تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

شهادت طفل شیرخوار

و مادرش رباب دختر امرؤالقیس و مادر رباب هند الهنود است(147) (ملهوف) چون امام حسین علیه‏السلام جوانان و دوتسان خویش را کشته دید آهنگ جنگ کرد به نفس خویش و فریاد زد: هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله هل من موحد یخاف الله فینا هل من مغیث یرجوا الله باغاثتنا هل من معین یرجو ما عندالله فی اعانتنا
آیا کسی هست که دشمن را از حرم پیغمبر براند و دور کند؟ آیا خدا پرستی هست که از خدا بترسد و ما را اعانت کند؟ آیا فریادرسی هست که برای ثواب ما را یاری کند؟
پس صدای زنان به شیون بلند شد و امام علیه‏السلام نزدیک خیمه آمد و با زینب گفت: آن فرزند صغیر را به من ده تا او را وداع کنم پس او را بگرفت و خواست ببوسد حرملة بن کاهل اسدی لعنة الله تیری بیفکند که در گلوی طفل آمد و او را ذبح کرد و این شاعر نیکو گفته است:
و منعطف اهوی لتقبیل طفله - فقبل منه قبله السهم منحرا ‏
یعنی: برای بوسیدن طفل خود خم شد اما تیر پیش از وی بر گلوگاه او بوسه داد.
پس آن طفل را به زینب داد و گفت: او را نگاه دار خود او دست زیر گلوی او گرفت و چون پر شد به طرف آسمان پاشید و گفت: هون علی ما نزل بی انه بعین الله یعنی: چون چشم خدا می‏بیند آن چه بر من آمد سهل باشد.
و شیخ مفید در مقتل این طفل گفت: که حسین علیه‏السلام جلوی چادر بنشست و عبدالله بن الحسین فرزند او را آوردند طفل بود او را بر دامن نشانید مردی از بنی اسد تیر افکند و او را ذبح کرد.
ابومخنف گفت: عقبه بن بشیر اسدی گفت: که ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین علیهم السلام با من فرمود: ای بنی اسد ما از شما خونی طلب داریم. گفت: گناه من چیست؟ رحمک الله یا اباجعفر آن چه خون است؟ فرمود: پسرکی از آن حسین علیه‏السلام را نزد آوردند در دامنش بود که یکی از شما تیر افکند و او را ذبح کرد پس حسین علیه‏السلام دست از خون او پر کرد و بر زمین ریخت و گفت: ای پروردگار اگر نصرت را از آسمان بر ما بسته‏ای پس بهتر از آن نصیب ما کن و از این ستمکاران انتقام ما را بگیر.
و سبط در تذکره از هشام بن کلبی حکایت کرد که چون حسین علیه‏السلام آن‏ها را دید بر کشتن وی متفق، مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فریاد زد میان من و شما این کتاب خدا و جدم محمد رسول او ای مردم چه سبب خون مرا حلال می‏دارید؟!
و کلبی نظیر آن که در اول صبح عاشورا گذشت آورده است تا گوید آن گاه حسین علیه‏السلام روی بگردانید طفلی از آن خویش را شنید از تشنگی می‏گرید دست او را بگرفت و فرمود: ای مردم اگر بر من رحم نمی‏کنید بر این طفل ترحم کنید پس مردی از آن‏ها تیری افکند و آن طفل را ذبح کرد و حسین علیه‏السلام بگریست و می‏گفت: خدایا حکم کن میان ما و این مردمی که ما را خوانند تا یاری کنند آن گاه ما را کشتند. پس ندایی از آسمان رسید ای حسین او را رها کن که وی را در بهشت دایه معین است.
و بعد از آن گوید: حصین بن تمیم نتیری افکند که در لب آن حضرت جای گرفت و خون از دو لبش روان گشت و می‏گریست و می‏گفت: خدایا سوی تو شکایت می‏کنم از آن چه با من و برادران و فرزندان و خویشان من می‏کنند.
و ابن نما گوید: آن طفل را با کشتگان اهل بیت نهاد. و محمد بن طلحه در مطالب السؤل از کتاب الفتوح نقل کرده است که امام علیه‏السلام فرزند صغیری داشت تیری آمد و او را بکشت پس او را به خون آغشته کرد و با شمشیر زمین را بکند و نماز بگذاشت بر وی و به خاک سپرد و این ابیات گفت: کفر القوم و قدما رغبوا
و در احتجاج است که چون تنها بماند و کسی با او نبود مگر علی بن الحسین علیه‏السلام و پسری دیگر شیرخوار نامش عبدالله آن پسر را روی دست بگرفت تا وداع کند ناگهان تیری بیامد و بر بالای سینه او نشست و او را ذبح کرد. پس امام علیه‏السلام از اسب به زیر آمد و با غلاف شمشیر قبری کند و او را به خون بیاغشت و دفن کرد و آن گاه برخاست و می‏گفت همان ابیات را.
ارباب مقاتل گویند: که چون حسین علیه‏السلام بر اسب خویش سوار شد و آهنگ قتال کرد می‏گفت:
عن ثواب الله رب الثقلین - کفر القوم و قدما رغبوا ‏
حسن الخیر کریم الابوین - قتلوا القرم علیا و ابنه ‏
احشروا الناس الی حرب الحسین - حنقا منهم و قالوا اجمعوا ‏
جمعوا الجمع لاهل الحرمین - یا لقوم من اناس و رذل ‏
باجتیاحی(148) لرضاء الملحدین - ثم صاروا و تواصوا کلهم ‏
لعبیدالله نسل الکافرین - لم یخافوا الله فی سفک دمی ‏
بجنود کوکوف(149) الهاطلین - و ابن سعد قد رمانی عنوه ‏
غیر فخری بضیاء الفرقدین - لا لشی‏ء کان منی قبل ذا ‏
و النبی القرشی الوالدین - بعلی الخیر من بعد النبی ‏
ثم امی فانا ابن الخیرتین - خیره الله من الخلق ابی ‏
فانا الفضة و ابن الذهبین - فضة قد خلصت من ذهب
او کشیخی فانا ابن العلمین - من له جد کجدی فی الوری ‏
قاصم الکفر ببدر و حنین - فاطم الزهراء امی و ابی ‏
و قریش یعبدون الوثنین - عبدالله غلاما یافعا ‏
و علی کان صلی القبلتین - یعبدون اللات و العزی معا ‏
فانا الکوکب و ابن القمرین - فابی شمس و امی قمر ‏
شفت الغل بفض العسکرین - و له فی یوم احد وقعه ‏
کان فیها حتف اهل الفیلقین - ثم فی الاحزاب و الفتح معا ‏
امه السوء معا بالعترتین - فی سبیل الله ماذا صنعت ‏
و علی الورد(150) یوم الجحفلین - عترة البر النبی المصطفی ‏
آن گاه مقابل مردم بایستاد شمشیر برهنه در دست نومید از زندگی آماده مرگ و می‏گفت:
انا ابن علی الطهر من آل هاشم - کفایی بهذا مفخرا حین افخر‏
و جدی رسول الله اکرم من مشی - و نحن سراج الله فی الخلق یزهر ‏
و فاطم امی من سلالة احمد - و عمی یدعی ذالجناحین جعفر ‏
و فینا کتاب الله انزل صادقا - و فینا الهدی و الوحی بالخیر یذکر ‏
و نحن امان الله للناس کلهم - تسر بهذا فی الانام و نجهر ‏
و نحن ولاة الحوض تسقی ولاتنا - بکأس رسول الله ما لیس ینکر ‏
و شیعتنا فی الناس اکرم شیعة - و مبغضنا یوم القیمة یخسر ‏
محمد بن ابی طالب گفت: که ابوعلی سلامی درتاریخ خود یاد کرده است که این ابیات را حسین علیه‏السلام خود انشاء کرد و کسی را مانند این نیست.
فان ثواب الله اعلی و انبل - فان تکن الدنیا تعد نفیسه ‏
فقتل امری بالسیف فی الله افضل - و انْ یکن الابدان للموت انشئت ‏
فقله سعی المرء فی الکسب اجمل - و انْ یکن الارزاق قسما مقدرا ‏
فما بال متروک به المرء یبخل - و انْ یکن الاموال للترک جمعها ‏
(و از عبارت فوف معلوم می‏شود که محمل است سایر ابیات را دیگران از زبان آن حضرت ساخته باشند چون ساختن زبان حال در این موارد معهود است). آن گاه مردم را به مبارزت خواست و هر کس نزدیک او می‏شد تا کشتاری بزرگ از آن‏ها کرد. پس به میمنه حمله کرد و می‏گفت:
الموت خیر من رکوب العار - و العار اولی من دخول النار ‏
بعد از آن به میسره حمله کرد و می‏گفت:
انا الحسین بن علی - الیت انْ لا انثنی ‏
احمی عیالات ابی - امضی علی دین النبی ‏
یکی از روات گفت: ندیدم کسی که دشمن بسیار بر او بتازد و فرزندان و اهل بیت و یارانش کشته شده باشند دلدارتر از وی، چنان که مردان بر او می‏تاختند او با شمشیر حمله می‏کرد و آنان را مانند گله بز که گرگ در آن افتاد پراکنده می‏ساخت وقتی امام حمله می‏کرد و آنان سی هزار بودند منهزم می‏شدند و مانند ملخ پراکنده و آن حضرت به جای خویش باز می‏گشت و می‏گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
و در قصیده ازریه معروف گوید:
من تری مثله اذا دارت الحرب - و دارت علی الکماة رحاها ‏
لم یخض فی الهیاج الا و ابدی - عزمة یتقی الردی ایاها ‏
صاحب الهمة التی لو ارادت - وطأت عاتق السهی قدماها ‏
ملاء الارض بالزلازل حتی - زاد من ارؤس الکماة رباها ‏
لا تخل سیفه سوی نفخة الصو - رتسل الارواح من اشلاها ‏
فکأن الانفاس قد عاهدته - فی جفاء النفوس مهما جفاها ‏
فابان الاعناق عن مرکز الابدان - حتی کان ناف نفاها ‏
لا تقس باسه بباس سواه - انما افضل الظبی‏ء امضاها‏

که را بینی مانند او که چون آسیای حرب بگردد و پهلوانان را خرد کند در جنگ فرو نرود مگر با عزمی که مرگ از آن بترسد و پرهیز کند صاحب همتی که اگر خواهد گام بر شانه ستاره سها گذارد، زلزله در همه زمین افکند چنان که بلندی‏ها و کوه‏های زمین از انباشته شدن سرهای پهلوانان بیفزاید مپندار شمشیر او را مگر دمیدن صور که جانها را از کالبد بیرون می‏کشد گویی جان‏های مردم او را همیشه دشمن خود دیدند، از بس جان ستانی کرد.
پس جدا کرد گردنها را از جای اتصال به بدن نابود کننده آن را برانداخت دلیری او را با دیگران مسنج، بهترین شمشیر آن است که تیزتر باشد.
جد من مرحوم آخوند ملا غلامحسین مناسب این مقام در ضمن قصیده گوید:
روز دغا چون به بر کند جوشن - گاه وغا چون به سر نهد مغفر ‏
جان دلیران قرین گرم آتش - چون به کف آرد به خشم سرد آذر ‏
دشت ستیز و خروش رستاخیز - عرصه ناورد و شورش محشر‏
که به ستوه از سرا غوغا جوی - دشت برنج از یلان کند آور ‏
‏کوه بکاهش ز نعل رویین سم - چرخ بکاوش ز رمح آهن سر ‏
‏دست دلیران به تیغ خاره گسل - شست حریفان به تیر خارا در‏
پیکر شیران و کوه کاه آتش - جان دلیران و چرخ سوز اخگر ‏
‏زهر بریزند از دودم هندی - مار ببارند از دو سر اشدر ‏
حاصل دوران و آتش سوزان - خرمن گردون و فتنه صرصر ‏
کوه بگردون زند چه بی سر تن - سر به فلک آورد چه بی تن سر‏
مور پرنگش به آهنین پنجه - روح قدس را فرو هلد شهپر‏
چرخ برین را نهد بگردن بند - کوه گران را به پای آرد سر ‏
پیل تنان را از و بسر کوپال - شیردلان را ازو بدل خنجر‏
چند جای از او نام بردیم تا خوانندگان طلب مغفرت کنند و آن مرحوم با مقام علم و تقوی فضلی وافر داشت و جامع فنون بسیار بود. مجود الخط و مجید الشعر خوش طبع و بذله گوی و از همه فضایل برتر از مخلصین حضرت ابی عبدالله الحسین علیه‏السلام بود و به نام خود تفال می‏زد و افتخار می‏کرد.
من غلام شاه فردوسم به دوزخ چون رم - شاه را باید همی دیرین غلام اندر رکاب ‏
آسمان از پایه ایوان من قائم مقام - آفتاب از سایه دیوار من نایب مناب ‏
آسمان را گو منه در راه من دام از نجوم - کار تن را گو متن در کاخ من تار از لعاب‏‏

و تمام این قصیده را به خط خود آن مرحوم در یادداشت‏های مرحوم عبرت دیدم. وفاتش به سال 1313 قمری و در نجف مدفون گشت و اعتماد السلطنه در مآثر و الاثار ذکر او کرده است و خود او قطعه‏ای از اشعار عربی در آخر تحفة الناصریه نوشته است.(151)
در اثبات الوصیة است که به روایتی او هزار و هشتصد مرد جنگی را بکشت و در بحار است که ابن شهرآشوب و محمد بن ابی طالب گویند: پیوسته جنگ کرد تا هزار و نهصد و پنجاه مرد بکشت غیر از مجروحان، عمر سعد قوم خود را گفت: وای بر شما آیا می‏دانید با که کارزار می‏کنید این پسر الانزع البطین است، پسر کشنده عرب است. از هر سوی بر او تازید و چهار هزار کماندار تیر باریدند بر وی و میان او و سراپرده حائل شدند.
و در دو کتاب فوق و ملهوف است که آن حضرت بانگ زد وای بر شما ای پیروان آل ابی سفیان اگر دین ندارید و از معاد نمی‏ترسید پس در دنیا آزاده مرد باشید و اگر از عربید به گوهر خود باز گردید.
شمر فریاد زد ای پس فاطمه چه می‏گویی؟ گفت: من و شما با هم کارزار می‏کنیم و بر زنان گناهی نیست تا من زنده‏ام (عتات) آن سرکشان خود را از حرم من باز دارید.
شمر گفت: حق داری و درست گفتی آن گاه فریاد زد از حرم این مرد دور شوید و آهنگ خود او کنید که حریفی جوانمرد و بزرگوار است. پس مردم روی بدو آوردند یک شربت آب می‏خواست و هر وقت رو به سوی شریعه می‏کرد همه یکباره حمله می‏کردند و او را از آب دور می‏ساختند.
ابن شهر آشوب گوید: ابو مخنف از جلودی روایت کرد که حسین علیه‏السلام بر اعور سلمی و عمرو بن حجاج تاخت و این‏ها با چهارهزار مرد بر شریعه بودند و اسب در آب راند چون اسب سر در آب کرد که بنوشد حسین علیه‏السلام فرمود: تو تشنه و من هم تشنه‏ام و الله من آب نمی‏خورم تا تو آب بنوشی چون اسب او آواز امام بشنید سر بلند کرد گویی کلام آن حضرت را فهمید پس حسین علیه‏السلام فرمود: من آب می‏نوشم تو هم بنوش پس دست دراز کرد مشتی آب برداشت سواری گفت: یا اباعبدالله تو از خوردن آب لذت می‏بریم و حریم تو را غارت کردند پس آب را بریخت و بر آن قوم بتاخت و آن‏ها را دور ساخت دید سراپرده سالم است.
مترجم گوید: این گونه غفلت و فریب شایسته مقام امامت نیست هر چند جلودی از مشاهیر اخباریین است و امیرالمؤمنین فرمود: لا استغفل عن مکیده و اگر از امامت هم قطع نظر کنیم فطانت آنان قابل انکار نیست.
و خواجه طوسی در سیاق شرایط نبوت در تجرید فرماید: کمال العقل و الذکاء و الفطنة و قوة الرای و عدم السهو و علامه حلی در شرح آن فرموده است: لان ذلک من اعظم المنفرات عنه.(152)
و کسی را که این گونه فریب دهند و او فریب خورد، مردم به او می‏خندند و افسوس و مسخره می‏کنند و پیغمبر و امام از این منفرات منزه‏اند تا حجت بر مردم تمام شود و نگویند امامی که فریب می‏خورد و رأی کامل نداشت چگونه ادعا می‏کرد که فعل و قولش حجت است و اسب با او سخن می‏گفت.
مجلسی در جلا گوید: بار دیگر با اهل بیت وداع کرد و به صبر و شکیبایی فرمود و نوید ثواب و اجر داد و فرمود: ازارها بپوشید و آماده بلایا باشید و بدانید که حافظ و حامی شما خداست و از شر دشمنان شما را نجات دهد و عاقبت امر شما را نیکو گرداند. و دشمنان شما را به انواع بلا عذاب کند و در عوض این بلیت به انواع نعمت‏ها و کرامات برساند پس شکایت ننمایید و چیزی که از قدر شما بکاهد به زبان نگویید.
در بحار گوید: ابوالفرج گفت: حسین علیه‏السلام آب می‏خواست و شمر بی شرم جوابی بی ادبانه می‏گفت به هر حال جهنم جای شمر و امثال او از دنیاپرستان است که برای حفظ دنیای خویش دین را زیر پا می‏گذارند.
مردی گفت: ای حسین آیا نمی‏بینی فرات مانند شکم ماهی می‏درخشد به خدا سوگند از آن نچشی تا از تشنگی جان دهی حسین علیه‏السلام گفت: اللهم امته عطشا به خدا قسم این مرد پیوسته می‏گفت: مرا آب دهید آب می‏آوردند و می‏آشامیدند تا از دهانش بیرون می‏آمد باز می‏گفت تشنگی مرا کشت مرا آب دهید و همچنین بود تا بمرد.
و گویند: مردی که ابوالحتوف نام داشت از لشکر عبیدالله تیری افکند و آن تیر بر پیشانی امام علیه‏السلام نشست آن را بر کند و خون بر روی و محاسن آن حضرت روان گشت و گفت:
اللهم انک‏تری ما انا فیه من عبادک هولاء العصاة اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تذر علی وجه الارض منهم احدا و لا تغفر لهم ابدا (ترجمه عبارتی قریب به این بگذشت.)
آن گاه مانند شیر خشمگین بر آن‏ها تاخت و به هر کس می‏رسید به شمشیر او را می‏زد و می‏کشت و تیر از همه جانب بر آن حضرت می‏باریدند و بر گلو و سینه آن حضرت می‏نشست و می‏گفت: ای امت نابکار حرمت پیغمبر خود محمد را درباره اولاد او نگاه نداشتید، پس از من از کشتن هیچ یک از بندگان خدا هراسی ندارید و کشتن همه کس بر شما آسان است به خدا سوگند که من امیدوارم مرا به عوض خوار کردن شما کرامت عطا فرماید و از شما انتقام بکشد از جایی که ندانید.
حصین بن مالک سکونی گفت: یابن فاطمه خدا از ما چگونه انتقام کشد؟
فرمود: جنگ در میان شما افکند و خون شما را بریزد آن گاه عذابی دردناک فرستد بر شما و آن حضرت قتال می‏کرد تا زخم‏های سنگین به بدن مبارکش آمد.
صاحب مناقب و سید - رحمة الله - گفتند: هفتاد و دو زخم بر آن حضرت آمد و ابن شهرآشوب گفت: ابو مخنف از حضرت امام جعفر صادق علیه‏السلام روایت کرد بر حسین علیه‏السلام سی و سه زخم نیزه و سی و چهار زخم شمشیر یافتم و امام باقر علیه‏السلام فرمود: چون حسین علیه‏السلام شهید شد بر او سیصد و بیست و چند زخم یافتند از نیزه و شمشیر و تیر.
و در روایتی وارد است که سیصد و شصت زخم و در روایت دیگر سی و سه ضربه غیر از زخم تیر و بعضی گویند: یک هزار و نهصد زخم دیدند و تیر بر تن آن مظلوم مانند خار بود، بر تن خارپشت.
و روایت شده است که آن همه تیر بر پیش تن آن حضرت بود و گویند: ایستاد تا ساعتی بیاساید از خستگی جنگ و همچنان که ایستاده بود سنگی بیامد و بر پیشانی او رسید پس جامه برداشت(153) که خون را از روی بسترد و پاک کند.
تیری تیز سه شاخه و زهر آلود بیامد و بر سینه آن حضرت نست و به روایتی بر دل آن حضرت، قال جدی:
تیری که عقل دید رها از کمان عشق - بدرید ناف و کرد دل شه نشان عشق
و گفت: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله و سر سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا تو میدانی مردی را می‏کشند که روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست. آن گاه آن تیر را بگرفت و از پشت بیرون آورد و خون مانند ناودان بر جست، پس دست بر آن زخم گذاشت چون پر شد سوی آسمان پاشید و یک قطره از آن بر نگشت و سرخی در آسمان دیده نشده بود تا آن گاه که حسین علیه‏السلام آن خون را به آسمان پاشید و بار دوم دست بر آن نهاد و روی و محاسن را بدان آغشته کرد و فرمود: جد خویش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را چنین خضاب شده دیدار کنم و گویم یا رسول الله فلان و فلان مرا کشتند.
(مترجم گوید: مراد از سرخی آسمان سرخی غیر شفق مشرق و مغرب است و به روایت کامل ابن اثیر در آن وقت سرخی زائد بر عادت در آسمان پدید آید چند ماه بود و زائل شد و این سرخی شفق که اکنون هست از پیش در آسمان بود و حضرت پیغمبر آن را علامت نماز مغرب قرار داد.)
و در معراج المحبة این قضیه را نیکو به نظم آورده است:
به مرکز باز شد سلطان ابرار - که آساید دمی از رزم و پیکار ‏
فلک سنگی فکند از دست دشمن - به پیشانی وجه الله احسن ‏
چو زد از کینه آن سنگ جفا را - شکست آئینه ایزد نما را ‏
که گلگکون گشت روی عشق سرمد - چو در روز احد روی محمد صلی الله علیه و آله و سلم ‏
به دامان کرامت خواست آن شاه - که خون از چهره بزداید به ناگاه ‏
دل روشن‏تر از خورشید روشن - نمایان شد ز زیر ابر جوشن ‏
یکی الماس وش تیری ز لشکر - گرفت اندر دل شه جای تا پر ‏
که از پشت پناه اهل ایمان - عیان گردید زهر آلوده پیکان ‏
مقام خالق یکتای بی چون - ز زهر آلوده پیکان پر خون ‏
سنان زد نیزه بر پهلو چنانش - که جنب الله بدرید از سنانش ‏
به دیدار دلارا رایت افراشت - سمند عشق بار عشق بگذاشت ‏
به شکر وصل فخر نسل آدم - برو افتاد و می‏گفت اندر آن دم ‏
ترکت الخلق طرا فی هواکا - و ایمت العیال لکی اراکا ‏
فلو قطعتنی فی الحب اربا - لما حن الفواد الی سواکا ‏

شیخ مفید رحمة الله پس از این که رفتن حسین علیه‏السلام به جانب بند آب و کشته شدن برادرش عباس علیه‏السلام را ذکر کرده است گوید: چون حسین علیه‏السلام به سراپرده باز گشت شمر بن ذی الجوشن با جماعتی از همراهان خود بر وی تاختند و او را فرو گرفتند. مردی از ایشان که مالک بن نسر کندی می‏گفتند شتابان آمد و حسین علیه‏السلام را دشنام داد و شمشیر بر سر آن حضرت زد و قلنسوه(154) بر سر داشت آن را بدرید و به سر مبارک رسید خون روان گشت و قلنسوه از خون پر شد حسین علیه‏السلام فرمود: به دست راست خود نخوری و نیاشامی و خدای حشر تو را با ستمکاران کند و آن کلاه بینداخت و دستمالی خواست و زخم سر ببست کلاهی دیگر خواست بر سر نهاد و عمامه بر بست.
و طبری همچنین آورده است مگر آن که به جای قلنسوه، برنس ذکر کرده.
(مترجم گوید: هر دو یکی است) و پس از آن گوید مانده شده بود پس آن مرد کندی بیامد و آن کلاه اول را برداشت خز بود چون نزد جفت خویش برد او امم عبدالله بنت حر خواهر حسین بن حربدی بود و آن را می‏شست از خون، زنش گفت: آیا جامه پسر دختر پیغمبر را که ربوده‏ای در خانه من آوردی بیرون بر. و دوستان وی می‏گفتند: این مرد همیشه درویش و بیچاره بود تا بمرد.
طبری گفت: ابومخنف در حدیث خویش آورده است که شمر بن ذی الجوشن با قریب ده نفر از پیادگان کوفی سوی آن منزل آمدند که بار و بنه و عیال او بدانجا بودند و میان او و منزل حایل گشتند حسین علیه‏السلام فرمود: وای بر شما اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی‏ترسید در دنیا آزاد مرد باشید و اصل و گوهر داشته باشید رحل و عیال مرا از این سرکشان و بی خردان خود حفظ کنید.
شمر گفت: ذلک لک یابن فاطمة یعنی این کار کنیم و تو حق داری و با پیادگان نزدیک او شدند و در میان آنها بود ابوالجنوب که عبدالرحمن جعفی نام داشت و دیگر قشعم بن عمر بن یزید جعفی و صالح بن وهب یزنی و سنان بن انس نخعی و خولی بن یزید اصبحی و شمر آن‏ها را تصریح می‏کرد و بر ابی الجنوب گذشت.
(مترجم گوید: همین ابی الجنوب است که گاهی به تصحیف ابوالحتوف و الخنوق می‏خوانند.)
و او تمام ساخته بود به آلات حرب و گفت: پیش رو ابوالجنوب، گفت: تو را چه مانع می‏شود؟ شمر گفت: اینک این نیزه را در چشم تو می‏سپوزم شمر بازگشت و گفت: به خدا سوگند اگر دست رسی یافتم تو را به سزا خواهم رسانید.
آن گاه شمر با پیادگان نزدیک حسین علیه‏السلام رسید. حسین علیه‏السلام بر ایشان می‏تاخت و آن‏ها را می‏راند باز او را در میان گرفتند و پسری خردسال از خاندان او بیرون آمد زینب دختر امیرالمؤمنین او را گرفت شاید نگاه داردش و حسین علیه‏السلام فرمود: او را نگاه دار و آن پسر خود را از دست عمه رها ساخت و سوی حسین می‏دوید تا کنار او بایستد.
و شیخ مفید گفت: عبدالله بن حسن علیه‏السلام از نزد زنان دوان بیرون آمد و او پسری بود به بلوغ نرسیده تا کنار حسین علیه‏السلام بایستاد زینب دختر امیرالمؤمنین خویش را بدو رسانید که نگذاردش و حسین علیه‏السلام فرمود: ای خواهر او را نگاه دار آن پسر سخت امتناع نمود و گفت: نه به خدا سوگند از عم خویش جدا نگردم.
(طبری) بحر بن کعب شمشیر به قصد حسین علیه‏السلام فرود آورد آن پسر گفت: ای فرزند زشت کار عم مرا خواهی کشت. ابحر(155) شمشیر زد آن پسر دست را سپر کرد و شمشیر دست او را جداست چنان که به پوست آویخته ماند پسر فریاد زد: یا ابتاه، پس حسین علیه‏السلام او را بگرفت و به خویش جسبانید و گفت: ای برادرزاده بر این که بر تو نازل شد شکیبایی کن و خیر از خدای تعالی چشم دار که او تو را به پدران صالح تو ملحق گرداند. پس حسین علیه‏السلام دست برداشت و گفت: خدایا اگر مقدر فرموده‏ای که تا مدتی اینان را برخورداری دهی، پس جدایی در ایشان افکن و هر یک را به راهی دیگر بدار و ولات را از ایشان خوشنود مگردان هرگز که ایشان ما را خواندند که یاری کنند اما بر ما تاختند و ما را کشتند.
و سید گفت: حرملة بن کاهل تیری افکند و او را ذبح کرد و در دامان عمش حسین علیه‏السلام جای گرفت.
ابن عبد ربه در عقد الفرید گوید:
مردی از اهل شام عبدالله بن حسن بن علی را دید زیبا روی‏ترین مردم و گفت: این جوان را می‏کشم مردی با او گفت: تو را به این چه کار او را واگذار، نپذیرفت و بر وی حمله کرد و او را به شمشیر زد و بکشت چون ضربت به وی رسید فریاد زد: یا عماه، عمش گفت: لبیک این فریادی است که یاور اندک دارد و کنیه خواه بسیار و حسین علیه‏السلام بر کشنده او تاخت و دست او را جدا کرد و ضربت دیگر زد و او را بکشت، پس جنگ پیوستند.
مؤلف گوید: ظاهرا ابن عبدریه را عبدالله بن حسن علیه‏السلام به قاسم مشتبه شده است. طبری گوید: حسین علیه‏السلام با پیادگان رزم کرد تا آن‏ها را بپراکند و از او دور شدند و مفید گفت: پیادگان از راست و چپ بر آن همراهان حسین علیه‏السلام که مانده بودند بتاختند و آن‏ها را کشتند تا سه یا چهار نفر بماند.
طبری و ابن اثیر گفتند: چون نماند با حسین علیه‏السلام مگر سه یا چهار تن سراویلی خواست محکم بافته از بافته‏های یمن که چشم در آن خیره می‏شد و آن را چند جای بدرید و بشکافت تا از تن او بیرون نیاورند یکی از اصحاب گفت: کاش زیر آن تبانی پوشی. فرمود: آن جامه مذلت است و پوشیدن آن مرا شایسته نیست.
راوی گفت: چون آن حضرت شهید شد ابحر بن کعب (در تاریخ طبری بحر است بی همزه اول) آن جامه را هم بیرون آورد.
(مترجم گوید: سراویل زیر جامه گشاده است و فراخ و تبان خرد است و تنگ که امروز ما تنکه گوییم و ملاحان و شناگران می‏پوشیدد.)
ازدی یعنی ابومخنف گفت: حدیث کرد برای من عمرو بن شعیب از محمد بن عبدالرحمن که از دو دست بحر بن کعب در زمستان آب چرک می‏تراوید و تابستان مانند دو چوب خشک می‏شد.
سید گوید: راوی گفت: حسین علیه‏السلام فرمود: جامه برای من بجویید که کسی در آن رغبت نکند تا مرا برهنه نسازند تبانی آوردند، فرمود: نه این لباس ذلت است پس جامه کهنه برداشت و آن را بدرید و زیر جامه‏های خویش پوشید (چون به شهادت سید آن را هم برگرفتند) آن گاه سراویلی حبره خواست و نظیر آن چه از طبری نقل کردیم ذکر کرده است (حبره جامه‏ای است یمنی که در آن زمان گران بها بود.)
شیخ مفید گفت: چون با حسین علیه‏السلام نماند مگر سه تن از اهل بیت او روی به آن قوم آورد و آن‏ها را می‏راند و دور می‏ساخت و آن سه تن حمایت می‏کردند تا آن‏ها کشته شدند و امام علیه‏السلام تنها ماند و زخم‏های سنگین بر پیکر شریفش آمده بود پس شمشیر بر آن‏ها می‏زد و آنان از راست و چپ پراکنده می‏شدند حمید بن مسلم گفت: ندیدم بی یار مانده و تنها شده‏ای که فرزندان و اهل بیت و یاران او کشته شدند بدان قوت قلب و ضبط نفس که او بود و پیادگان بر او حمله می‏کردند و آن‏ها را از راست و چپ می‏راند چنان که گله بزان وقتی گرگ بر آن‏ها حمله کند چون شمر این بدید سواران را به مدد خود طلبید که از پشت پیادگان باشند (و مانع فرار آن‏ها شوند) و کمانداران را گفت: تیر افکندند بدن شریف امام مانند خارپشت شده و دست از پیکار بداشت و آن سپاه پیش روی او بایستادن دو زینب به در خیمه آمد و فریاد زد عمر بن سعد را، وای بر تو آیا ابوعبدالله را می‏کشند و تو خیره بدو می‏نگری، عمر هیچ جواب نداد زینب فریاد زد وای بر شما آیا مسلمانی میان شما نیست هیچ کس جواب نگفت.
و در روایت طبری است که عمر بن سعد نزدیک حسین علیه‏السلام آمد، زینب گفت: ای عمر بن سعد آیا ابی عبدالله را می‏کشند و تو نگاه می‏کنی؟
راوی گفت: گویی دیدم سرشک عمر بر گونه و ریشش می‏ریخت و روی از او بگردانید.
و سید گوید: چون زخم بر پیکر مبارک آن حضرت بسیار شد و مانند خارپشت گشت صالح بن وهب یزنی نیزه بر تهیگاه آن حضرت زد که امام علیه‏السلام از اسب به زمین افتاد به گونه راست، و می‏گفت:
بسم‏الله و بالله و علی ملة رسول الله انگاه برخاست صلوات الله علیه راوی گفت: زینب دختر علی علیه‏السلام از در خیمه بیرون آمد و فریاد می‏زد: وا اخاه وا سیداه وا اهلب بیتاه لیت السماء اطبقت علی الارض و لیت الجبال تدکدکت علی السهل.
یعنی: ای کاش آسمان بر زمین می‏افتاد و ای کاش کوه‏ها خرد و پراکنده بر هامون می‏ریخت و شمر بن ذی الجوشن بر اصحاب خویش بانگ زد که این مرد را چرا منتظر گذاشتید و از هر سوی بر وی تاختند. انتهی.
و از حمید بن مسلم روایت شده است گفت: حسین علیه‏السلام جبه(156) از خز پوشیده بود و عمامه بر سر داشت و به وسمه یعنی رنگ خضاب کرده بود.
پیش از کشته شدن او را دیدم پیاده بود اما مانند سواری دلیر جنگ می‏کرد و از تیرها که می‏افکندند احتراز می‏جست و بر پیکر هر سواری که رخنه آشکار بود می‏زد و می‏درید و حمله می‏کرد و می‏فرمود: آیا بر کشتن من مصمم شدید به خدا قسم که خداوند خشم گیر بر شما از کشتن من بیش از کشتن هر بنده دیگر و امیدوارم که خداوند مرا گرامی دارد چنان که شما خوار کردید و از شما انتقام کشد از جایی که گمان نداشته باشید به خدا سوگند که اگر مرا بکشید تیغ در میان شما نهد و خون‏هاتان بریزد.
و هرگز از شما خوشنود نمی‏گردد و عذاب دردناکتان چشاند. راوی گفت: مدتی گذشت و مردم از کشتن آن حضرت پرهیز می‏کردند و هر کدام این کار به دیگری حوالت می‏کرد.
پس شمر بان گزد مادرتان به زای شما نشیند چه انتظار دارید و آن مردم از هر سوی حمله کردند.
و شیخ مفید گفت: زرقه بن شریک شمشیری بر دست چپ آن حضرت زد و ببرید و دیگری تیغ بر شانه او زد که به روی در افتاد.
(طبری) آن‏ها بازگشتند و حسین علیه‏السلام (ینوء و یکبو) یعنی افتان و خیزان بود به مشقت بر می‏خاست باز می‏افتاد.
و مفید رحمه الله گفت: سنان ابن انس نخعی(157) بر او حمله کرد و نیز بر آن حضرت زد و خولی بن یزید به شتاب از اسب فرود آمد که سر مبارک آن حضرت جدا کند بر خود به لرزید شمر گفت: خدا بازوی تو را راست کند از چه می‏لرزی و خود فرود آمد و سر مطهر را جدا کرد لعنة الله تعالی.
در ترجمه طبری و روضة الصفا مسطور است که سنان نیزه بر پشت آن حضرت زد که از سینه بی‏کینه‏اش سر زد و چون نیز را بیرون کشید روح مقدسش به اعلا علیین رسید.
ابوالعباس احمد بن یوسف دمشقی قرمانی در سال 1019 در اخبار الدول گوید: تشنگی بر آن حضرت سخت شد و او را از آب مانع می‏شدند حتی وقتی شربتی آب به دست آورد خواست بنوشد حصین بن نمیر تیری افکند که در کام آن حضرت نشست و آب خون شد و دست به آسمان برداشت و گفت: اللهم احصهم عددا و قتلهم بددا و لا تذر علی الارض منهم احدا آن گاه مردم بر او حمله کردند از هر جانب او به راست و چپ می‏زد تا زرعة بن شریک شمشیری بر دست چپ او فرود آورد و دیگری بر دوش او و سنان بن انس نیزه بر پیکر مبارکش فرو برد که از بالای اسب به زیر افتاد و شمر فرود آمد و سر او را جدا کرد و به خولی سپرد آن گاه جامه‏های او را غارت کردند.
مؤلف گوید: در روایت سید و ابن نما و صدوق و طبری و جزری و ابن عبد ربه و مسعودی و ابی الفرج سر آن حضرت را سنان جدا کرد. و دینوری گفت: حسین علیه‏السلام تشنه شد و قدح آب خواست چون نزدیک دهان برد حصین بن نمیر تیری بر وی افکند که بر دهانش نشست و از نوشیدن مانع آمد پس قدح از دست بگذاشت.
سید رحمة الله گفت: سنان بن انس نخعی فرود آمد و شمشیر بر حلق او زد و می‏گفت: من سر تو را جدا می‏کنم و می‏دانم پسر پیغمبری و مادرت و پدرت از همه بهترند آن گاه سر مقدس را جدا کرد.
شاعر در این باره گوید:
فای رزیة عدلت حسینا - غداة تبیره کفا سنان ‏
ابوطاهر محمد بن حسن برسی روایت کرد در کتاب معالم الدین از حضرت صادق علیه‏السلام که فرمود: چون کار حسین علیه‏السلام بدان جا کشید فرشتگان بانگ به گریه بلند کردند و گفتند: ای پروردگار این حسین بر گزیده تو و پسر دختر پیغمبر تو است پس خدای تعالی سایه قائم را به آن‏ها نمود و گفت: به این انتقام می‏کشم خون او را.
روایت است که ابن سنان را مختار بگرفت، بندبند انگشتان او ببرید پس از آن دست و پای او جدا کرد در دیگی از روغن زیتون جوشانیده انداختش و او دست و پا می‏زد.
راوی گفت: در آن وقت که امام شهید شد گردی سخت سیاه و تاریک برخاست و بادی سرخ وزید که هیچ چیز پیدا نبود و مردم پنداشتند عذاب فرود آمد ساعتی همچنان بود آن گاه هوا باز شد.
و هلال بن نافع گوید: من ایستاده بودم با اصحاب عمر سعد لعنه الله که مردی فریاد زد ایها الامیر مژده که اینک شمر حسین علیه‏السلام را کشت من میان دو صف آمدم و جان دادن او را دیدم به خدا قسم هیچ کشته به خون آغشته را نیکوتر درخشنده‏روی‏تر از وی ندیدم تاب رخسار و زیبایی هیئت او اندیشه قتل وی را از یاد من ببرد و در آن حال شربتی آب می‏خواست شنیدم مردی می‏گفت: و الله لا تذوق الماء حتی ترد الحامیة فتشرب من حمیمها.
امام علیه‏السلام را شنیدم می‏گفت: انا لا ارد علی الحامیة و لا اشرب من حمیمها من نزد جد خویش روم و از آب غیر آهن نوشم و ازان چه شما با من کردید بدو شکایت کنم پس همه خشمگین شدند که گویی خداوند در دل آن‏ها رحمت نیافریده بود و من گفتم: به خدا قسم دیگر در هیچ کار با شما شریک نشوم.
کمال الدین محمد بن طلحه در مطالب السول گوید: که سر حسین نبیره پیغمبر را جدا کردند به تیغ تیز و مانند سر ملحدان بر سر نیزه کردند(158) و در شهرها میان مردم گردانیدند و حرم فرزندان او را خوار کردند و بر جهاز بی روپوش می‏کشانیدند و می‏دانستند این‏ها ذریت رسول‏اند و به صریح قرآن و اعتقاد درست دوستی آن‏ها واجب است و خدا بازخواست می‏کند، اگر آسمان و زمین زبان داشتند بر آن‏ها ناله و شیون می‏کردند و اگر کفار آن‏ها را دیده بودند گریه و زاری می‏نمودند و اگر سرکشان عهد جاهلیت در مصرع ایشان بودند آن‏ها نیز می‏گریستند و سوگوار می‏شدند و اگر ستمکاران و جباران آن واقعه دیده بودند به یاری آن‏ها می‏شتافتند چه بزرگ مصیبتی است که دل خداپرستان را داغ‏دار ساخت و آن‏ها را رثاه و نوحه‏سرایی(159) داشت و چه بلیتی است که مؤمنان را از سلف و خلف اندوهناک گردانید و دریغ از آن ذریت نبویه که خونشان به رایگان ریخته شد و افسوس بر آن عترت محمدیه صلی الله علیه و آله و سلم که تیغ آن‏ها کند گردید. آوخ که آن گروه علویه بی بار ماندند و سرورشان از دستشان رفت دردا که آن زمره هاشمیه را حرمت بشکستند و حرمت آن را حلال شمردند.
مؤلف گوید: روز عاشورا که حسین علیه‏السلام کشته شد جمعه دهم محرم بود سال شصت و یکم هجرت بعد از نماز ظهر و سن آن حضرت پنجاه و هشت سال بود و بعضی گویند شنبه بود و بعضی گویند دوشنبه و اول صحیح است.
ابوالفرج گفت: این که عوام گویند عاشورا دوشنبه بود روایت بر طبق آن نیامده است. و ما به حساب هندی از همه زیجات(160) استخراج کردمی اول محرم سال 61 چهارشنبه بود پس دهم آن ماه جمعه باشد و این حساب دلیل است روشن و روایت موید آن است.
و شیخ مفید گوید: عمر سعد بامداد کرد آن روز و جمعه بود و بعضی گویند شنبه و بنابر خبری که پیش آوردیم تحقیقا روز جمعه بود و در ورود آن حضرت به کربلا گفت: روز دوم محرم روز پنجشنبه سال 61.
در تذکر سبط است که مقتل او روز جمعه بود و ما بین نماز ظهر و عصر برای آن که نماز ظهر و عصر برای آن که نماز ظهر را به کیفیت صلوه خوف با اصحاب خواند و بعضی گویند شنبه بود.(161)
مترجم گوید: ابوجعفر کلینی در کافی و شیخ طوسی در تهذیب روز عاشورا را دوشنبه گفته‏اند در سال 61 هجرت و شیخ در آخر کتاب الصوم در باب صوم عاشورا در حدیث محمد بن عیسی بن عبید از برادرش از حضرت رضا علیه‏السلام روایت کرده است.
و ما محل حاجت را نقل می‏کنیم فرمود: روز دوشنبه روزی است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آن روز رحلت فرمود و مصیبت به آل محمد نرسید مگر روز دوشنبه، پس ما آن را نامبارک شمردیم و دشمنان ما بدان تبرک جستند و شیخ طوسی جمعه و شنبه را نسبت به قول داده است پس شکی در دوشنبه نیست و الحمدلله.
هم در کتاب تذکره است که در قاتل آن حضرت اختلاف کردند به چند قول: اول؛ آن که سنان بن انس نخعی قاتل بود و این قوم هشام بن محمد است و دوم نحصین بن نمیر که تیری افکند بر وی، آنگاه از اسب فرود آمد و سر او ببرید و بر گردن اسب خویش آویخت تا به ابن زیاد تقرب جوید.
قول سوم: مهاجر بن اوس تمیمی، چهارم: کثیر بن عبدالله شعبی، پنجم: شمر بن ذی الجوشن انتهی.
مؤلف گوید: قوم ششم خولی بن یزید اصبحی است زیرا که محمد بن طلحه شافعی و علی بن عیسی اربلی نقل کرده‏اند که عمر سعد با همراهان خویش گفت: پیاده شوید و سر او جدا کنید پس نضر بن حرسه ضبابی پیاده شد شمشیر بر حلقوم مبارک آن حضرت می‏کشید و کاری نساخت ابن سعد بر آشفت و به مردی که در جانب راست او ایستاده بود گفت: وای بر تو فرود آی و او را آسوده کن پس خولی خلده الله فی النار فرود آمد و سر آن حضرت جدا کرد.
و ابن عبد ربه گوید: سنان بن انس قاتل آن حضرت بود و خولی بن یزید از قبیله حمیر سر مطهر او را جدا ساخت و برای عبیدالله آورد و گفت: اوفر رکابی آه.
و ابوحنیفه دینوری گوید: سنان بن انس نخعی بر وی تاخت و نیزه بر او زد که از اسب بر زمین افتاد و خولی بن یزید پیاده شد تا سر آن حضرت جدا کند، دستش بلرزید و برادرش شبل بن یزید فرود آمد و سر آن حضرت جدا کرد و به خولی داد.
(مترجم گوید: در این گونه امور ناچار مردم خلاف کنند چون بسیاری از رجاله بر گرد آن حضرت بودند و زخم بسیار بر پیکر آن حضرت زدند و در میان این زخم‏ها آن زخم کاری که امام علیه‏السلام را به سعادت شهادت رسانید باید به حدس و تخمین معین کرد و این مردم که از قاتلان شمرده شدند همه بر گرد آن حضرت بودند و این که شمر از همه مشهورتر است برای آن است که وی سرهنگ فوج پیاده بود و هر کار که افراد فوج کنند به سرکرده آن‏ها منسوب شود و از اختلاف علماء درباره قاتل آن حضرت معلوم می‏شود که اطمینان به صحت زیارت معروفه ناحیه نداشتند چون در آن زیارت نام شمر صریحا مذکور است و اگر اطمینان داشتند به صحت آن خلاف نمی‏کردند.)
از حضرت صادق علیه‏السلام روایت است که: چون حسین علیه‏السلام را به شمشیر زدند و از اسب بیافتاد و مردم برای جدا کردن سر مبارک او شتاب نمودند منادی از بطنان عرش فریاد زد وای امتی که بعد از پیغمبر خود متحیره و گمراه شده‏اید خداوند شما را به اضحی و فطر موفق ندارد.
و در روایتی است برای روزه و افطار راوی گفت: ابوعبدالله گفت: لاجرم به خدا قسم که موفق نشدند و موفق نخواهند شد تا آن کسی که باید به خونخواهی حسین بن علی علیه‏السلام برخیزد.
(مترجم گوید: محتمل است معنی این باشد که عید اضحی و فطر صحیح که شرط آن حضور امام است محقق نشود نه آن که رؤیت هلال عامه هرگز موافق واقع نیست چون ضرورت مذهب ما بر خلاف این است و چون ماه نو دیدیم آن را اول ماه گیریم هر چند اهل سنت هم همان شب ببینند و اگر دیدن آن‏ها موافق واقع نباشد وقتی هم که اول ماه ما با آن‏ها موافق باشد باید به رؤیت خود اعتنا نکنیم و هیچ کس بدان ملتزم نشود حتی اخباریین.)
شیخ ابوالقاسم جعفربن قولویه قمی از حلبی از حضرت صادق علیه‏السلام روایت کرده است که چون حسین علیه‏السلام کشته شد کسی در لشکر آمد و فریاد می‏زد او را از فریاد منع کردند. گفت: چون فریاد نزنم حال آن که می‏بینم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را ایستاده نگاه به زمین می‏کند و جنگ شما را می‏نگرد و من می‏ترسم بر اهل زمین نفرین کند و من با آن‏ها هلاک شوم آنها با یکدیگر گفتند: دیوانه است و آن‏ها که پشیمان شده بودند و توبه کرده گفتند: به خدا قسم که بدکاری کردیم با خویشتن و برای خاطر ابن سمیه، سید جوانان اهل بهشت را کشتیم پس بر ابن زیاد خروج کردند و کارشان بدان جا رسید که رسید.
حلبی گفت: با ابی عبدالله گفتم: فدای تو شوم آن فریاد زننده که بود؟ گفت: به اعتقاد ما جبرئیل نباشد.
و مسندا از ام سلمه روایت کرده است که بر ام سلمه در آمدم دیدم می‏گریست، گفتم: گریه تو از چیست؟ گفت: رسول خدا را در خواب دیدم بر سر و محاسن مبارکش خاک نشسته، گفتم: یا رسول الله از چه خاک آلودی؟ گفت: اکنون در مشهد حسین علیه‏السلام بودم.
و در صواعق ابن حجر است گفت: و از آیاتی که روز قتل آن امام ظاهر شد این است که آسمان تاریک گردید و ستارگان دیده شدند و هیچ سنگی را برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه بود.
هم گفت: آسمان سرخ گردید و آفتاب بگرفت چنان که ستارگان در روز پدیدار آمدند و مردم پنداشتند قیامت آمد و در شام هیچ سنگ از زمین برنداشتند مگر زیر آن خون سرخ تازه دیدند.
مترجم گوید: بر حسب قواعد نجومی در دهم ماه خورشید نگیرد و چون در روایت نصاری نظیر این کسوف برای حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه‏السلام نیز آمده است منجمین اروپا بر حسب زیجات خود حساب کردند وقوع کسوف را در آن وقت محتمل ندیدند یکی از بزرگان ایشان از اهل نجوم موسوم به فلاماریون کتابی عظیم الحجیم در این علم تصنیف کرده است و این مسأله را متعرض گردیده است و گوید: امثال این کسوفات در غیر وقت مشخص که روایات موثق وقوع آن را ثابت کند نه به واسطه حائل شدن جرم ماه است چنان که در کسوفات عادی بلکه سبب کرات دیگری است مانند ذوی الاذناب (162) که مقادیر و کیفیات حرکات آنها بر ما معلوم نیست و در زیجات ثبت نشده است.

و این باب را به ابیاتی چند از مرحوم آخوند ملا غلامحسین جد خود ختم می‏کنم و از ناظران و مطالعه کنندگان التماس دعا دارم:
شرم دار ای آسمان از روی احمد شرم دار - شرم دار شرم دار آزرم دار ‏
کج‏مداری چند و تا کی ای سپهر کج مدار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
پرده ناموس احمد را گسستی تار و پود - ای حسود آتش بیداد زود‏
ز اطلس زر تارت از کین بگسلاند پود و تار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
از غم بشکسته پر مرغان بستان رسول - هم بتول بلبل بی دل ملول ‏
و آن چنان بی خود که نشناسد قفس از شاخسار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
طائران قدس را هر لحظه آه کودکان - ز آن میان گشته برق آشیان ‏
بسکه بر شد بر به گرد و نشان شرار شعله باز - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
خسرو دین را سر بریده اندر طشت زر - جلوه گر، هم حریمش در به در‏
کافری را بر تارک راست تاج زرنگار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
آن لب و دندان که با دندان و لب میر عرب - روز شب، می‏مکیدی با عجب ‏
حستش از چوب جفا بی شرم رویی باده خوار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
نوعروسی را ز جعد عنبرین کحلی ثیاب - دل کباب، ز آتش غم جان بناب ‏
بامداد وصل دامادی چون شام هجر تار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
شد به خون آغشته آن کاکل که در هر صبح و شام - ز اهتمام، با هزاران احتمام‏‏
روح قدس از سنبل حورش بر افشاندی غبار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
هر طرف نو رسته سروی را خط زنگار گون - غرق خون، نخل قامت سر نگون ‏
هر طرف نالان تدزویرا خروش زارزار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
گلشنی کش باغبانی کرد فخر کائنات - بی ثبات، از سموم حادثات ‏
عندلیبش پراکنده به هر شهر و دیار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
وه چه شیرین بردرختان کز جفا بی برگ و بار - بر زمین، بال و پر در خون عجین‏‏
تا شباهنگان باغ دین فتادند از نوا - بی نوا، در زمین نینوا ‏
از نوا بستند لب مرغان زار مرغزار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
ساحت فردوس جاوید از هجوم آه جور - در قصور، کرده بدرود سرور ‏
هم ز غم فردوسیانرا اشک ماتم بر عذار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
صبح صادقرا ز فرطغم جهان بین شد سفید - چون که دید یوسف دین ناپدید‏
بسکه بارید اشک انجم از بصر یعقوب وار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏
نامه در هم پیچ شعری کی توانی شرح غم - ای اصم، رو به بند از نوح دم ‏
کلکت اینک آتش فشان خامه اینک اشکبار - شرم دار شرم دار آزرم دار‏