفتند و خادمی با آن‏ها راه می‏رود پس شتران بگذشتند و آن خادم به طرف من آمد و نزدیک من رسید. و گفت: ای سکینه جد تو بر تو سلام می‏فرستد. گفتم: سلام بر او باد ای فرستاده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو کیستی؟
گفت: خادمی از بهشت. گفتم: این پیرمردان شترسوار کیستند؟ گفت: اول آدم صفوة الله است. و دوم ابراهیم خلیل الله و سوم موسی کلیم الله و چهارم عیسی روح الله علیهم السلام.
گفتم: آن که دست بر محاسن داردو افتان و خیزان است کیست؟ گفت: جد تو رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است گفتم: به کجا خواهند رفت. گفت: سوی پدرت حسین علیه‏السلام.
پس روی به طرف او کرده دویدم تا آن چه ستمکاران پس از وی با ما کردند با او بگویم. در این میان پنج کجاوه از نور دیدم می‏آیند و در هر کجاوه زنی بود گفتم این زنان کیستند؟
گفت: اولی حواء مادر بشر است، دوم آسیه بنت مزاحم، و سوم مریم بنت عمران و چهارم خدیجه بنت خویلد و پنجمی که دست بر سر نهاده افتان و خیزان است جده تو فاطم است بنت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مادر پدرت.
گفتم: به خدا قسم با او بگویم که با ما چه کردند پس به و پیوستم و پیش او ایستادم گریان و گفتم: ای مادر به خدا حق ما را انکار کردند ای مادر به خدا جمعیت ما را پریشان ساختند ای مادر به خدا حریم ما را مباح شمردند ای مادر به خدا پدر ما حسین علیه‏السلام را کشتند.
گفت: دیگر مگوی ای سکینه که جگر مرا آتش زدی و بند دلم را پاره کردی این پیراهن حسین علیه‏السلام است با من و از من جدا نشود تا به لقای پروردگار رسم.
پس از خواب بیدار شدم و خواستم این خواب را پوشیده دارم با کسان خودمان گفتم اما میان مردم شایع شد.
(بحار) از هند زوجه یزید روایت است که گفت: در بستر خفته بودم در آسمان را دیدم گشوده و فرشتگان دسته دسته نزد سر مطهر حسین علیه‏السلام می‏آمدند و می‏گفتند: السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یابن رسول الله در آن میان پاره‏ای ابری دیدم از آسمان فرود آمد و مردان بسیار بر آن بودند و مردی درخشنده روی مانند ماه در میان آن‏ها بود پیش آمده خم شد و دندان‏های ابی عبدالله علیه‏السلام را ببوسید و می‏گفت: ای فرزند تو را کشتند. می‏شود تو را نشناخته باشند از آب نوشیدن تو را منع کردند ای فرزند من جد تو پیغمبرم و این پدرت علی مرتضی و این برادرت حسن علیهم السلام و این عم تو جعفر و این عقیل و این دو حمزه و عباسند.
و همچنین یکی یکی خاندان را شمردند، گفت: ترسان و هراسان از خواب برجستم و روشنایی دیدم از سر حسین می‏تافت در طلب یزید شدم او را در خانه تاریکی یافتم روی به دیوار کرده و می‏گفت: مالی و للحسین، مرا با حسین چه کار و سخت اندوهگین بود. خواب را با او گفتم سر به زیر انداخت و گفت: چون بامداد شد حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را بخواست و پرسید اینجا بمانید دوست‏تر دارید یا به مدینه باز گردید و جائزتی گران بها به شما دهم.
گفتند: اول باید بر حسین علیه‏السلام عزاداری کنیم.
گفت: هر چه خواهید کنید پس حجره‏ها و خانه‏ها خالی کرد، در دمشق و هر زن قرشیه و هاشمیه جامه سیاه پوشید و بر حسین علیه‏السلام شیون و زاری کردند هفت روز علی ما نقل.
ابن نما گفت: زنان در مدت اقامت در دمشق به سوز و ناله زبان گرفته بودند و با آه و زاری شیون می‏کردند و مصیبت آن گرفتاران بزرگ شده بود و جراح زخم آن داغداران را علاج فرو مانده الاسی لکلم الثکلی عال طبه در خانه جای داده بودندشان که آن‏ها را از سرما و گرما حفظ نمی‏کرد.
حتی تقشرت لجلود و سال الصدید بعد کن الخدور و ظل الستور و الصبر طاعن و الجزع مقیم و الحزن لهن ندیم.
یعنی: پس از پرده نشینی و سایه پروری رخسارشان پوست انداخت و صدید جاری گشت شکیبایی رفته رشته صبر گسسته و اندوه با ایشان پیوسته.
کامل بهایی از کتاب حاویه نقل کرده است که زنان خاندان نبوت شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان می‏داشتند و می‏گفتند: پدرانتان به سفر رفته‏اند و همچنین بود تا یزید آنان را به سرای خویش در آورد و حسین علیه‏السلام را دخترکی خردسال بود هار ساله شبی از خواب برخاست سخت پریشان و گفت: پدرم کجاست که من اکنون او را دیدم چون زنان این سخن بشنیدند بگریستند و کودکان دیگر هم و شیون برخاست و یزید بیدار شد و پرسید: چه خبر است؟ تفحص کردند و قضیه باز گفتند.
یزید گفت: سر پدرش را نزد او ببرید آوردند و در دامنش نهادند. گفت: این چیست؟ گفتند: سر پدرت.
آن دخترک را دل از جای بر کنده شد و فریادی زد و بیمار شد در همان روزها در دمشق درگذشت و این روایت در بعض کتب مفصلتر آمده است که بر آن سر شریف دستمال دیبقی افکندند و پیش آن دختر نهادند و روپوش از آن برداشتند و گفتند: این سر پدر تو است آن را از طشت برداشت و در دامن نهاد و می‏گفت: کیست؟ که تو را به خون خضاب کرد ای پدر که رگ گلوی تو را برید. ای پدر که مرا به این کوچکی یتیم کرد، ای پدر پس از تو به که امیدوار باشم. ای پدر این دختر یتیم را که بزرگ کند. و از این قبیل سخنان نقل کند تا گوید دهان بر دهان شریف پدر نهاد گریه سخت چنان که بیهوش شد او را حرکت دادند از دنیا رفته بود. و چون اهل بیت این بدیدند صدا به گریه بلند کردند و داغشان تازه شد و هر کس از اهل دمشق بر آن آگاه شد زن یا مرد گریان شدند.
(بحار) صاحب مناقب و غیر او گفتند: یزید لعنة الله خطیبی را امر کرد بر فراز منبر بر آید و حسین علیه‏السلام و پدرش علی علیه‏السلام را ناسزا گوید، پس خطیب سپاس و ستایش خدای به جای آورد و آن دو بزرگوار را ناسزا گفت و در ستایش معاویه و یزید سخن سخن درازی کرد و هر امر نیکی بدان‏ها نسبت داد.
پس علی بن الحسین علیهماالسلام فریاد زد .ای خطیب وای بر تو خشم خداوند را به خوشنودی آفریدگان خریدی پس جای خویش را در آتش آماده بین.
آن گاه فرمود: ای یزید ما را رخت ده تا بر فراز این منبر روم و سخنانی گویم که خشنودی خدا در آن باشد و اهل مجلس از شنیدن آن اجر و ثواب برند.
یزید راضی نشد، مردم گفتند: یا امیرالمؤمنین اجازت ده منبر رود شاید از او چیزی شنیدیم. گفت: اگر بر فراز منبر رود تا مرا با آل ابی سفیان رسوا نکند، فرود نیاید.
گفتند: یا امیرالمؤمنین این نوجوان خردسال چه تواند کرد. یزید گفت: کام این خاندان را در کودکی به علم برداشتند شامیان اصرار کردند تا رخصت داد.
زین العابدین علیه‏السلام به منبر بر آمد خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و خطبه خواند که اشک‏ها روان گشت و دل‏ها به فزع آمد آن گاه فرمود:
اعطینا ستا و فضلنا بسبع اعطینا ستا و فضلنا بسبع اعطینا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة و الشجاعة و المحبة فی قلوب المومنین و فضلنا بانمنا النبی و المختار محمدا و منا الصدیق و منا الطیار و منا اسدالله و اسد رسوله و من سبطا هذه الامد من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انباته بحسبی و نسبی، ایها الناس انا ابن مکة و منی الخطبة.
یعنی: ای مردم به ما شش چیز داده شد (که به مردم دیگر هم کم و بیش دادند) و هفت چیز دادند بدان‏ها بر دیگران برتری یافتیم (و غیر ما را ندادند) اما آن شش چیز دانش است و بردباری و بخشش و فصاحت و دلاوری و دوستی در دل مؤمنان اما آن هفت چیز که بدان‏ها برتری داریم بر دیگران پیغمبر مختار محمد صلی الله علیه و آله و سلم از ما است و صدیق (که به او اول ایمان آورد یعنی علی علیه‏السلام) از ما است و جعفر طیار از ما است و حمزه شیر خدا و رسول او صلی الله علیه و آله و سلم از ما است و دو سبط این امت از مایند هر کس مرا شناسد. شناسد و هر کس نشناسد گوهر و نژاد خویش را بگویم ای مردم منم پسر مکه و منا الی آخر الخطبه.