تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

احتجاج علی بن الحسین علیهماالسلام بر اهل کوفه وقتی از خیمه بیرون آمد و سرزنش ایشان بر بی‏وفایی و پیمان‏شکنی‏

حذام بن ستیر گفت: زین العابدین علیه‏السلام بیرون آمد و مردم را اشارت فرمود که خاموش باشند، خاموش شدند و او ایستاده سپاس خدای گفت و ستایش او کرد و بر نبی صلی الله علیه و آله و سلم درود فرستاد آن گاه گفت: ای مردم هر کس مرا می‏شناسد، می‏شناسد و هر کس نمی‏شناسد (بگویم) من علی فرزند حسینم علیه‏السلام که در کنار فرات او را کشتند بی آن که خونی طلبکار باشند و قصاصی خواهند، من پسر آن کسم که حرمت او بشکستند و مال او تاراج کردند و عیال او به اسیری گرفتند منم پسر آن کس که او را به زاری کشتند و این فخر ما بس.
ای مردم شما را به خدا سوگند می‏دهم آیا در خاطر دارید سوی پدر من نامه نوشتید و او را فریب دادید و پیمان و عهد و میثاق بستید و باز با او کارزار کردید و اورا بی یاور گذاشتید هلاک باد شما را چه توشه‏ای برای خود پیش فرستادید و زشت باور، ای شما به کدام چشم به روی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نظر می‏افکنید وقتی با شما گوید عترت مرا کشتید و حرمت مرا شکستید پس از امت من نیستید.
راوی گفت: صدای مردم به گریه بلند شد و به یکدیگر می‏گفتند هلاک شدید و نفهمیدید پس علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: خدای رحمت کند آن که نصیحت من بپذیرد و وصیت مرا محض خدا و رسول صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان وی نگاهدارد: فان لنا فی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اسوة حسنة.
همه گفتند: یابن رسول الله ما فرمانبرداریم و پیمان تو را نگاهداریم دل به جانب تو داریم و هوای تو در خاطر ما است خدای تو را رحمت فرستد فرمان خویش به فرمای که ما جنگ کنیم با هر که جنگ تو خواهد و آشتی کنیم با هر کس تو با او صلح کنی و قصاص خون تو را از آن‏ها که بر تو و ما ستم کردند بخواهیم.
علی بن الحسین علیهماالسلام فرمود: هیهات هیهات ای بی وفایان مکار میان شما و شهوات حائل آمد می‏خواهد همان اعانت که پدران مرا کردید همان گونه مرا هم اعانت کنید هرگز چنین نخواهد شد.
سوگند به پروردگار (راقصات) یعنی آن شتران که حاج را به منی و عرفات برند آن زخم که دیروز از کشتن پدرم و اهل بیت وی بر دل من رسید هنوز بهتر نشده و التیام نیافته است داغ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فراموش نگشته و داغ پدرم و فرزندان پدر و جدم شق لهازمی و مرارته بین حناجری و حلقی موی رخسار مرا سپید کرده است(177) و تلخی آن میان حلقوم و حنجره من است و اندوه آن در سینه من مانده است و خواهش من این است نه با ما باشید و نه بر ما آن گاه فرمود:
لا غروان قتل الحسین و شیخه - لقد کان خیرا من حسین و اکرما ‏
فلا نفر حوایا اهل کوفان بالذی - اصیب حسین کان ذلک اعظما ‏
قتیل بشط النهر نفسی فداء - جزاء الذی او داه نار جهنما ‏
و در همان کتاب است: احتجاج فاطمه صغری بر اهل کوفه از زید بن موسی بن جعفر از پدرش از آبائش علیهم السلام روایت شده است که فاطمه صغری(178) پس از برگشتن از کربلا خطبه خواند و گفت: سپاس می‏گویم خدا را به شمار شن‏ها و ریگ‏ها و هم سنگ جهان از عرش تا خاک او را ستایش می‏کنم و به او ایمان آورده‏ام و توکل بر او کردم.
و گواهی می‏دهم که نیست معبودی غیر خداوند یگانه بی شریک و این که محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و فرستاده اوست و این که اولاد او را در کنار فرات سر بریدند با آن که کسی را نکشته بود تا قصاص خواهند از وی.
بار خدایا به تو پناه می‏برم از این که دروغ بر تو بندم وخلاف آن چه بر رسول خود فرستادی سخنی گویم رسول تو پیمان گرفت برای وصی خویش علی بن ابی طالب علیه‏السلام اما مردم حقش را غصب کردند و بی گناه او را کشتند باز فرزند او را دیروز در خانه‏ای از خانه‏های خدا شهید کردند گروهی از مسلمانان به زبان، که نیست باد چنان مسلمانی، و تا آن حضرت زنده بود آبش ندادند و هنگام شهادت او را فرو نشاندند تا تو ای خداوند او را به جوار خود بردی. محمود النقییة طیب الضربیه معروف المناقب مشهور المذاهب ستوده خوی، پاک سرشت، هنرهای وی شناخته و روش او روشن از نکوهش کسی باک نداشت و از ملامت احدی نترسید او را از خردی به اسلام راه نمودی و در بزرگی خصال وی را ستودی پیوسته ناصحا لک و لرسولک صلواتک علیه و آله سلم با تو و پیغمبرت صلی الله علیه و آله و سلم دل راست داشت تا او را به جوار رحمت خود بردی بی رغبت در دنیا و حرص بدان بلکه راغب در آخرت بود برای رضای تو در راه تو کوشش نمود او را پسندیدی و برگزیدی و راه راست او را نمودی.
اما بعد، ای اهل کوفه یا اهل المکر و الغدر و الخیلاء ای مردم دغا و بی وفا و خودخواه ما خانواده‏ایم که خداوند ما را به شما آزمایش فرمود و شما را به ما و ما از آزمایش پاک بیرون آمدیم و دانستیم و دریافتیم سر الهی نزد ما است و ماییم حافظ علم و حکمت خدا و ماییم آن حجت که در زمین برای بندگان نصب فرمود.
ما را به بزرگی بنواخت و به رسولش صلی الله علیه و آله و سلم برتری داد بر بسیاری از آفریدگان خود، اما شما ما را دروغگو دانستید و ناسپاسی نمودید و کشتن ما را حلال شمردید و مال ما را تاراج کردید گویا اولاد ترک و کابل بودیم چنان که دیروز جد ما را بکشتید و از شمشیر شما خون ما می‏چکد به کین‏های گذشته، چشم ما بدان روشن گشت و دلتان شاد شد.
با خدای تعالی دلیری نمودید و مکری اندیشیدید و مکر خدا بهتر و بالاتر است مبادا شما از ریختن خون و بردن مال ما شادان شوید چون این مصیبت بزرگ که به ما رسید در کتابی ثبت افتاده است پیش از این که خداوند آن را انفاذ کند و آن بر خدا آسان است تا بر آن چه دست شد اندوه نخورید و به آن چه خداوند به شما بخشید ننازید و نبالید که خداوند آن را دوست نمی‏دارد که به خود ببالد و بنازد.
هلاک باد شما را منتظر لعنت و عذاب باشید که گویی اکنون آمده است و از آسمان لعنت‏ها پی در پی فرو می‏بارد و شما را هلاک می‏کند و شما را در این جهان به جان یکدیگر اندازد آن گاه در عذاب الیم روز قیامت جاودان مانید که بر ما ستم کردید و لعنت خدا بر ستمکاران باد.
وای بر شما آیا می‏دانید کدام دست بر ما ستم کرد و کدام دل به پیکار ما رغبت نمود و به کدام پای به آهنگ کارزار سوی ما آمدید دل شما سخت شد و جگرها درشت گردید و بر دل و چشم و گوش شما مهر نهاده شیطان در نظر شما زشتی‏ها را بیاراست و نوید طول اجل داد و بر دیده شما پرده‏ای آویخته است که راه را نمی‏شناسید هلاک باد شما را ای اهل کوفه که شما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کینه‏ها است و از وی خونها خواهید.
آن گاه با برادرش علی بن ابیطالب علیه‏السلام جد ما و با فرزندان وی هم که عترت پیغمبر و پاکان و برگزیدگانند بی وفایی کردید و یک تن از شما می‏نازد و به آن می‏گوید:
نحن قتلنا علیا و نبی علی(179) - بسیوف هندیة و رماح ‏
و سبینا نسائهم سبی ترک - و نطحناهم فای نطاح ‏
بفیک ایها القائل الکثکث و لک الاثلب، خاک وسنگ در دهانت ای شاعر آیا به کشتن آن قوم می‏نازی که خداوند پاک و پاکیزه‏شان کرد و پلیدی از ایشان دور داشت فاکظم واقع کما افعی ابوک پس از این غصه به سوزد مانند پدرت سگ اسافل خویش را به زمین به سای هر کس فردا بدان رسد که از پیش فرستاد. بر آن فضل که خداوند ما را بخشید رشک می‏برید وای بر شما:
فما ذنبنا ان جاش دهرا بحورنا - و بحرک ساج لایواری الدعا مصا ‏
گناه ما چیست؟ که دریاهای ما جهان را فرو گرفت و دریای تو آرام است که دعموص(180) را هم نمی‏پوشاند.
ذلک فضل الله یوتیه من یشاء(181) و من لم یجعل الله له نورا فماله من نور:(182)
راوی گفت: پس آوازها به گریه بلند شد و گفتند: ای دختر پاکان بس است که دل‏های ما را بسوزانیدی و سینه‏های ما را (از غایت حسرت) کباب کردی و اندرون ما را آتش زدی پس ساکت شد، علیها و علی ابیها و جدیها السلام.
مترجم گوید: ذهن بیشتر مردم به فاطمه بنت الحسین علیهماالسلام می‏رود که او فاطمه صغری است و لکن بر من محقق نگردید که فاطمه کبری که این فاطمه برای امتیاز ملقب به صغری گشت، کیست؟
و بی شک در مخدرات حرم نبوت فاطمه فاطمه بسیار بود تبرکا به نام سیدة النساء و فاطمه بنت الحسین همان زوجه حسن مثنی است که نوعروس بود و خداوند نسل او را برکت داد که پس از فاطمه زهراء بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم جهان به فرزندان وی بیشتر از سایر مخدرات مشرف گشت چنان که سادات طباطبایی و شرفای مکه و خاندان سلطنت عراق و پادشاه ماوراء اردن از فرزندان این نوعروسند کثرهم الله.
و فاطمه در سال 117 در گذشت در مدینه طیبه و قبری را که اکنون در دمشق در تربت باب الصغر است و به او نسبت می‏دهند از او نیست و به احتمال قوی از دیگری از بزرگان این خاندان است که تاریخ او بر ما مجهول مانده است.
سید رحمة الله در ملهوف پس از خطب گذشته گوید: ام کلثوم دختر علی علیه‏السلام از پشت پرده خطبه خواند به گریه بلند و گفت: ای اهل کوفه بدا به حال شما زشت باد روی شما که حسین علیه‏السلام را تنها گذاشتید و او را کشتید و مال او را تاراج کردید و آن را وارث شدید و زنان او را اسیر کردید و آزار رسانیدید پس هلاک باد شما را می‏دانید چه مصیبت‏ها به شما رسید و چه گناه بزرگی بر دوش گرفتید و چه خون‏ها ریختید و چه زنان شریفه را داغدار کردید بهترین مردان پس از پیغمبر را بکشتید و مهربانی از دل شما برکنده شد آگاه باشید که حزب خدای فیروز گردند و حزب شیطان زیان کنند آن گاه این ابیات بخواند:
قتلتم اخی صبرا فویل لامکم - ستجزون نارا حرها یتوقد ‏
سفکتم دماء حرم الله سفکها - و حجرمها القرآن ثم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ‏
الافا بشروا بالنار انکم غدا - لفی سقر حقا یقینا تخلدوا ‏
و انی لابکی فی حیاتی علی اخی - علی خیر من بعد النبی سیولد ‏
بدمع غزیر مستهل مکفکف - علی الخدمنی دائما لیس یجمد ‏
یعنی: برادر مرا به زاری کشتید وای بر شما، به زودی به پاداش رسید به آتش گرم برافروخته، ریختید خون‏هایی که خداوند ریختن آن را حرام کرد و قرآن و محمد هم، هان مژده باد شما را به آتش که فراد یقینا به راستی در سفر جاویدان مانید، و من در زندگی خود بر برادرم گریه می‏کنم بر بهتر کسی که پس از پیغمبر متولد شود، به اشک بسیار که همیشه بر چهره من ریزد و هرگز خشک نشود.
مترجم گوید: به نظر می‏رسد این شعر را مردی غیر فصیح زبان حال ساخته باشد و به خطبه ضمیمه کرده و چون از تخلدوا نون ساقط شده است بی عامل و نیز مکفکف معنی ندارد.
راوی گفت: مردم به گریه و شیون آواز بر آوردند و زنان موی پریشان کردند و خاک بر سر ریختند و روی‏ها بخراشیدند و بر رخسار سیلی می‏زدند و زاری می‏کردند و مردان بگریستند و ریشها می‏کندند زن و مرد گریان بیش از آن روز کس به یاد ندارد.
مجلسی در بحار گوید: در بعض کتب معتبره دیدم مرسلا از مسلم گچ‏کار روایت کرده است که عبیدالله مرا برای مرمت دارالاماره کوفه خواسته بود و من درها را به گچ استوار می‏کردم شنیدم بانگ و غریو از طرف کوفه بر آمد خادمی نزد من آمد پرسیدم چه خبر است که کوفه را خروشان بینم؟ گفت: هم اکنون سر خارجی که بر یزید بیرون آمده بود آوردند، گفتم: این خارجی کیست؟ گفت: حسین بن علی علیهماالسلام.
مسلم گفت: ساعتی صبر کردم تا خادم بیرون شد آن گاه طبانچه بر رخسار خویش زدم چنان که نزدیک بود دو دیده‏ام نابینا گردند و دست از گچ بشستم و از پشت قصر بیرون شدم تا نزدیک کنامه رفتم ایستاده بودم و مردم منتظر رسیدن اسیران و سرها بودند که ناگهان نزدیک چهل شقه(183)ها بودند و علی بن الحسین علیه‏السلام را دیدم بر شتری بی گستردنی و پالان و از رگ‏های گردن او خون می‏پالایید و می‏گریست و می‏گفت:
یا امة السوء لاسقیا لربعکم - یا امة لم تراعی جدنا فینا ‏
لو اننا و رسول الله یجمعنا - یوم القیمة ما کنتم تقولونا ‏
تسرونا علی الاقتاب عاریة - کاننا لم نشید فیکم و دینا ‏
بنی امیة ما هذا الوقوف علی - تلک المصائب لا تلبون داعینا ‏
تصفقون علینا کفکم فرحا - و انتم فی فجاج الارض تسبونا ‏
الیس جدی رسول الله ویلکم - اهدی البریة من سبل المضلینا ‏
یا وقعة الطف قد اورثتنی حزنا - و الله یهتک استار المسیئینا ‏

یعنی: ای امت بد باران بر مسکن شما نبارد، ای امتی که پاس جد ما را درباره ما نداشتید.
اگر ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روز رستاخیز جمع کند شما چه می‏گویید. ما را بر چوب جهاز شتر برهنه می‏برید گویی ما دین را میان شما استوار نکردیم، ای بنی امیه برای چیست وقوف شما بر این مصائب و جواب ندادن خواننده ما، از شادی کف می‏زنید بر ما و در زمین‏ها ما را به اسیری می‏برید.
وای بر شما آیا جد ما رسول الله مردم جهان را از راه ضلال به هدایت نیاورد. ای وقعه طف مرا اندوه‏گین ساختی. خدا پرده بد کاران را می‏درد.
پس مسلم گفت: اهل کوفه به آن کودکان که بر محمل بودند خرما و جوز و نان می‏دادند. ام کلثوم فریاد زد: ای اهل کوفه صدقه بر ما حرام است. و آن‏ها را از دست و دهان ایشان می‏گرفت و بر زمین می‏انداخت و چون این سخن می‏فرمود مردم گریه می‏کردند و ام کلثوم سر از محمل بیرون کرد و گفت: ای اهل کوفه مردان شما ما را می‏کشند و زنان شما بر ما گریه می‏کنند روز داوری خدا میان ما و شما حکم فرماید.
همچنان که او با ایشان سخن می‏گفت ناگهان هیاهو برخاست و سرها را آوردند پیشتر از آن سرها سر حسین علیه‏السلام بود سری مانند زهره و ماه شبیه‏ترین مردم به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و محاسنش بسیاری شبه خضاب شده و روی مانند قرص ماه از افق بر آمده باد محاسن او را به راست و چپ می‏برد زینب روی به جانب او گردانید سر برادر را دید کنار پیشانی به پیش محمل زد چنان که دیدیم خون از زیر قناع او روان گشت و با سوز و گداز سوی او اشارت کرد و گفت:
یا هلالا لما استتم کمالا - غاله خسفه فابدی غروبا‏
ما توهمت یا شقیق فؤادی - کان هذا مقدرا محتوما‏
یا اخی فاطم الصغیره کلمها - فقد کاد قلبها ان یذوبا‏
یا اخی قلبک الشفیق علینا - ما له قد قسی و صار صلیبا ‏
کلما اوجعوه بالضرب نادا - کبذل یفیض دمعا سکوبا ‏
یا اخی ضمه الیک و قربه - و سکن فواده المرعوبا ‏
ما اذل الیتیم حین ینادی - بابیه و لا یراه مجیبا‏
1 - ای ماه نوی که چون به کمال رسیدی خسوف تو را فرو گرفت و پنهان گشتی.
2 - نه پنداشتم ای پاره دلم (چنین روزی آید) این مقدر و نوشته بود.
3 - ای برادر با این فاطمه خردسال خود سخن گوی که نزدیک است دلش آب شود و بگذرد.
4 - ای برادر آن دل مهربان تو چون است که سخت و درشت گشت بر ما
5 - ای برادر کاش علی را وقت اسیر کردن می‏دیدی با یتیمان دیگر که یارایی گفتار نداشت.
6 - هر وقت او را می‏زدند و می‏آزردند تو را به زاری می‏خواند و سرشک روان از دیده می‏ریخت.
7 - ای برادر او را در آغوش خود کش و نزدیک خود کن و دل ترسان وی را آرامش ده.
8 - چه خوار است یتیم وقتی پدرش را بخواند و او اجابت نکند.
مترجم گوید: مؤلف در منتهی الآمال در صحت روایت مسلم جصاص تردید کرده است برای این که در کتب معتبره قدیمه که به دست ما رسیده است ذکر این قصه نیست و ما در این باره همان را گوییم که در قصه طفلان مسلم و عروسی قاسم گفتیم و همه کتب قدیمه به ما نرسیده است و قرینه بر کذب این‏ها نداریم.
بلی اگر شرط نقل حدیث وجود یقین بود و از کتب معتبره یقین حاصل می‏شد بایستی به همان اکتفا کنیم اما هر دو مقدمه ممنوع است نه یقین شرط است و نه از کتب معتبره قدیمه یقین حاصل می‏شود. بلی ظنی که از آن‏ها حاصل می‏شود قوی‏تر از ظن دیگر است.

(فتوح اعثم کوفی) از روات ثقات نقل شده است که: عمر سعد امانت‏های پیغمبر خدا را بر شتران برهنه بی پوشش و گستردنی سوار کرد و مانند اسیران به کوفها آورد چون بدان شهر رسید بفرمود سر حسین علیه‏السلام را (که پیش‏تر از اسرا به کوفه آورده بودند) بیرون برند (و بار دیگر با اسیران به کوفه در آوردند) پس آن سر مبارک را بر نیزه نصب کردند و سرهای دیگران را همچنین و پیشاپیش آن‏ها می‏آوردند تا به شهر در آمدند آن گاه آن سرهای پاک را در کوچه و بازار بگردانیدند.
و از عاصم از زر(184) روایت است که گفت: اول سری که در اسلام بر نیزه نصب کردند سر حسین بن علی علیهماالسلام بود و زن و مرد گریان بیش از آن روز دیده نشد.
و جزری گوید: اول سر در اسلام که بر چوب نصب شد سر حسین علیه‏السلام بود و لیکن قول صحیح آن است که اول سر، سر عمرو بن حمق خزاعی است. و در ینابیع المودة که هشام بن محمد از قاسم مجاشعی روایت کرده است که سرها را به کوفه آوردند اسب سواری دیدم زیبا روی از همه مردم زیباتر و سر عباس بن علی را جلو سینه اسب خویش آویخته بود. باز دیدمش روی سیاه شده مانند قیر و خود می‏گفت: هیچ شب بر من نمی‏گذرد مگر دو تن بازو و بغل مرا می‏گریند و کشان کشان سوی آتش می‏برند و در آن می‏افکنند و به بدتر حالی بمرد.
شیخ مفید گفت: چون سر حسین علیه‏السلام را به کوفه آوردند و فردای آن روز عمر سعد با اهل بیت و دختران امام علیه‏السلام برسیدند، ابن زیاد بنشست و بار عام داد در قصر امارت و سر را نزد خویش خواست، آوردند بدان می‏نگریست و می‏خندید و چوبدستی در دست داشت بر دندان پیشی امام علیه‏السلام می‏زد.
و در صواعق ابن حجر گوید: چون سر حسین علیه‏السلام به خانه ابن زیاد رسید از دیوارها خون می‏بارید چنان که از شرح همزیه نقل است.
هم او گوید: که سر را در سپری نهادند به دست راست گرفت و مردم دو رده بایستادند و در مثیر الاحزان است که انس بن مالک گفت: عبیدالله زیان را دیدم به چوبدستی با دندان‏های حسین علیه‏السلام بازی می‏کرد و می‏گفت زیبا دندانی داری. گفتم: به خدا سوگند چیزی گویم که تو را بد آید پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم همین جای چوب تو را از دهان وی می‏بوسید.
و از سعید بن معاذ و عمر بن سهل روایت است که نزد عبیدالله حاضر گشتند و دیدند به چوبدستی بر بینی و چشم‏ها و دهان حسین علیه‏السلام می‏زد.
ابومخنف ازدی گفت: حدیث کرد مرا سلیمان بن ابی راشد از حمید بن مسلم گفت: عمر سعد مرا بخواند و سوی اهل خانه خود فرستاد تا مژده فتح و سلامت او را به خاندانش برسانم نزد ایشان رفتم و خبر بگفتم آن گاه به قصرابن زیاد رفتم به نظاره که بار داده بود و اسرا را می‏آوردند تا ببینم و مردم به قصر آمده بودند و سر حسین علیه‏السلام را دیدم پیش دست خود نهاده به چوبدستی ساعتی میان دندان‏های پیشین وی می‏کاوید چون زید بن ارقم دید از این کار دست باز نمی‏دارد گفت: چوب خود را بردار به آن خدا که معبودی غیر او نیست دو لب رسول خدا بر این دو لب نهاده می‏بوسید.
آن گاه آن پیرمرد گویی رگ چشمش باز شد و گریه سر داد و لختی بگریست. ابن زیاد لعنه الله گفت: خدا دیده تو را بگریاند اگر نه این بود که پیرمردی خرف شده و خرد از تو برفته گردن تو را می‏زدم. ابن ارقم برخاست و بیرون رفت پس از آن از مردم شنیدم می‏گفتند: وقتی زید بن ارقم بیرون می‏رفت سخنی گفت: که اگر ابن زیاد شنیده بود او را می‏کشت، من پرسیدم چه گفت، چون از بر ما می‏گذشت گفت: ملک عبد عبدا فاتخذهم تلدا.(185)
ای مردم عرب شما از امروز بنده شدید پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را امارت دادید که نیکان شما را بکشد و بدان را بنده خود گیرد و به این خواری و زبونی راضی شدید دور بادا آن که به خواری راضی شود.
و در تذکره سبط و صواعق و از تبر مذاب نقل است که: زید برخاست و می‏گفت: ای مردم از امروز شما بنده‏اید. پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را امارت دادید به خدا قسم نیکان شما را خواهد کشت و اشرار را بنده خواهد گرفت دور باید آن را که به خواری و ننگ تن دهد.
آن گاه گفت: ای پسر زیاد تو را حدیثی گویم سخت‏تر از این رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم حسن علیه‏السلام را بر ران راست نشانیده بود و حسین را بر زانوی چپ و دست بر سر آن‏ها نهاده گفت: خدایا این دو را با صالح المومنین به تو سپردم پس امانت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزد تو چه شد ای پسر زیاد.
و در تذکره سبط است که در مفردات بخاری از ابن سیرین روایت شده است که چون سر حسین علیه‏السلام را پیش ابن زیاد گذاشتند در طشتی و او دندان‏های آن حضرت را به چوب می‏زد و در زیبایی آن سخن می‏گفت انس بن مالک نزد او بود بگریست و گفت: شبیه‏ترین مردم است به پیغمبر و آن حضرت به وسمه و به روایتی به سیاهی خضاب کرده بود.
و بعضی گویند: خضاب کردن آن حضرت به سیاهی ثابت نیست و آفتاب رنگ آن را بگردانید بود.
در حبیب السیر مسطور است که چون آن سر مطهر را نزد ابن زیاد بردند برداشته بر رو و موی او مینگریست ناگاه لرزه بر دست شومش افتاد آن سر مکرم را بر روی ران خود نهاد قطره خون از آن بچکید از جامه‏های آن ملعون در گذشت و رانش را سوراخ کرد چنان که هر چند جراحان سعی نمودند معالجه آن علت نتوانستند کرد لاجرم ابن زیاد با خود مشک نگاه می‏داشت تا بوی بد ظاهر نشود.
قال هشام بن محمد لما وضع الراس بین یدی ابن زیاد قال له کاهنه قم فضع قدمک علی قم عدوک اقول ثم نقل ما الا احب نثله من المصیبة العظیمة الموجعة و لله درّ مهیار حیث قال:
یعظمون له اعواذ منبره - و تحت ارجلهم اولاده وضعوا ‏
(از این روایت معلوم می‏شود که ابن زیاد هنوز مذهب جاهلیت داشت و کاهن مخصوص همراه او بود و موید آن پیش از این در داستان میثم گذشت.)
مؤلف گوید: خدای، مختار را جزای خیر دهد که تلافی کرد چنان که شیخ ابوجعفر طوسی و شیخ جعفر بن نما روایت کردند که چون سر ابن زیاد را نزد مختار آوردند چاشت می خورد خدای را بر این پیروزی شکر گفت و گفت: سر حسین بن علی علیهماالسلام را نزد ابن زیاد لعنة الله بردند چاشت می‏خورد. و سر ابن زیاد را نزد من آوردند و من چاشت می‏خورم چون از خوردن فراغ یافت برخاست و به نعل لگد بر روی ابن زیاد زد آن گاه نعل را سوی غلام خود افکند و گفت: آن را بشوی که بر روی پلید این کافر نهادم.
سبط از شعبی روایت کرد که قیس بن عباد نزد ابن زیاد گفت: درباره من و حسین علیه‏السلام چه گویی؟ گفت: روز قیامت جد و پدر و مادر او درباره او شفاعت می‏کنند و جد و پدر و مادر تو درباره تو، ابن زیاد سخت بر آشفت و و او را از مجلس براند و مدائنی(186) گفت: یکی از حاضران مجلس او مردی بود از بکر بن وائل یا جبیر می‏گفتندش چون آن کار زشت از ابن زیاد بدید پیش خود گفت: با خدا پیمان بستم که اگر دو کس بر ابن زیاد خروج کند من یکی از آنان باشم و چون مختار به خونخواهی حسین علیه‏السلام برخاست (او با مختار شد) وقتی سپاه شام برای سرکوبی او آمدند و دو سپاه روبرو شدند این مرد به مبارزه بیرون آمد و می‏گفت:
و کل شی‏ء قد اراه فاسدا - الا مقام الرمح فی ظل الفرس ‏
هر چیزی را تباه و بیهوده بینم مگر افراشته بودن نیز در سایه اسب. و بر آن صفوف تاخت و فریاد زد: ای ملعون ملعون زاده و دست نشانده ملعون مردم از گرد ابن زیاد بپراکندند او و ابن زیاد در هم آویختند پس هر یک بر دیگری نیزه فرو برد که هر دو بیفتادند و کشته شدند و قول دیگر آن که قاتل ابن زیاد ابراهیم بن مالک اشتر بود و پس از این یاد کنیم.
و هم در تذکره سبط است که ابن سعد در طبقات گوید: مرجانه مادر ابن زیاد با او گفت: ای پلید نجس پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را کشتی به خدا سوگند که بهشت را هرگز نخواهی دید آن گاه ابن زیاد همه سرها را در کوفه بر چوب نصب کرد و بیش از هفتاد سر بود اول سر که پس از سر مسلم بن عقیل در کوفه نصب شد این سرهای مطهر بود.
و شیخ مفید گوید: عیال حسین علیه‏السلام را نزد ابن زیاد آوردند زینب در میان آنان بود ناشناس و با جامه‏های کهنه.
و طبری و جزری گفتند: کهنه‏تر و پست‏تر جامه خود را پوشید تا شناخته نشود و کنیزان گرد او را بگرفتند.
(شیخ مفید) تا به کناری در آن قصر بنشست و کنیزانش گرد او بگرفتند ابن زیاد گفت: این که بود که با کنیزان خود به کناری خزید زینب علیهاالسلام پاسخ نداد و بار دوم و سوم همان سخن اعاده کرد و از او بپرسید یکی از کنیزان گفت: این زینب دختر فاطمه بنت رسول الله است صلی الله علیه و آله و سلم، پس ابن زیاد روی بدو کرد و گفت: الحمدلله الذی فضحکم و قتلک و اکذب احدوثتکم یعنی: سپاس خدای را که شما را رسوا کرد و کشت و افسانه شما را دروغ نمود.
زینب سلام الله علیها گفت:
الحمدلله الذی اکرمنا بنبیه محمد و طهرنا من الرجس تطهیرا انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا و الحمدلله
یعنی: سپاس خدای را که ما را به پیغمبر خود محمد صلی الله علیه و آله و سلم گرامی داشت و از پلیدی‏ها پاک گردانید. تنها فاسق رسوا می‏شود و فاجر دروغ می‏گوید حمد خدا را که او دیگری است غیر ما.
ابن زیاد گفت: کار خدا را اهل بیت خود چگونه دیدی؟ زینب فرمود: آنها گروهی بودند که خداوند تعالی کشته شدن را برای ایشان مقدر کرد پس سوی آرامگاه خود شتافتند.
و به روایت سید (ره) فرمود: جز نیکی ندیدم آن‏ها گروهی بودند خداوند بر آن‏ها کشته شدن را مقدر کرد پس سوی آرامگاه خود شتافتند و خداوند میان تو و آن‏ها جمع فرماید و با آن‏ها محاجه و خصومت خواهی کرد پس بنگر آن روز که فیروز گردد، ای پسر مرجانه مادرت به عزای تو نشیند. راوی گفت: ابن زیاد تند شد و گویی آهنگ قتل او کرد.
(ارشاد) ابن زیاد افروخته شد و عمرو بن حریث گفت: ای امیر این زن است و زن را به گفتار نگیرند و در سخن ملامت نکنند.
پس ابن زیاد گفت: از گردن‏کشی بزرگتر خاندان و خویشان تو دردی به دل داشتم که خدا شفاء داد دل زینب بشکست و بگریست و گفت:
لقد قتلت کهلی و ابرزت اهلی و قطعت فرعی و اجتثثت اصلی فان یشفک هذا فقد اشتفیت.
سرور مرا کشتی و خاندان مرا برانداختی و شاخ مرا برید و ریشه مرا بکندی پس اگر شفای تو در این است البته شفا داده شدی.
ابن زیاد گفت: سجع نیکو می‏آورد پدرش هم سجعگوی وشاعر بود زینب فرمود: زن را با سجع‏گویی چه؟ سرم گرم کار دیگر است از سوز سینه چیزی بر زبانم جاری شد که گفتم.
و علی بن الحسین علیهماالسلام را از نظر او گذرانیدند. پرسید کیستی؟ فرمود: علی بن الحسین. آن ملعون گفت: مگر علی بن الحسین را خدا نکشت. امام فرمود: برادری داشتم علی نام داشت مردم او را بکشتند. ابن زیاد گفت: خدا کشت. امام فرمود: الله یتوفی الانفس حین موتها(187) پس ابن زیاد خشمگین گردید و گفت: در پاسخ من دلیری می‏کنی و هنوز دل داری که با من سخن کنی او را ببرید و گردن بزنید، پس زینب عمه‏اش در وی آویخت و گفت: ای پسر زیاد هرچه خون از ما ریختی بس است.
و او را در آغوش گرفت و گفت: والله از او جدا نمی‏شوم اگر او را بکشی مرا نیز با او بکش، پس ابن زیاد ساعتی بدان دو نگریست و گفت: عجبا للرحم، خویشی عجیب است به خدا سوگند که این زن دوست دارد با برادرزاده‏اش کشته شود او را رها کنید. فانی اراه لما به یعنی پندارم همین رنجوری وی را بکشد.
(تذکره سبط) گویند: رباب دختر امرؤالقیس زوجه آن حضرت سر مطهر او را برداشت و در دامن گذاشت و بوسید و گفت:
وا حسینا فلا نسیت حسینا - اقصدته آسنة الادعیاء ‏
غادروه بکربلاء صریعا - لا سقی الله جانبی کربلاء ‏
وا حسیناه که من حسین علیه‏السلام را فراموش نکنم پیکان آن حرامزادگان به پیکر او رسید او را در کربلا افتاده گذاشتند خداوند هیچ جانب کربلا را سیراب نکند.
سید (ره) آن کلام زینب را که فرمود: اگر می‏خواهی او را بکشی مرا با او بکش، نقل کرده است و پس از آن گوید: علی علیه‏السلام با عمه خود گفت: ای عمه خاموش باش تا من سخن گویم آن گاه روی به ابن زیاد کرد و فرمود: آیا مرا از مرگ می‏ترسانی ندانستی که کشته شدن ما را عادت است و شهید گشتن برای ما کرامت آن گاه ابن زیاد امر کرد امام علیه‏السلام را با اهل بیت به خانه پهلوی مسجد اعظم بردند و زینب فرمود: زن عربیه نزد ما نیاید مگر مملوکه یا ام ولد که آن‏ها مانند ما اسیر شده‏اند (و از سوز دل ما آن‏ها آگاهند).
باز ابن زیاد امر کرد سر مطهر را در کوچه بگردانیدند.

مؤلف گوید: شایسته است در این جا تمثیل به این اشعار:
رأس ابن بنت محمد و وصیة - للناظرین علی قناة یرفع ‏
و المسلمون بمنظر و بمسمع - لا منکر منهم و لا متفجع ‏
کحلت بمنظرک العیون عمایة - و اصم رزءک کل رنّ یسمع ‏
ایقظت اجفانا و کنت لها کری - و انمت عیناً لم تکن بک تهجع ‏
ما روضة الا تمنت انّها - لک حفرة و لخط قبرک مضجع ‏
1 - سر پسر دختر پیغمبر و جانشین او در چشم مردم بالای نیزه بلند می‏شود.
2 - در پیش چشم و گوش مسلمانان و هیچکس انکار نمی‏کند و زاری نمی‏نماید.
3 - از دیدن مصیبت تو چشم‏ها نابینا شد و عزای تو هر آوازی را که شنیده می‏شد فرو نشانید.
4 - دیده‏هایی را که تو موجب خواب آن‏ها بودی بیدار کردی و چشمی را که از ترس تو به خواب نمی‏رفت خوابانیدی.
5 - هیچ باغی نیست مگر آرزو می‏دارد قبر و آرامگاه تو باشد.
شیخ صدوق در امالی و قتال نیشابوری در روضة الواعظین از دربان عبیدالله روایت کردند که چون سر مطهر ابی عبدالله علیه‏السلام را آوردند بفرمود: تا آن را در طشتی از زر پیش دست او نهادند و به چوبدستی بر دندان‏های او می‏زد و می‏گفت: یا اباعبدالله زود مویت سفید شد تکین از آن جماعت گفت: بس کن که من دیدم پیغمبر را صلی الله علیه و آله و سلم جای چوب تو را می‏بوسید.
ابن زیاد گفت: این روز به جای روز بدر، آن گاه امر کرد علی بن الحسین علیهماالسلام را غل کردند و با زنان و اسیران به زندان فرستاد و من با آن‏ها بودم بر هیچ گروهی از زن و مرد در کوچه‏ها نمی‏گذاشتیم مگر بر روی می‏زدند و می‏گریستند پس آن‏ها را به زندان کردند و در بر آن‏ها بستند پس از آن ابن زیاد علی بن الحسین علیهماالسلام و زنان را بخواند و سر حسین علیه‏السلام را بیاورد و زینب هم در میان آن‏ها بود پس ابن زیاد گفت:
الحمدلله الذی فضحکم و قتلکم
و سخن را بدان جا کشاند که ابن زیاد آن‏ها را به زندان باز گردانید و مژده کشتن حسین علیه‏السلام را به نواحی فرستاد و اسیران را با سر مطهر به شام روانه داشت.