تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

کشته شدن شوذب و عابس رضوان الله

(طبری) عابس بن ابی شبیب شاکری آمد و شوذب با وی بود از بستگان بنی شاکر و عابس با و گفت: ای شوذب چه در دل داری و چه خواهی کرد؟ گفت: چه کنم؟ نزد پسر دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم کارزار می‏کنیم تا کشته شویم.
عابس گفت: من هم به تو همین گمان دارم، پس نزد ابی عبدالله علیه‏السلام رو تا تو را هم در شمار یاوران خویش ببیند چنان که غیر تو را دیده، من نیز به سبب تو آزمایش بینم و پاداش الهی در مصیبت تو از خدای چشم دارم و اگر با من اکنون کسی بود نزدیکتر از تو باز خویش داشتم او را پیش از خود فرستم تا در مصیبت او اجر یابم که امروز روزی است که ما را باید تا بتوانیم در تحصیل ثواب بکوشیم که فردا روز عمل نیست بلکه روز حساب است و بس.
پس شوذب پیش رفت و بر حسین علیه‏السلام سلام کرد و به میدان آمد و نبرد کرد.
مؤلف گوید: شاکر قبیله‏ای است در یمن از همدان و نسب آن‏ها به شاکر بن ربیعه بن مالک می‏رسد و عابس خود از این قبیله بود اما شوذب بسته با آن‏ها بود.(119) یعنی در آن‏ها فرود آمد و میان آن قبیله منزل داشت یا هم سوگند بود با آنان نه آن که بنده عابس یا آزاد شده او بود چنان که بعضی پنداشتند.
بلکه شیخ ما محدث نوری صاحب مستدرک علیه الرحمه گفت: شاید مقام او از عابس برتر بود که درباره‏اش گفتند شوذب متقدم بود در شیعه و این عبارت را از کتاب حدائق الندیة تألیف یکی از علمای زیدیه اقتباس کرده است.
(طبری) راوی گفت: عباس بن ابی اشبیب شاکریبا ابی عبدالله علیه‏السلام گفت: به خدا قسم روی زمین خویش با بیگانه نزد من گرامی‏تر و محبوب‏تر از تو نیست و اگر می‏توانستم کشته شدن را از تو دفع کنم به چیزی عزیزتر و محبوب‏تر از جان خودم دفع می‏کردم السلام علیک یا اباعبدالله خدا را گواه می‏گیرم که من بر راه تو و پدرت میروم پس با شمشیر آخته به جانب آنان تاخت و نشان زخمی بر پیشانی داشت.
ازدی گوید: نمیر بن وحله برای من حدیث کرد از مردی از بنی عبد از همدان که او را ربیع بن تمیم می‏گفتند و آن روز در کربلا حاضر بود گفت: من عابس را دیده بودم دلاورترین مردم بود.
گفت: ای مردم این شیر سیاه است پسر ابن شبیب، کسی به مبارزه او نرود و او فریاد می‏زد: الارجل الارجل، آیا مردی هست؟ عمر سعد گفت: از هر طرف سنگ‏ریزان کنید چون چنین دید زره خود بیفکند آن گاه حمله کرد و به خدا سوگند دیدم بیش از دویست مرد را پیش کرده بود آیا آنها بر وی احاطه کردند و او را کشتند و سر او را در دست چند تن مردمان دیدم هر یک می‏گفت من او را کشتم تا نزد عمر سعد آمدند او گفت: مخاصمه نکنید که یک نفر او را نکشت و به این سخن فصل نزاع کرد و این اشعار مناسب حال اوست:
یلقی الرماح الشاجرات بنحره - و یقیم هامته مقام المغفر ‏
ما اءن یرید اذا الرماح شجرنه - درعا سوی سربال طیب العنصر ‏
جوشن ز بر گرفت که ما هم نه ماهیم - مغفر ز سر فکند که بازم نیم خروس ‏
نیزه‏های بران و تیز را ملاقات می‏کند به گلوی خویش و سر خود را به جای خود به کار می‏برد هنگامی که نیزه‏ها بر پیکرش فرو می‏روند هیچ زره نمی‏خواهد همان گوهر پاک پوشش و حافظ او است.و در قصه مسلم بن عقیل کلام عابس در نصرت آن حضرت بگذشت.