تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

سوید بن عمرو بن ابی المطاع

ابومخنف ازدی گفت: حدیث کرد مرا زهیر بن عبدالرحمن بن زهیر خثعمی گفت: آخر کس از اصحاب حسین علیه‏السلام سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی بود زخم سنگین وی را رسیده و افتاده بود بیهوش وقتی به هوش آمد که شنید می‏گفت: حسین کشته شد شمشیر از او گرفته بودند کاری همراه داشت و با آن حرب کرد و کشته شد. عورة بن بار تغلبی و زید بن رقاد جنبی او را بکشتند و او آخر قتیل بود. در وصف او سید گفته است:
مردی شریف و بسیار نماز بود مانند شیر خشمگین جنگ کرد و بر مصیبت بزرگ شکیب نمود تا میان کشتگان بیفتاد.
مؤلف گوید: کلمات مورخین و اهل حدیث و ارباب مقاتل در ترغیب شهادت و رجز و عدد اصحاب مختلف است یکی را مورخی مقدم ذکر کرده است و مورخ دیگر موخر و بعضی به ذکر نام و رجز آن‏ها اکتفا کرده‏اند و بعضی چند تن را نام برده و از باقی ساکت مانده‏اند و من تا این جا متابعت قدما و مورخین معتبر کردم و لکن نام جماعتی از آن‏ها برده نشد که باید به ذکر آنان تبرک جست.
پس به ترتیبی که شیخ رشید الدین محمد بن علی بن شهر آشوب در مناقب آورده است شهادت آن‏ها را ذکر می‏کنیم و گویم اول حر به مبارزه آمد. الخ. آنگاه بریر بن خضیر و ذکر این دو از پیش بگذشت آن گاه وهب بن عبدالله بن حباب کلبی و مادرش با وی بود. گفت: ای پسر من برخیز و پسر دختر پیغمبر را یاری کن. گفت: در این کار کوتاهی نکنم و بیرون آمد و این رجز می‏خواند:
اءن تنکرونی فانا ابن الکلب - سوف ترونی و ترون ضربی ‏
و حملتی و صولتی فی الحرب - ادرک ثاری بعد ثار صحبی ‏
و ادفع الکرب امام الکرب - لیس جهادی فی الوعی باللعب ‏
و حمله کرد و بکوشید تا چند تن بکشت و نزد مادر و زنش آمد و بایستاد و گفت: ای مارد آیا راضی شدی؟ گفت: راضی نمی‏شوم مگر این که پیش روی حسین علیه‏السلام کشته شوی. زنش گفت: دل مرا ریش مکن به مرگ خود، مادرش گفت: ای فرزند قول او را مشنو باز گرد نزد پسر دختر پیغمبر کارزار کن که فردا شفیع تو باشد نزد خدای تعالی، پس بازگشت و می‏گفت:
انی زعیم لک‏ام وهب - بالطعن فیهم تارة والضرب ‏
ضرب غلام مؤمن بالرب - حتی یذیق القوم مر الحرب ‏
انی امرؤ ذو مرة غصب - و لست بالخوار عند النکب ‏
حسبی ببیتی من علیم حسبی ‏
و پیوسته جنگ می‏کرد تا نوزده سوار و دوازده پیاده را بکشت و دستهایش ببریدند مادرش عموید بر گرفت و نزد او آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو، در پیش این پاکان حرم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم کارزار کن، پسر خواست او را نزد زنان برگرداند مادر نیز جامه پسر را گرفت و گفت: هرگز باز نمی‏گردم تا با تو کشته شوم.
حسین علیه‏السلام فرمود: خدا شما را از اهل بیت من(120) جزای نیکو دهد سوی زنان بازگشت و وهب نبرد میکرد تا کشته شد رضی الله عنه پس زنش رفت تا خون از روی شوهر پاک کند شمر او را بدید و غلام خویش را گفت: با عمودی بر سر زن کوفت و آن را بکشت و این اول زن بود که در لشگر حسین علیه‏السلام به قتل رسید.
در روضة الواعظین و امالی صدوق است که وهب بن وهب بیرون آمد و او نصرانی بود و به دست حسین علیه‏السلام مسلمانی گرفته بود او و مادرش در پی او به کربلا آمدند پس وهب بر اسبی سوار شد و دیگر خیمه را به دست گرفت و کارزار کرد و هفت یا هشت نفر بکشت، پس اسیر گشت و او را نزد عمر سعد آوردند به گردن زدن او را فرمود.
و علامه مجلسی گوید: در حدیثی دیدم که این وهب نصرانی بود او و مادرش به دست حسین علیه‏السلام مسلمان شدند و در نبرد بیست و چهار پیاده و دوازده سوار بکشت و او را دستگیر کردند و نزد عمر بردند عمر گفت: چه سخت تا زنده سواری و فرمود: تا گردنش بزدند و سر او را سوی سپاه حسین علیه‏السلام پرتاب کردند و مادرش آن را برداشت و ببوسید و باز سوی عسکر عمر بینداخت و به مردی رسید او را بکشت آن گاه با دیرک خیمه حمله کرد و ده مرد را بکشت حسین علیه‏السلام فرمود: ای امیرالمؤمنین وهب باز گرد تو و پسرت نزد رسول خدایید و جهاد از زنان برداشته شده است، پس زن بازگشت و می‏گفت: خدایا مرا نومید مکن حسین علیه‏السلام فرمود: خدا تو نومید نمی‏گرداند.
پس از وی عمر بن خالد ازدی صیداوی بیرون آمد و سید (ره) گوید: با حسین علیه‏السلام گفت: یا اباعبدالله فدای تو شوم می‏خواهم با اصحاب تو پیوندم و دوست ندارم از تو کناره گیرم و تو را تنها کشته ببینم. حسین علیه‏السلام فرمود: پیش رو که ما نیز بعد از ساعتی به تو ملحق شویم او رفت و این رجز می‏گفت:
الیک یا نفس من الرحمن - فابشری بالروح و الریحان ‏
الیوم تجزین علی الاحسان - قد کان منک غابر الزمان ‏
ما حط فی اللوح لدی الدیان - لا تجزعی فکل حی فان ‏
و الصبر احظی لک بالامان - یا معشر الازدبنی قحطان ‏
پس کارزار کرد تا کشته شد.
و در مناقب است که پس از وی خالد فرزندش بیرون آمد به جنگ و می‏گفت:
صبرا علی الموت بنی القحطان - فیما تکونوا فی رضی الرحمان ‏
ذی المجد و العزة و البرهان - و ذی العلی و الطول و الاحسان ‏
یا ابتا قد صرت فی الجنان - فی قصر درّ حسن البنیان ‏
و پیش رفت و جنگ کرد تا کشته شد.
آن گاه سعد بن حنظه تمیمی بیرون آمد و او از عیان سپاه بود و می‏گفت:
صبرا علی الاسیاف و الاسنة - صبرا علیها لدخول الجنة ‏
و حور عین ناعمات هُنّة - و فی طلاب الخیر فار غبنة ‏
و بتاخت و جنگی سخت پیوست و کشته شد و پس از وی عمیر بن عبدالله مذحجی رضی الله عنه بیرون آمد و رجز می‏خواند:
قد علمت سعد و حی مذحج - انی لدی الهیجاء لیث محرج ‏
اعلو بسیفی هامة المذحج - و اترک القرن لدی التعرج ‏
قریسة الضبع الازل الاعرج ‏
و قتال پیوست تا مسلم ضبابی و عبدالله بجلی او را بکشتند و پس از وی مسلم بن عوسجه بیرون آمد و ذکر او برفت.
و پس از وی عبدالرحمن بن عبدالله یزنی و می‏گفت:
انا ابن عبدالله من آل یزن - دینی علی دین حسین و حسن ‏
اضربکم ضرب فتی من الیمن - ارجو بذاک الفوز عبدالموتمن ‏
و پس از وی یحیی بن سلیم مازنی بیرون آمد و میگفت:
لاضربن القوم ضربا فیصلا - ضربا شدیدا فی اعدا معجلا ‏
لا عاجزا فیها و لا مولولا - و لا اخاف الیوم موتا مقبلا ‏
و پس از وی قرة بن ابی قره غفاری و می‏گفت:
قد علمت حقا بنو غفار - و خندف بعد بنی نزار ‏
باننی اللیث لدی الغبار - لاضربن معشر الفجار ‏
ضربا وجیعا عن بنی الاخیار ‏
پس شصت و هشت مرد بکشت بعد از او انس بن حارث کاهلی و ذکر او بگذشت. آن گاه مالک بن انس کاهلی بیرون آمد و گفت:
آل علی شیعة الرحمن - و آل حرب شیعة السلطان ‏
پس چهارده مرد بکشت و بعضی گویند هیجده تن و کشته شد.
مؤلف گوید: احتمال قوی می‏دهم که این مالک بن انس کاهلی، انس بن حارث کاهلی صحابی بود.
ابن اثیر در کتاب اسد الغابة در حارث بن نبیه گوید: از اصحاب نبی صلی الله علیه و آله و سلم و از اهل صفه بود و درباره پسرش انس بن حارث گوید: وی از اهل کوفه به شمار است و حدیث وی را اشعث بن سلیم از پدرش سلیم از وی روایت کرده است که پیغمبر فرمود: که این فرزند من در زمینی از زمین‏های عراق کشته می‏شود هر کس او را دریافت باید یاری او کند و او با حسین علیه‏السلام کشته شد.
شیخ ابن نما در کتاب مثیر الاحزان گوید: پس از و یانس بن حارث کاهلی خروج کرد و می‏گفت:
قد علمت کاهنا و ذودان - و الخندقیون و قیس عیلان ‏
بان قومی آفة للاقران - یا قوم کونوا کاسود خفان ‏
و استقبلوا القوم بضرب الان - آل علی شیعة للرحمن ‏
و آل حرب شیعة للشیطان ‏
یعنی: قبیله ما کاهل دانستند و همچنین قبیله ذودان و اولاد خندف و طایفه قیس عیلان که قوم من آفت جان هم آوردان و حریفان خویشند ای قوم من مانند شیر خفان باشید (خفان به فتح خاء و تشدید فاء ناحیتی است شیرناک نزدیک کوفه) و هم اکنون با این قوم روبرو شوید به زدن. آل علی علیه‏السلام حزب خدایند و آل حرب یعنی ابوسفیان شیعه شیطان.
(وقتی عثمان کشته شد مسلمانان دو فرقه شدند شیعه علی علیه‏السلام و طرفداران بنی امیه و در جنگ صفین فرقه خوارج بر آن‏ها افزود و همه مسلمانان سه فرقه شدند شیعه یعنی دوستان علی علیه‏السلام و نواصب دوستان عثمان و معاویه که امیر المومنین را سب می‏کردند و خوارج که دشمن هر دو بودند و این مذهب اهل سنت که هم عثمان و هم معاویه را دوست دارند و هم علی علیه‏السلام و حسن و حسین علیه‏السلام را در صدر اسلام نبود و در زمان بنی العباس حادث گردید و آنان سران هر دو فرقه را احترام می‏کردند تا دل همه را به دست آرند.)
پس از وی عمرو بن مطاع جعفی بیرون آمد و می‏گفت:
الیومقد طاب لنا القراع - دون حسین الضرب و السطاع ‏
نرجو بذاک الفوز و الدفاع - من حر نار حین لا امتناع ‏
آن گاه جون بن ابی مالک مولی ابی ذر الغفاری بیرون آمد و در مناقب گوید: او بنده سیاه بود حسین علیه‏السلام با او گفت: تو را مرخص کردم که در پی ما آمدی عافیت جوی مبادا در این راه آسیبی به تو رسد جون گفت: یا ابن رسول الله من در فراخی کاسه لیس شما بودم و در سختی شما را تنها گذارم (یعنی نمک خوردن و نمکدان شکستن کار بی وفایان است ) به خدا قسم که بوی من ناخوش است و حسب من پست و رنگم سیاه و بهشت را برای من دریغ داری تا بویم خوش شود و جسمم شریف و رویم سفید گردد نه به خدا سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون شما آمیخته گردد.(121)
محمد بن ابی طالب گفت: او این رجز میخواند:
کیف تری الکفار ضرب الاسود - بالسیف ضربا عن بنی محمد ‏
ادّب عنهم باللسان و الید - ارجو به الجنة یوم المورد ‏
و قتال کرد. سید گوید: بیست و پنج مرد را بکشت و کشته شد و محمد بن ابی طالب گفت: حسین علیه‏السلام بر سر او بایستاد و گفت: خدیا روی او را سفید گردان و بوی او را خوش کن و حشر او با نیکان قرار ده و او را با محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم آشنا و معاشر گردان و از امام باقر علیه‏السلام روایت است که مردم در آن میدان می‏آمدند و کشتگان را به خاک می‏سپردند جون را پس از ده روز دیدند بوی مشک از او شنیده می‏شد.
پس از وی انیس (بتصغیر) بن معقل اصبحی به میدان آمد و می‏گفت:
انا انیس و انا ابن معقل - و فی یمینی نصل سیف مصقل ‏
اعلو بها الهمات وسطا القسطل - عن الحسین الماجد المفضل ‏
ابن رسول الله خیر مرسل ‏
و بیست و چند تن کشت و کشته شد. پس از وی یزید بن مهاجر بیرون آمد و ذکر او بگذشت. آنگاه حجاج بن مسروق موذن حسین علیه‏السلام به میدان آمد و می‏گفت:
اقدم حسین هادیا مهدیا - فالیوم تلقی جدک النبیا ‏
ثم اباک ذالندی علیا - ذاک الذی نعرفه وصیا ‏
بیست و پنج مرد بکشت و کشته شد رضوان الله علیه، و پس از وی سعید بن عبدالله حنفی و حبیب بن مظاهر اسدی و زهیر بن قین بجلی و نافع بن هلال جملی شهید شدند و ذکر آنان بگذشت.
آنگاه جنادة بن حارث انصاری بیرون آمد و می‏گفت:
انا جناد و انا ابن الحارث - لست بخوار و لا بناکث ‏
عن بیعتی حتی یرثنی و ارثی - الیوم شلوی فی الصعید ماکث ‏
و شانزده تن را بکشت.
و پس از وی پسرش عمرو بن جناده به میدان رفت و می‏گفت:
اضق الخناق من ابن هند و ارمه - من عامه بفوارس الانصار ‏
و مهاجرین مخضبین رماحهم - تحت العجاجة من دم الکفار ‏
خضبت علی عهد النبی محمد - فالیوم تخضب من دم الفجار ‏
فالیوم تخضب من دماء اراذل - رفضوا القرآن لنصرة الاشرار ‏
طلبوا بثارهم ببدر اذاتوا - بالمرهفات و بالقنا الخطار ‏
و الله ربی لا اراذل مضاربا - فی الفاسقین بمرهف بتار ‏
هذا علی الازدی حق واجب - فی کل یوم تعانق و کرار ‏
پس جهاد کرد تا کشته شد.
مترجم جگوید: به گمان من این اشعار را یکی از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام از طایفه ازد پیش از جنگ صفین خطاب به آن حضرت در تحریض به قتال معاویه گفته است و معنی اشعار او این است:
گلوی پسر هند یعنی معاویه را بفشارد به جانب او روان کن همین امسال سواران انصار و مهاجرین را که نیزه‏ها زیر گرد و غبار از خون کافران، در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم رنگین می‏بود امروز هم از خون فاجران رنگین می‏شود.
امروز می‏شود از خون مردم فرومایه، که در راه یاری بدکاران قرآن را رها کردند در طلب آن خون‏ها برخواستند که در بدر ریخته شد و آمدند با شمشیر تیز و نیزه جنبنده، به خدا سوگند که پیوسته می‏زنم در این قوم بد عمل باریک و بران را این کار بر هر مرد ازدی واجب است در روز نبرد و تاخت و تاز، انتهی ترجمه.
و چنان که از بیت اخیر معلوم می‏شود شاعر ازدی بوده است و ازد از قبایل یمن است نه انصاری و این که در بیت اول گوید: همین امسال بفرست دلیل آن است که هنوز به جنگ بیرون نرفته بودند.
و به هر حال جنگ صفین و کربلا دنباله همان غزوات رسول صلی الله علیه و آله و سلم و جنگ میان اسلام و کفر است چنان که این شاعر معاصر با آن زمان فهمیده و گفته است: طلبوا بثارهم ببدر اذا اتواه و به سیاق کتاب باز گردیم.
پس از او جوانی بیرون آمد که پدرش در هنگام کشته شده بود و مادرش (زنی مردانه بود) با او گفته بود؛ ای پسرک من بیرون رو و پیش روی پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جهاد کن.
حسین علیه‏السلام فرمود: پدر این جوان کشته شده است و شاید مادرش از خروج وی راضی نباشد آن جوان گفت: مادر مرا به خروج فرمود پس به جنگ آمد و می‏گفت:
امیری حسین و نعم الامیر - سرور فواد البشیر النذیر ‏
علی و فاطمه والده - فهل تعلمون له من نظیر ‏
له طلعة مثل شمس الضحی - له غر مثل بدر منیر ‏
و جنگ پیوست تا کشته شد و سرش را جدا کردند و سوی عسکر حسین علیه‏السلام انداختند مادرش آن سر را برداشت و گفت: ای پسرک من نیکوکاری کردی، ای مایه خرمی دل و روشنی چشم من و آنگاه سر پسر را به جانب مردی پرتاب کرد و او را بکشت و دیرک چادر برگرفت و بر آن‏ها تاخت و می‏گفت:
انا عجوز سیدی ضعیفة - خاویه بالیة نحیفه ‏
اضربکم بضربة عنیفه - دون بنی فاطمة الشریفه ‏
و دو مرد را با آن عمود بزد و بکشت و حسین علیه‏السلام او را فرمود: باز گردانند و دعا کرد.
مؤلف گوید: احتمال می‏دهم که این جوان مسلم بن عوسجه بود چون نزدیک به این حکایت در روضة الاحباب و روضة الشهداء از پسر مسلم بن عوسجه روایت کرده است.
آن‏گاه غلامی ترک از آن حسین علیه‏السلام بیرون آمد و او قاری قرآن بود نبرد کرد و گفت:
البحر من طعنی و ضربی یصطلی - و الجو من نبلی و سهمی یمتلی ‏
اذا حسامی فی یمینی ینجلی - ینشق قلب الحاسد المبحل ‏
و جماعتی را بکشت و گویند: هفتاد تن را و بیفتاد، پس حسین علیه‏السلام گریان به کنار او آمد و روی بر روی او نهاد غلام چشم بگشود و لبخندی زد و جان تسلیم کرد.
گر دست دهد هزار جانم - در پای مبارکت فشانم ‏
پس از وی مالک بن ذودان بیرون آمد و گفت:
الیکم من مالک الضر غام - ضرب فتی یحمی عن الکرام ‏
یرجو ثواب الله ذی الانعام
آن گاه ابوثمامه صائدی بیرون آمد و گفت:
عزاء لال المصطفی و بناته - علی حبس خیر الناس سبط محمد ‏
عزاء لزهراء النبی و زوجها - خزانة علم الله من بعد احمد
عزاء لاهل الشرق و الغرب کلهم - و حزنا علی جیش الحسین المسدد ‏
فمن مبلغ عنی النبی و بنته - بان ابنکم فی مجهد ای مجهد ‏
پس از وی ابراهیم بن حصین اسدی به مبارزت آمد و رجز می‏خواند:
اضرب منکم مفصلا و ساقا - لیهرق القوم دمی اهراقا ‏
و یرزق الموت ابو اسحقا - اعنی بنی فاجرة الفساقا ‏
و هشتاد و چهار تن بکشت ابو اسحاق کنیت این مرد است. پس از وی عمرو بن قرضه بیرون آمد و ذکر او بگذشت. آن گاه احمد بن محمد هشامی به مبارزت برخاست و گفت:
الیوم ابلو حسبی و دینی - بصارم تحمله یمینی ‏
احمی به یوم الوغی عن دینی ‏
در مناقب گوید: کشتگان در حمله اولی از اصحاب حسین علیه‏السلام اینانند:
1) نعیم بن عجلان
2) عمران بن کعب بن حارث اشجعی
3) حنظه بن عمر شیبانی
4) قاسط بن زهیر
5) کنانه بن عتیق
6) عمرو بن شیعه
7) ضرغامه بن مالک
8) عامر بن مسلم
9) سیف بن مالک نمیری
10) عبدالرحمن ارحبی‏
11) مجمع عائذی
12) حباب بن حارث
13) عمرو الجندعی‏
14) حلاس بن عمرو راسبی
15) سوار بن ابی عمیر فهمی‏
16) عمار بن ابی سلامه الدالانی
17) نعمان بن عمرو راسبی
18) زاهر مولی عمرو بن الحمق
19) جبله بن علی
20) مسعود بن حجاج‏
21) عبدالله بن عروه غفاری
22) زهیر بن بشر خثعمی‏
23) عماد بن حسان
24) عبدالله بن عمیر
25) مسلم بن کثیر
26) زهیر بن سلیم
27 و 28) عبدالله و عبیدالله پسران زید بصری.
ده تن از موالی یعنی بستگان حسین علیه‏السلام و دو تن مولای امیرالمؤمنین علیه‏السلام و ما معنی مولی و بسته را پیش از این باز نمودیم. و جمله این‏ها چهل تن‏اند.
و در کتاب مناقب زاهر بن عمرو مولی ابن الحمق مسطور است که مؤلف زاهر مولی عمرو بن الحمق را بر آن ترجیح داده است چنان که در زیارت ناحیه مشتمله بر اسماء شهداء و زیارت رجبیه منقول از مصباح الزائر بدین گونه نقل شده است.
مؤلف گوید: در این مقام مناسب است اشاره به حال زاهر مولی عمرو بن الحمق و گوییم: که خبر خبیر قاضی نعمان مصری(122) در کتاب شرح الاخبار آورده است و ما آن را به توسط استاد خود صاحب مستدرک‏الوسائل نقل می‏کنیم:
عمرو بن حمق یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است از مهاجرین عرب و تابعین که رسول خدا بهشت را بر ایشان واجب کرد و نام آنها صریح بگفت؛ و او با علی علیه‏السلام بود پس از آن حضرت هم بماند و معاویه در طلب وی بود تا سوی جزیره بگریخت و یکی دیگر از اصحاب علی علیه‏السلام با او بود نامش زاهر و در وادیی فرود آمد و در دل شب ماری او را بگزید و آماس کرد گفت: ای زاهر من اندکی دور شو که حبیب من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرا خبر داده است که در خون من جن و انس با هم شریک می‏شوند و ناچار من کشته شوم در این میان پیشانی اسبان نمودار شد و سوارانی که در طلب او بودند بیامدند، گفت: ای زاهر پنهان شو و چون من کشته شوم اینان سر مرا از بدن جدا کنند و برون تو بیرون آی و پیکر مرا به خاک سپار.
زاهر گفت: چنین نکنم بلکه هرچه تیر دارم بر آن‏ها افکنم و چون دیگر تیر نماند مرا هم با تو بکشند. گفت: نه بلکه همان کار که از تو خواستم همان کن خدا تو را بدان نفع رساند.
پس زاهر پنهان شد و آن مردم آمدند و عمرو را بکشتند و سر او جدا کردند و به شام بردند این اول سر است در اسلام که از شهری به شهری بردند و در منظر مردم نصب کردند و چون آن‏ها بازگشتند زاهر بیرون آمد و پیکر او به خاک سپرد و زاهر بماند تا با حسین علیه‏السلام کشته شد.
از این جا معلوم گشته که زاهر از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام بود و مخصوص به متابعت عمرو بن حمق خزاعی گشت. از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حواری امیرالمؤمنین علیه‏السلام آن بنده صالح که عبادت او را فرسوده بود و چشم او نزار و رنگش زرد شد و زاهر مصاحب وی کرد تا او را به خاک سپارد و جثه‏اش پنهان کند و نیکبختی او را بدان جا کشانید که در یاری حسین علیه‏السلام به شهادت رسید و از اخلاف او است ابوجعفر زاهری محمد بن سنان از اصحاب حضرت کاظم و حضرت رضا و حضرت جواد - سلام الله علیهم.
مترجم گوید: شرح شهادت عمرو بن حمق پیش از این بگذشت و او در قتل عثمان شرکت داشت و معاویه فرستاد او را کشتند اما این که مار او را گزید محتمل است از مکاید معاویه باشد چنین شهرت دارد تا به کشتن پیرمردی صالح از اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بدنام نگردد و معاویه از این گونه مکیدت‏ها بسیار داشت و در بودن امثال عمرو بن حمق از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در قاتلین عثمان شیعیان را حجتی قوی است بر اهل سنت که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کردند اصحاب من به منزلت ستارگانند به هر یک اقتدا کنید هدایت یابید.
و گوییم در تبری از عثمان بن عمرو بن حمق و کمیل بن زیاد و امثال آنان از صحابه رسول صلی الله علیه و آله و سلم اقتدا کردیم باز بر سر سخن رویم.
بدان که مورخان جماعتی را نام بردند که در واقعه طف حاضر بودند و جان به در بردند یکی از آنان غلام عبدالرحمن بن عبد ربه انصاری بود و ذکر او بگذشت چون دیدم اصحاب کشته می‏شدند و بر زمین می‏افتادند آنها را بگذاشتم و گریختم و دیگر مرقع بن ثمامه اسدی است.
طبری و جزری گفتند بر سر زانو نشست و هر چه در ترکش داشت بینداخت چند تن از کسان وی نزدیک او آمدند و امنش دادند و بردندش و با عمر سعد نزد عبیدالله زیاد رفت و قصه او بگفت: عبیدالله او را به زاره نفی کرد.
مترجم گوید: زاره جایی است در بحرین به گرمی و بدی هوا معروف بود و آن وقت از اعمال عمان بود و عمان هم به بدی هوا معروف است.
و فیروز آبادی گفته زاره نیزار است و روستایی است در صعید و دهی است نزدیک طرابلس غرب و دهی است در بحرین انتهی.
ابوحنیفه در اخبار الطول گفت: که ابن زیاد او را به ربذه روانه کرد و او بدان جا بود تا یزید بمرد و عبیدالله به شام گریخت مرقع به کوفه بازگشت‏
و دیگر از نجات‏یافتگان عقبه بن سمعان است (عقبه به ضم عین و سکون قاف) طبری و جزری گفته‏اند او مولای رباب دختر امرؤ القیس کلبی زوجه ابی عبدالله الحسین علیه‏السلام است که مادر سکینه علیهاالسلام بود چون او را دستگیر کردند عمر سعد با او گفت: تو کیستی؟ و این جا به چه کاری گفت: من بنده مملوکم دست از او بداشت و رها کردش.
دیگر ضحاک بن عبدالله مشرقی(123) است که ذکر قصه او در این جا مناسب آمد لوط بن یحیی ازدی یعنی ابومخنف از عبدالله عاصم فائشی روایت کرده است و فائش بطنی است از همدان از ضحاک بن عبدالله مشرقی گفت: با مالک بن نضر ارحبی نزد حسین علیه‏السلام رفتیم و بر او سلام کردیم و بنشستیم جواب سلام ما بداد و مرحبا گفت و از سبب آمدن ما بپرسید گفتیم آمدیم بر تو سلام کنیم و برای تو از خدای تعالی عافیت طلبیم و عهدی نو کنیم و خبر مردم را با تو باز گوییم و این که بر حرب تو متفق گشتند تا رأی خویش بینی.
حسین علیه‏السلام گفت: خدا مرا بس است و او نیکو وکیلی است پس ما دلتنگی نمودیم از مردم و از روزگار و بر او سلام و وداع و خداحافظی کردیم و دعا کردیم فرمود: شما را چه باز می‏دارد از یاری من؟!
مالک بن نضر ارحبی گفت: بدهکارم و عیال‏مند. من گفتم: من هم وام دارم و عیال و لکن اگر رخصت فرمایی تا کسی از یاران تو باقی باشد و توانم خدمتی مفید به تقدیم رسانم و دفع شری کنم به یاری تو در مقاتلت بکوشم و اگر مقاتلی نماند باز گردم.
گفت: رخصت دادم پس با آن حضرت بودم و این مرد بعض وقایع شب و روز عاشورا را روایت کرده است.
(طبری) ضحاک گفت: چون دیدم اصحاب حسین علیه‏السلام همه کشته شدند و لشکر یکسره به آن حضرت و اهل بیت او روی آوردند و هیچکس نماند مگر سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی و بشیر (بتصغیر) بن عمرو حضرمی گفتم یابن رسول الله یاد داری آن پیمان که با تو کردم و گفتم تا مقاتلی باشد من هم از تو دفاع کنم و چون هواداری نبینم دستور دهی مرا که باز گردم گفتی چنین باشد.
امام علیه‏السلام فرمود: راست گفتی اما چگونه توانی رست از دست این مردم اگر توانی تو را آزاد کردم.
ضحاک گفت: وقتی سپاه عمر سعد اسبهای ما را پی(124) می‏بریدند من اسب خود را در یکی از خیمه‏های اصحاب در وسط سراپرده‏ها پنهان کرده بودم و پیاده جنگ می‏کردم و در آن روز پیش آن حضرت دو مرد را بکشتم و دست یکی را بینداختم و چند بار حسین علیه‏السلام با من گفت: دستت خشک مباد و خدای دست تو را مبراد و از اهل بیت پیغمبر تو را جزای نیکو دهاد و چون مرا رخصت داد اسب را از خیمه بیرون آوردم و بر پشت آن نشستم حتی اذا قامت علی السنا بک رمینت بها عرض القوم و اسب را به مهمیر برانگزیدیم تا پای به جست و خیز گرم کرد به میان لشگر زدم و راه گریز برای من باز شد تا از صفوف بیرون شد و پانزده مرد در پی من افتادند تا به شفیه رسیدیم دهی نزدیک فرات و چون به من رسیدند روی به سوی آن‏ها بگردانیدم کثیر بن عبدالله شعبی و ایوب بن مشرح خیوانی(125) و قیس بن عبدالله صائدی مرا شناختند و گفتند: این پسر عم ما ضحاک بن عبدالله مشرقی است شما را به خدا قسم که دست از او بدارید سه تن از بنی تمیم با آن‏ها بودند. گفتند: برادران خویش را اجابت می‏کنیم و آن حاجت که خواستند بر می‏آوریم و دست از صاحب ایشان باز می‏داریم اینها که چنین گفتند دیگران هم پذیرفتند و خدا مرا برهانید.
شیخ ثقه جلیل محمد بن حسن صفار قمی متوفی در سنه 290 در قم در کتاب بصائر الدرجات به اسناده از حذیفهبن اسید غفاری صحابی روایت کرده است (و این حذیفه از آن‏ها است که با پیغمبر تحت شجره بیعت کرد و سال 42 در کوفه در گذشت و کشی او را از حواریون حسن علیه‏السلام شمرده است.) گفت: چون حسن علیه‏السلام با معاویه صلح کرد و به مدینه بازگشت من همراه او بودم در پیش او شتری با بابر می‏راندند که آن حضرت به هر جای رو می‏کرد آن شتر را از او جدا نمی‏کردند روزی با او گفتم یا ابمحمد بار این شتر چیست که از خود جدا نمی‏کنی هر جا که روی؟ گفت: ای حذیفه نمی‏دانی چیست؟ گفتم نه، گفت: دیوان است. گفتند: چه دیوان، گفت: دیوان شیعیان ما و نام ایشان در آن نوشته است.
گفتند: فدای تو شوم نام مرا به من بنمای. گفت: فردا بامداد نزد من آی.
من بامداد نزد او رفتم و برادرزاده خویش را با خود بردم و او خط خواندن می‏دانست و من نمی‏دانستم امام علیه‏السلام فرمود: برای چه آمدی؟ گفتم: آن حاجت که دیروز وعده دادی، گفت: این جوان همراه تو کیست؟ گفتم: برادرزاده‏ام که خواندن می‏تواند و من نمی‏توانم. گفت بنشین، نشستم فرمود آن دیوان اوساط را بیاورید آوردند پس آن جوان نگریست نام‏ها در آن آشکار بود ناگاه گفت: ای عم اینک نام من گفتم داغت به دل مادرت (تلطف است نه نفرین) ببین نام من کجاست؟ گفت: لختی بجست آن گاه گفت: اینک نام تو، پس خرسند شدیم و آن جوان با حسین علیه‏السلام کشته شد.
مترجم گوید: دیوان در اصطلاح آن زمان دفتری بود که نام عمال و لشگریان و وظیفه خوران و اندازه عطای هر یک را در آن می‏نوشتند و در ایام ما آن را لیست حقوق میگیرند.
و چون حضرت امام حسن علیه‏السلام مدتی خلافت کرد دیوان‏ها و اسناد خلافت و عهود و سواد عزل و نصب و ولاة و امثال آن در زمان خود آن حضرت و زمان پدرش امیرالمؤمنین علیه‏السلام در خدمت او بود و این مکاتیب رأی سلاطین و امراء و خلفا بسیار مهم است از این جهت حضرت امام حسن علیه‏السلام چون به مدینه رفت آن دفاتر و مکاتیب را با خود ببرد و در راه هم هرگز آن‏ها را از خود جدا نمی‏کرد و نیز آن حضرت برای شیعه و بازماندگان شهدای صفین و جمل و نهروان وظیفه‏ای مقرر داشته بود و پنج میلیون درهم از بیت المال کوفه و خراج دارا بگرد را هر سال در ضمن عقد صلح از معاویه گرفته بود و تقسیم این مال متوقف بر دیوان و حساب و نوشتن اسامی و تفاصیل احوال شیعه است و چون امام نام کسی را در زمره شیعیان خویش نویسد و آن‏ها از سهو و خطا معصومند و موجب خرسندی آن شیعی گردد چون یقین داند که بر امام حالت کسی مشتبه نمی‏گردد و هر چند از وظیفه گیران نباشد و شاید در آن دیوان‏ها نام همه شیعیان خالص الی آخر الدهر یا تا زمانی معین نوشته بوده است از جانب خدای تعالی و آن از اسرار امامت باشد محفوظ عند الله و الله العالم و در تایید این احتمال احادیثی وارد است بدون ذکر دفتر محسوس.(126)
مؤلف گوید: ابن عباس را با ترک یاری حسین علیه‏السلام ملامت کردند. گفت: اصحاب حسین علیه‏السلام مردمی بودند معین کاسته و افزون نگردند و ما آن‏ها را پیش از مشاهده به نام می‏شناختیم.
و محمد بن حنفیه گفت: نام اصحاب امام حسین علیه‏السلام نزد ما نوشته شده است با نام پدرانشان پدر و مادرم فدای آن‏ها کاش با آن‏ها بودم و به رستگاری بزرگ فائز می‏شدم.
من گویم: اگر ابن عباس مقصر بود این سخن عذر تقصیر او نمی‏شود چون خداوند نام همه کافران و فاسقان را از پیش می‏داند و علم او تخلف نپذیرد و این همان شبهت اهل جبر است که گفتند:
می خوردن من حق ز ازل می‏دانست - گر می نخورم علم خدا جهل بود
و جواب آن در کتب کلام به تفصیل مذکور است که علم خدا موجب اجبار بندگان نیست و چون من درباره ابن عباس متوهم از جانب وی جوابی نمی‏گویم.
اما محمد بن حنفیه ارجع در عذر وی همان است که در اول کتاب گذشت که او به دستور امام علیه‏السلام بماند و جاسوس آن حضرت بود و در مدینه همچنین هر یک از بنی هاشم و غیر آن‏ها که عدالت ایشان ثابت باشد تخلف ایشان به اجازت و رخصت خود آن حضرت بود تا یک باره این سلسله منقرض نشود و شیعه برنیفتد چون مقدر بود هر کس با آن حضرت برود کشته شود.
اما نجات امثال ضحاک بن عبدالله و آن گروهی که امام علیه‏السلام آن‏ها را مرخص فرمود رفتند به جهت کمی معرفت و ضعف ایمان امید از عاطفه و مهر حسینی است که در آخرت بر آن‏ها ببخشاید چنان که در این جهان بر آن‏ها ببخشود و مرخص کرد.
و در ضمن حکایت حر که راه بر آن حضرت گرفته بود و گذشت که امام علیه‏السلام می‏خواست مردمی که به همراه او بودند پراکنده سازد و متفرق کند. حر پیش می‏آمد و نمی‏گذاشت، سخت می‏گرفت و این از غایت رافت بود که به مردم داشت و نمی‏خواست آن‏ها بی سببی کشته شوند.
و اگر کسی را به یاری خو می‏طلبید می‏خواست از روی معرفت باشد و دانسته پس از لطف وی بعید نیست که در قیامت هم از آنها که مرخص فرمود شفاعت کند رحمت او شامل حال آنان شود که رحمت حسینی را کوچک نباید شمرد؛ رزقنا الله التوفیق و العصمة.
باز بر سر سخن رویم ارباب مقاتل گویند: اصحاب در پی یکدیگر می‏آمدند وداع می‏کردند و می‏گفتند: السلام علیک یا ابن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، و آن حضرت جواب می‏داد علیک السلام ما در اثر شما می‏رسیم و این آیه تلاوت می‏فرمود: فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا؛(127) تا همه کشته شدند. رضوان الله علیهم.
ادیرت کوس للمنایا علیهم - فاعفوا عن الدنیا کاغفاء ذی سکر ‏
فاجسامهم فی الارض قتلی بجبه - و ارواحهم فی الحجب نحو العلی تسری ‏
فما عرسوا الا بقرب حبیبهم - و ما عرجوا من مسؤولیت بؤس و لا ضر ‏
یعنی: جام‏های مرگ بر آن‏ها پیموده شد و چشم از دنیا پوشیدند مانند چشم پوشیدن مست پیکرهای ایشان روی زمین در دوستی او کشته شده و جان‏های ایشان در حجاب‏ها سوی عالم بالا می‏رود، پس منزل نکردند مگر نزدیک دوست خود و به سختی و رج از رفتن راه فرو نماندند.
سید (ره) گوید: اصحاب حسین علیه‏السلام سوی کشته شدن بر یکدیگر پیشی می‏گرفتند و چنان بودند که گویی درباره ایشان گفته شد:
قوم اذا نودوا لدفع ملمة - و الخیل بین مدعس و مکردس ‏
لبسوا القلوب علی الدروع کانهم - یتهافتون علی ذهاب الانفس ‏
گروهی که چونبرای دفع بلا و سختی خوانده شوند و سپاهیان ببعضی به نیزه زدن سرگرم باشند و بعضی به گرد آوردن دلیران دل‏ها را روی زره می‏پوشیدند مثل این که به رفتن جان سبقت می‏جویند. در وصف اصحاب ابی عبدالله بالاتر از آن نمی‏شود گفت که او خود فرمود: ندیدم اصحابی با وفاتر از اصحاب خود.
جد من مرحوم آخوند ملا غلامحسین اعلی الله مقامه گوید:
پنجه شیران او آشوب هر پولاد حصن - مشته گردان او آسیب هر روئین حصار ‏
روز میدان چون عقاب چرخ پوشان پر گشای - گاه جولان چون سمند باد پاشان پی سپار ‏
زال گردون لنگ لنگان همچون پی بی عصا - مهر رخشان پوی پویان همچو طفل نی سوار ‏
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید: مردی را که در طف با عمر سعد بود گفتند: وای بر تو چگونه ذریه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را کشتید؟ گفت: سنگ زیر دندان تو باد اگر تو هم با ما بودی و آن چه دیدیم می‏دیدی همان کار که ما کردیم تو نیز می‏کردی. گروهی بر سر ما ریختند دست به دسته شمشیر مانند شیر درنده سواران را از چپ و راست به هم می‏مالیدند و خویشتن را به خود در مرگ می‏افکندند امان می‏دادیم نمی‏پذیرفتند و به مال رغبت نداشتند می‏خواستند یا از آبش خور مگر بنوشند یا بر مرگ مستولی گردند و اگر ما دست از آن‏ها باز داشته بودیم، جان همه افراد سپاه را گرفته بودند ای مادر مرده اگر آن کار نمی‏کردیم چه می‏کردیم؟!
و شیخ ابوعمرو کشی گوید: حبیب از آن هفتاد تن است که یاری امام حسین علیه‏السلام کردند به پیش‏باز آهن رفتند و سینه‏های جلوی نیزه و روی‏ها را دم شمشیر دادند امان می‏دادنشان نمی‏پذیرفتند و مال بر آن‏ها عرضه می‏داشتند سر باز می‏زدند و می‏گفتند: اگر حسین علیه‏السلام کشته شود و چشمی از ما در کاسه بگردد بهانه ما پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چه باشد؟! چنین کردند تا کشته شدند.