تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

فصل نوزدهم : ذکر وقایع عاشورا و صف آرایی لشکر از دو جانب و احتجاج امام علیه‏السلام بر اهل کوفه‏

بامداد امام علیه‏السلام با اصحاب نماز بگذاشت و برای خطبه برخاست و بایستاد و خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و اصحاب خود را گفت: خدای عز و جل خواست شما و من کشته شویم بر شما باد صبر کردن.
و این روایت را مسعودی در اثبات الوصیه آورده است.(92) (ملهوف) آن گاه اسب رسول خدا را که مرتجز نام داشت بخواست و بر آن نشست و صفوف اصحاب را برای رزم آماده ساخت و بیاراست. (ارشاد) با او سی و دو سوار بود و چهل پیاده و از مولانا باقر علیه‏السلام روایت شده است که: چهل و پنج سوار بودند و صد پیاده و غیر این هم روایت شده است.
و مترجم گوید: این روایت عماره دهنی است و ابوجعفر طبری آن را به طول‏ها در تاریخ خود آورده است و در آغاز آن گوید: عماره دهنی با امام باقر علیه‏السلام عرض کرد که داستان قتل حسین علیه‏السلام برای من بیان فرمای چنان که گویا آن جا بوده‏ام و امام علیه‏السلام بیان فرمود و چنان می‏نماید که این 145 تن مردم همه کشته نشدند بلکه بعضی قبل از عاشورا یا در وسط جنگ بگریخته‏اند.
(اثبات الوصیه) و روایت شده است که عده آنان در آن روز شصت و یک تن بود و خدای عز و جل از اول دهر تا آخر آن به هزار مرد دین خود را یاری داد و غالب گردانید و امام را از تفصیل آن پرسیدند گفت: سیصد و سیزده تن اصحاب طالوت بودند و سیصد و سیزده تن اصحاب بدر و سیصد و سیزده تن اصحاب قائم علیه‏السلام و شصت و یک تن بماند که آن‏ها با حسین علیه‏السلام کشته شدند روز طف، انتهی.
(ارشاد) پس زهیر بن القین را بر میمنه امیر فرمود و حبیب بن مظاهر را بر میسره و رایت را به عباس سپرده و سراپرده را در پس پشت قرار دادند و بفرمود که هیمه و نی از پشت خیمه‏ها فراهم کردند و در خندق افکندند. (کامل) که مانند جوی شبانه آن جا کنده بودند و آتش زدند تا دشمن از پشت خیام تاختن نتواند. و سخت سودمند افتاد و عمر سعد برخاست و با مردم خود بیرون آمد.
(کامل، طبری) و بر جماعت کنده عبدالله بن زهیر ازدی را بگماشت و بر مردم ربیعه و کنده قیس بن اشعث بن قیس را و بر مردم مذحج و اسد عبدالرحمن بن ابی سیره خفی و بر تمیم و همدان حر بن یزید ریاحی و هم این سرهنگان در مقتل او حاضر بودند، مگر حر بن یزید ریاحی که توبه کرد و سوی حسین علیه‏السلام باز آمد و با او کشته شد و عمر عمرو بن حجاج زبیدی را بر میمنه و شمر بن ذی الجوشن بن شرحبیل بن اعور بن عمر بن معاویه را از ضباب بنی کلاب بر میسره و عروه بن قیس احمسی را بر سواران و شبث بن ربعی یربوعی تمیمی را بر پیادگان گماشت و رایت را به مولای خود درید سپرد.
ابومخنف گفت: حدیث کرد مرا عمرو بن مرة الجملی از ابی صالح الحنفی از غلام عبدالرحمن بن عبد ربه انصاری، گفت: با مولای خود بودم وقتی سپاه ابن سعد ساخته سوی ما تاختند. امام علیه‏السلام بفرمود: خیمه بر سر پا کردند و مشک بسیار آوردند و کاسه بزرگ در آب بسودند آن گاه حسین علیه‏السلام به درون خیمه رفت مولای من عبدالرحمن و بریر بن خضیر بر در خیمه ایستاده بودند و مزاحمت هم می‏کردند و دوش‏ها به هم می‏فشردند تا پس از امام علیه‏السلام زودتر به درون خیمه روند برای دارو کشیدن و موسی ستردن.
(مترجم گوید: شرط است در جنگ و در نظر دشمن همه جا با تجمل و وقار و معطر و پاک بودن و خضاب و لباس فاخر داشتن، حتی حریر پوشیدن برای مردان جایز است تا در نظر دشمن مهیب نماید و حضرت پیغمبر برای سفارت روح دحیه کلبی را که مردی بلند بالا و تمام خلقت و نیکوروی بود می‏فرستاد و در این گونه مواقع ژنده‏پوشی زهد نیست اما برای امراء مانند امیرالمومنین و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که رتبت امارت ظاهری خود موجب وقار است جامه بی تکلف پوشیدن شرط است.)
بریر با عبدالرحمن مطایبت می‏کرد، عبدالرحمن می‏گفت: دست از من بدار که این ساعت لهو و شوخی نیست بریر گفت: به خدا سوگند همه عشیرت من دانند نه در جوانی و نه در کهولت هرزه و یاوه‏گو نبودم و لکن از آن چه در پیش داریم خرم و خندانم مانعی میان ما و حور العین نیست مگر این جماعت با شمشیر بر سر ما آیند و من دوست دارم هم اکنون بیایند.
راوی گفت: ما هم به درون خیمه رفتیم و موی ستردیم و حسین علیه‏السلام بر اسب سوار شد و مصحفی خواست و پیش روی گذاشت و اصحاب او رزمی سخت پیوستند من (یعنی غلام عبدالرحمن) چون افتادن آن‏ها را بدیدم بگریختم و ایشان را به جای گذاشتم.
ابومخنف ازدی از ابی خالد کابلی روایت کرده است و شیخ مفید از مولانا علی بن الحسین علیهماالسلام که فرمود: چون بامداد لشگریان کوفه بر حسین علیه‏السلام تاختند دست‏ها بر داشت و گفت:
اللهم انت ثقتی فی کل کرب و رجایی فی کل شدة و انت لی فی کل امر نزل بی ثقة و عدة کم من هم یضعف فیه الفؤاد و تقل فیه الحیلة و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدو انزلته بک و شکوته الیک رغبة منی الیک عمن سواک ففرجته (عنی خ) و کشفته (و کفیته خ) فانت ولی کل نعمة و صاحب کل حسنة و منتهی کل رغبة
و آن قوم آمدند بر گرد سراپرده‏های حسین علیه‏السلام بگشتند و ازدی گفت: عبدالرحمن عاصم برای من حکایت کرد از عبدالله بن ضحاک مشرقی گفت: چون سوی ما روی نهادند و آن آتش را نگریستند که در هیمه و نی‏ها زبانه می‏زد و در پشت خیام افروخته بودیم از آن جا بر ما نتازند ناگهان مردی از ایشان دوان و تازان بیامد و به راستی تمام ساخته سوار بود و هیچ نگفت تا بر سراپرده‏های ما بگذشت هیمه دید و آتش فروزان در وی بازگشت و به بانگ بلند فریاد زد یا حسین علیه‏السلام استعجلت النار فی الدنیا قبل یوم القیمة، شتاب کردی سوی آتش در دنیا پیش از روز قیامت.
حسین علیه‏السلام فرمود: گویا شمر بن ذی الجوشن است، گفتند: آری اصلحک الله اوست. فرمود: یابن راعیة المغری انت اولی بها صلیا؛ ای پسر زن بزچران! تو به سوختن در آتش اولی‏تری و مسلم بن عوسجه خواست بر وی تیری افکند، حسین علیه‏السلام وی را باز داشت، مسلم گفت: بگذار بر او تیر افکنم که او مردی نابکار و از ستمگران بزرگ است و خدای ما را بر وی قدرت داده است.
حسین علیه‏السلام فرمود: ناخوش دارم آغاز کارزار از من باشد.
(طبری) حسین علیه‏السلام را اسبی بود نام آن لاحق و پسرش علی بن الحسین را بر آن سواری فرموده بود و چون مردم به وی نزدیک گردیدند راحله خود بخواست و بر آن نشست (شتر اختیار فرمود تا بلندتر باشد و مردم او را نیک بنگرند و خطبه او بهتر بشنوند مانند خطیب که بر منبر بر آید) و به بانگ بلند فریاد زد چنان که معظم مردم بشنیدند فرمود:
ایها الناس اسمعوا قولی و لا تجعلونی حتی اعظکم بما یحق لکم علی و حتی اعذر الیکم من مقدمی علیکم فان قبلتم عذری و صدقتم قولی و اعطیتمونی النصف (به کسر نون و سکون صاد) کنتم بذلک اسعد و لم یکن لکم علی سبیل و اءن لم تقبلوا منی العذر و لم تعطوا النصف (کامل و طبری) فاجمعوا امرکم و شرکائکم ثم لا یکن امرکم علیکم غمة ثم اقضوا الی و لا تنظرون انّ ولیی الله الذی نزل الکتاب و هو یتولی الصالحین
یعنی: ای مردم گفتار مرا بشنوید و شتاب منمایید تا آن چه حق شما است بر من از موعظه ادا کنم و عذر خود را در آمدن نزد شما باز نمایم اگر عذر مرا بپذیرید و قول مرا باور دارید و داد دهید نیک بخت باشید و برای شما راهینماند به قتال من و اگر نپذیرید و داد ندهید پس شما و شریکانتان در کار خود استوار گردید و کار بر شما مشتبه و پوشیده نماند آن گاه به من پردازید و مرا مهلت ندهید ولیّ من خداست، خدا یار من است که قرآن را بفرستاد و او ولی نیکوکاران است.
چون خواهران و دختران وی این کلام بشنیدند فریاد زدند و بگریستند بانگ و شیون بر آوردند پس عباس و فرزندان علی را بفرستاد تا آنان را خاموش گردانند و گفت: به جان من سوگند که بعد از این بسیار بگریند و چون آرام گرفتند. (ارشاد) خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و چنان که سزاوار بود او را یاد کرد و درود بر نبی صلی الله علیه و آله و سلم و فرشتگان و پیغمبران او فرستاد که از هیچ سخنگوی هرگز منطقی بدان بلاغت شنیده نشد و نه پیش از وی و نه پس از او آن گاه گفت:
اما بعد، نسب مرا به یاد آورید و ببینید کیستم و به خود آیید و خویش را ملامت کنید و باز نیکو بنگرید که آیا روایت کشتن من و شکستن حرمت من مگر من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصی و پسر عم او نیستم آن که اول او ایمان آورد و رسول خدای صلی الله علیه و آله و سلم را تصدیق کرد که هر چه از جانب خدای آورده بود آیا حمزه سیدالشهداء عم من نیست آیا جعفر طیار که خدای در بهشت دو بال بدو داد عم من نیست آیا به شما این خبر نرسید که پیغمبر درباره من و برادرم حسن فرموده بود این دو سید جوانان اهل بهشتند اگر سخن مرا باور دارید (دست از قتل من بدارید و بدانید) که من راست گویم به خدا سوگند از آن وقت که دانستم خداوند دروغگوی را دشمن دارد دروغ نگفته‏ام و اگر مرا باور ندارید در میان شما کسی هست که اگر از وی پرسید شما را خبر دهد، جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، سهل بن سعد صاعدی، زید بن ارقم، انس بن مالک، شما را خبر دهند که این کلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدند.(93)
پس شمر بن ذی الجوشن گفت: خدای را بی آرامش دل و عقیده راسخ عبادت کنم اگر بدانم تو چه می‏گویی.
حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند تو را بینم خدا را بر هفتاد گونه تزلزل و شک پرستش می‏کنی و من گواهی می‏دهم که تو راست گویی و نمی‏دانی امام علیه‏السلام چه می‏گوید: طبع الله علی قلبک، خدای بر دل تو مهر نهاده است.
حسین علیه‏السلام فرمود: اگر در این شک دارید در این هم شک دارید که من پسر دختر پیغمبر شمایم و الله میان مشرق و مغرب دیگری غیر من پسر دختر پیغمبر نیست نه در میان شما و نه در میان غیر شما وای بر شما آیا کسی را از شما کشته‏ام که خون او خواهید یا مالی تباه ساختم یا قصاص جراحتی از من خواهید.
آن‏ها هیچ نگفتند پس بانگ زد ای شبث بن حارث آیا به من نامه ننوشتید که میوه‏ها رسیده است و اطراف زمین سبز شده است و اگر بیایی آراسته در فرمان تو است روی به ما آور.
گفتند ما چنین ننوشتیم، گفت: سبحان الله قسم به خدا نوشتید، آن گاه فرمود: ای مردم اکنون که آمدن مرا ناخوش دارید بگذارید به جای خود باز گردم قیس بن اشعث گفت: نمی‏دانم چه می‏گویی به فرمان بنی اعمام خود سر فرود آر که از جانب ایشان نیکی بینی یا چیزی که دوست داشته باشی.
مترجم گوید: این مردم نظرشان به دنیا بود و نظر امام علیه‏السلام به دین بود اینان می‏گفتند: نیکی بینی یعنی اگر بیعت کنی یزید تو را اکرام کند و بنوازد و مال دهد تو نیز بر کارهای او اعتراض مکن.
امام حسین علیه‏السلام می‏دانست دین اسلام هنوز رسوخ نکرده است و احکام و قواعد آن آشکار نشده و سنت نبویه و تفسیر قرآن مدون نگشته بود به عادت سابق سیرت خلفاء را از دین شمرند چنان که عمر و ابی بکر حکم‏ها جعل یا نسخ کردند اگر امام علیه‏السلام تصدیق اعمال بنی امیه می‏کرد و مخالفت آنان را با دین ظاهر نمی‏ساخت و دشمنی آن‏ها را با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آشکار نمی‏نمود مردم می‏پنداشتند مظالم بنی امیه هم از دین است و اسلام از میان می‏رفت حسین علیه‏السلام فرمود: نه قسم به خدا چون ذلیلان دست در دست شما ننهم و مانند بندگان نگریزم آنگاه فریاد زد:
یا عبدالله انی عذت بربی و ربکم أن ترجمون انی اعوذ بربی و ربکم من کل متکبر لا یومن بیوم الحساب
آن گاه ستور را بخوابانید و عقبه بن سمعان را فرمود پای آن را به عقال بست و مردم به سوی او تاختند.
ازدی گوید: علی بن اسعد شامی برای من حدیث کرد از مردی شامی که در واقعه حاضر بود و او را کثیر بن عبدالله شعبی می‏گفتند؛ گقت: وقتی بر حسین علیه‏السلام تاختیم زهیر بن قین سوی ما بیرون آمد بر اسبی درازد دم بسیار موی، سوار بود غرق در اسلحه و گفت:
یا اهل کوفه نذار لکم من عذاب الله انّ حقا علی المسلم نصیحة اخیه المسلم
بترسید، بترسید از عذاب خدا مسلمان را باید نیکخواه برادر مسلمان خود بودن و ما اکنون برادریم بر یک دین و شریعت تا میان ما و شما شمشیر به کار نرفته است سزاوارید به نصیحت و نیکخواهی ما، اما وقتی شمشیر در کار آمد پیوند ما گسیخته شود و ما امت دیگر باشیم و شما امت دیگر، خداوند تبارک و تعالی ما را بیازمود به ذریت پیغمبرش صلی الله علیه و آله و سلم تا بداند ما و شما چه می‏کنیم و ما شما را به یاری ایشان می‏خواهیم و ترک این گمراه‏زاده عبیدالله بن زیاد که از آن‏ها جز بدی ندیدید و نبینید، چشمان شما را بیرون آرند و دست و پای شما را ببرند و اعضای شما را از پیکر جدا سازند و بر درختان خرما آویزند و نیکان و قرآن شما را بکشند مانند حجر بن عدی و هانی بن عروه و امثال ایشان.
راوی گفت: او را دشنام دادن دو ابن زیاد را ستایش کردند و گفتند: و الله از این جا نرویم تا صاحب تو را با همراهان وی بکشیم و یا تسلیم شده و فرمان بردار نزد عبیدالله فرستیم.
پس زهیر گفت: ای بندگان خدا فرزندان فاطمه سلام الله علیها را دوست داشتن و یاری کردن اولی‏تر است از فرزند سمیه اگر آنان را یاری نمی‏کنید شما را به خدا پناه می‏دهم از کشتن ایشان و او را با پسر عمش یزید بن معاویه گذارید، به جان خودم سوگند که یزید از شما راضی شود بی کشتن حسین علیه‏السلام، پس شمر تیری به جانب او رها کرد و گفت: خاموش باش خدا بانگ و غریو تو را فرو نشاند، به بسیاری گفتار خود ما را ستوه کردی.
و زهیر رحمة الله با شمر گفت: ای پسر مردی که پیوسته بر پاشنه‏های پای خود می‏شاشید(94) تو چهارپای زبان بسته نپندارم دو آیت از کتاب خدا را درست در یاد گرفته باشی، مژده باد تو را به رسوایی روز قیامت و عذابی دردناک.
شمر گفت: خدا تو و صاحبت را پس از ساعتی خواهد کشت. زهیر گفت: آیا به مرگ مرا می‏ترسانی به خدا قسم که مرگ نزد من از جاویدان بودن با شما بهتر است آن گاه روی به مردم دیگر کرد و به بانگ بلند گفت: ای بندگان خدا این مرد درشت بدخوی و اشباه وی شما را فریب ندهند به خدا قسم که به شفاعت محمد صلی الله علیه و آله و سلم نمی‏رسند آن‏ها که خون ذریه و اهل بیت او را بریزند و یاوران و مدافعان حریم آل محمد را بکشند.
پس مردی از عقب بان گزد بر وی، که ابوعبدالله علیه‏السلام می‏گوید: به جان من باز گرد همچنان که مؤمن آل فرعون قوم خود را نصیحت کرد تو نیز کردی و در خواندن ایشان به حق مبالغت نمودی اگر سود بخشد.
و رد بحار از محمد بن ابی طالب روایت کرده است که همرهان عمر سعد سوار شدند و اسب آوردند آن حضرت هم سوار شد و با چند تن از اصحاب نزد آنان رفت و بریر بن خضیر پیش او بود امام علیه‏السلام فرمود: با این قوم تکلم کن بریر پیشتر رفت و گفت: ای مردم از خدای بترسید این ثقل و حشم محمد صلی الله علیه و آله و سلم است و اینان ذریت و عترت و دختران و حرم اویند. بگویید مقصود شما چیست؟ و با آن‏ها چه خواهید کرد؟
گفتند: می‏خواهیم فرمان عبیدالله را گردن نهند و بپذیرند تا هر چه او درباره ایشان بیند مجری دارد.
بریر گفت: آیا قبول نمی‏کنید که به همان جای باز گردد که از آن جا آمده است وای بر شما ای مردم کوفه آیا آن همه نامه‏ها که نوشتید و پیمان‏ها که بستید و خدای را گواه گرفتید فراموش کردید وای بر شما خاندان پیغمبر خود را خواندید که در راه آن‏ها جانبازی کنید وقتی آمدند آن‏ها را به ابن زیاد سپردید و از آب فرات منع کردید چه بد پاس حرمت پیغمبر را داشتید.
درباره فرزندان وی چه مردمی هستید خداوند روز قیامت شما را سیراب نگرداند که بد مردمید، پس چند تن از آنان گفتند ما نمی‏دانیم تو چه می‏گویی.
بریر گفت: سپاس خدا را که بصیرت من درباره شما بیفزود خدای من سوی تو بیزاری می‏جویم از کاری این مردم خدایا ترس در ایشان افکن تا چون به لقای تو رسند بر ایشان خشمناک باشی.
پس آن مردم بخندیدند و تیر انداختن گرفتند و بریر به عقب بازگشت و حسین علیه‏السلام پیش آمد تا برابر ایشان بایستاد و صفوف آنان را چون سیل نگریست و ابن سعد را دید با اشراف کوفه ایستاده، پس فرمود خدای را سپاس که این جهان را بیافرید رفتنی و نابودشدنی که اهل خود را حال به حالی بگرداند. بی خرد مرد آن که فریب دنیا خورده و بدبخت آن که فتنه دنیا شود مبادا شما را فریب دهد که امید هر کس را که بدان گراید ببرد و طمع آن که در او دل بندد به نومیدی مبدل کند و شما را بینم به کاری پرداختید که خدای را به خشم آورد و روی از شما برتابد و عقاب بر شما نازل کند و از رحمت خویش دور دارد نیکو پروردگاری است پروردگار ما و بد بندگانید شما که به طاعت او اقرار کردید و به رسول او محمد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آوردید آن گاه بر ذریت و عترت وی تاختید و کشتن آن‏ها را خواهید شیطان شما را بی راه کرد و خدای بزرگ را از یاد شما ببرد هلاک باد شما را و آن چه را خواهید انا لله و انا الیه راجعون. این گروه پس از ایمان کافر گشتند پس دوری باد این قوم ستمکار را.
پس عمر گفت: با او سخن گویید این پسر همان پدر است اگر یک روز دیگر همچنین بایستد از گفتار در نماند و عاجز نشود پس شمر پیش آمد و گفت: ای حسین علیه‏السلام این چه سخن است که می‏گویی به ما بفهمان تا بفهمیم.
فرمود: می‏گویم از خدای بترسید و مرا مکشید که کشتن من و بی حرمتی کردن با من جایز نیست من پسر دختر پیغمبر شمایم و جده من خدیجه زوجه پیغمبر شما است و شاید این سخن پیغمبر به شما رسیده است: الحسن و الحسین سید الشباب اهل الجنة... الی آخر آن چه از ارشاد نقل کردیم.
و در بحار نیز از مناقب روایت کرده است به اسناده از عبدالله بن محمد بن سلیمان بن عبدالله بن حسن از پدرش از جدش از عبدالله گفت: چون عمر سعد اصحاب خود را برای محاربه با حسین علیه‏السلام آماده کرد و هر یک را در جای خود مرتب داشت و رایت‏ها در جای معین برافراشت و میمنه و میسره را ساخته کرد و با قلب لشگر گفت: در جای خود پای دارید و از همه جانب حسین علیه‏السلام را احاطه کرد و مانند حلقه او را در میان گرفتند آن حضرت بیرون آمد نزدیک آن مردم و از آن‏ها خواست خاموش شوند و گوش به سخن وی فرا دهند. خاموش نشدند. فرمود: وای بر شما، شما را چه زیان دارد که گوش فرا دهید و سخن مرا بشنوید من شما را به راه راست می‏خوانم هر کس فرمان من برد بر راه صواب باشد و هر که نافرمانی کند هلاک شود و شما همه فرمان مرا عصیان می‏کنید و به گفتار من گوش نمی‏دهید که شکم‏های شما از حرام انباشته و بر دل‏های شما مهر نهاده است وای بر شما آیا خاموش نمی‏شوید و گوش نمی‏دهید.
پس اصحاب عمر سعد یکدیگر را ملامت کردند و گفتند: گوش دهید حسین علیه‏السلام بایستاده و گفت: هلاک باد شما را الی آخره، که از ملهوف روایت کنیم انشاء الله تعالی.
آن گاه فرمود: عمر کجا است عمر را نزد من خوانید عمر را خواندند او دیدار حسین علیه‏السلام را ناخوش داشت، امام علیه‏السلام فرمود: ای عمر آیا مرا می‏کشی به گمان آن که آن دعی بن دعی تو را ولایت ری و گرگان دهد والله که این ولایت تو را ناگوار باشد عهدی است معهود، هر چه خواهی بکن که پس از من نه به دنیا شاد گردی و نه به آخرت و گویی می‏بینم سر تو را بر نی در کوفه نصب کرده‏اند، و کودکان بر آن سنگ می‏افکنند و آن را آماج خود کرده‏اند.
پس عمر خشمگین شد و روی بگردانید و اصحاب خود را گفت: چه انتظار دارید همه یک باره بتازید که این‏ها یک لقمه بیش نیستند، انتهی.
اما خطبه به روایت سید بن طاوس رضی الله عنه در ملهوف این است، پس از حمد و ثنا و درود بر خاتم انبیاء و ملائکه و رسل گفت:
تبا لکم ایتها الجماعة و ترحا حین استنصر ختمونا و الهین فاصرخناکم موجفین سللتم علینا سیفا لنا فی ایمانکم و حششتم علینا نارا اقتد حناها علی عدونا و عدوکم فاصبحتم البا لاعدائکم علی اولیائکم بغیر عدل افشوه فیکم و لا امل اصبح لکم فیهم فهلا لکم الویلات ترکتمونا و الصیف مشیم و الجاش طامن و الرای لما یستحصف و لکن اسرعتم الیها کطیرة الدباب و تداعیتم الیها کتهافت الفراش فسحقا لکم یا عبید الامة و شذاذ الاحزاب و نبذة الکتاب و محرفی الکلم و عصبة الاثام و نفثة الشیطان و مطفی السنن اهولاء تعضدون و عنا تتخاذلون اجل والله غدر فیکم قدیم و شجت علیه اصولکم و تازرت فروعکم فکنتم اخبث ثمر شجی للناظر و اکلة للغاصب الا و انّ الداعی بن الداعی قد رکز بین اثنتین بین السلة و الذلة و هیهات منا الذلة یابی الله ذلک لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و انوف حمیة و نفوس ابیه من أن توثر طاعة اللئام علی مصارع الکرام الا و انی زاحف بهذه الاسرة مع قلة العدد و خذلة الناصر.
ای مردم هلاک و اندوه بر شما باد که به آن شود دوله ما را خواندید تا به فریاد شما رسیم و ما شتابان آمدیم پس شمشیر ما را که خود در دست شما نهاده بودیم بر سر ما آختید(95) و آتشی که خود ما بر دشمن ما و شما افروخته بودیم بر ما افروختید یار دشمن(96) خود شدید در پیکار با دوستانتان با این گونه به عدل میان شما رفتار کردند و نه امیر خیری از آن‏ها دارید وای بر شما چرا آن گاه که شمشیرها در نیام بود و دل‏ها آرام و فکرها خام ما را رها نکردید(97) لکن مانند مگس سوی فتنه پریدید و مانند پروانه در هم افتادید پس هلاک باد شما را ای بندگان کنیز(98) و بازماندگان احزاب(99) و ترک کنندگان کتاب و تحریف کنندگان که کلمات را از معانی بر گردانید و گناهکاران که دم شیطان خورده‏اید و خاموش کنندگان سنت‏ها آیا یاری آنان می‏کنید و ما را تنها می‏گذارید.
آری به خدا سوگند بی‏وفایی و پیمان شکنی عادت دیرینه شما است ریشه شما با غدر به هم پیوسته و آمیخته است و شاخ‏های شما بر آن پروریده شما پلیدترین میوه‏اید گلوگیر در کام صاحب و گوارا برای غاصب، اینک دعی بن دعی یعنی این مرد بی پدر که بنی امیه او را به خود ملحق کردند و زاده آن بی پدر میان دو چیز استوار پای فشرده و بایستاده است یا شمشیر کشیدن یا خواری کشیدن و هیهات که ما به ذلت تن ندهیم.
خداوند رسول او صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنان برای ما زبونی نپسندند و نه دامن‏های پاک (که ما را پروریده‏اند) و سرهای پر حمیت و جان‏هایی که هرگز طاعت فرومایگان را بر کشته شدن مردانه ترجیح ندهند و من با این جماعت اندک با شما کارزار کنم هر چند یاوران مرا تنها گذاشتند.
ابن ابی الحدید گوید: سرور مردان غیرتمند که مردان را حمیت آموخت و مرگ زیر سایه شمشیر را بر خواری کشیدن بر گزید ابوعبدالله الحسین علیه‏السلام بود که بروی و اصحابش امان عرض کردند سر باز زد و ذلت نخواست آن گاه این کلام را: الا و اءنّ الدعی بن الدعی. نقل کرده است و گوید: از نقیب بن ابی زید یحیی بن زید علوی بصری شنیدم می‏گفت: گویی این ابیات ابی تمام که درباره محمد بن حمید طایی گفته است جز حسین علیه‏السلام را سزاوار نیست:
و قد کان فوت الموت سهلا فره - الیه الحفاظ المر و الخلق الوغر ‏
و نفس تعاف الضمیم حتی کانه - هو الکفر یوم الورع او دونه الکفر ‏
فاثبت فی مستنقع الموت رجله - و قال لها من تحت اخمصک الحشر ‏
تردی ثیاب الموت حمرا فما اتی - لها اللیل الا و هی من سندس خضر ‏
و سبط بن جوزی گوید: جد من در کتاب تبصره گفت: که حسین علیه‏السلام سوی آن‏ها شتافت برای آن که دید شریعت کهنه شده است کوشش کرد تا پایه آن را استوار سازد و چون گرد او را فرو گرفتند و گفتند بر حکم ابن زیاد غرود ای گفت: نمی‏کنم و قتل را بر ذلت اختیار کرد و نفوس با حمیت همچنین اشعاری مناسب نقل کرده است.
به بقیه خطبه باز گردیم، پس کلام خویش را با شعار قروة بن مسیک (بتصغیر) مرادی پیوست:
فان نهزم فهزامون قدما - و اءن نغلب فغیر مقلبینا ‏
و ما اءن طبنا جبن و لکن - منایانا و دولة آخرینا ‏
اذا ماالموت رفع عن اناس - کلا کله اناخ بآخرینا ‏
و لو خلد الملوک اذا خلدنا - و لو بقی الکرام اذا بقینا ‏
فقل للشامتین بنا افیقوا - سیلقی الشامتون کما لقینا ‏
یعنی: اگر فیروز شویم دیری است که فیروز بوده‏ایم و اگر مغلوب شویم باز هم مغلوب نشده‏ایم عادت ما ترس نیست و لکن (کوشش برای زنده ماندن خود می‏کنیم و کشتن دشمن) برای آن که کشتن ما با دولت دیگران قرین است اگر مرگ سینه از یک دسته مردم بردارد روی دسته دیگر می‏خوابد همین مگر مهتران قوم مرا نابود کرد چنان که پیشینیان را اگر پادشاهان جاودان بودندی ما هم جاودان بودیمی و اگر بزرگان به ماندندی ما نیز بماندیمی پس با آن‏ها که از غم ما شاد می‏شوند بگوی که بیدار شوید که ایشان هم بدانچه ما رسیدیم خواهند رسید.
ثم ایم الله لا تلبثون بعدها الا کریث ما یرکب الفرس حتی تدور بکم دور الرحی و تقلق بکم قلق المحور عهد عهده الی ابی عن جدی فاجمعوا امرکم و شرکائکم ثم لا یکن امرکم علیکم غمة ثم اقضوا الی و لا تنظرون انی توکلت علی الله ربی و ربکم ما من دابة الا هو آخذ بناصیتها اءنّ ربی علی صراط مستقیم اللهم احبس عنهم قطر السماء و ابعث علیهم سنین کسنی یوسف و سلط علیهم غلام ثقیب یسومهم کاسا مصبرة فانهم کذبوا و خذلونا و انت ربنا علیک توکلنا و الیک انبنا و الیک المصیر.
ترجمه این قسمت از خطبه را از کتاب فیض الدموع تألیف میرزا محمد ابراهیم نواب بدایع نگار طهرانی تغمده الله فی رحمته که جد مادری من است نقل کردیم تا خوانندگان از آن مرحوم یاد کنند و به طلب مغفرت، روح او را شاد فرمایند.
خداوند گذشتگان ما و شما را بیامرزد به محمد و آله و همه خطبه را از آن جا نقل نکردم برای آن که بیشتر توجه آن مرحوم غفر الله له به جزالت بود و نظر ما به سهالت است و او را مراعات لطایف استعارات اهم و ما را سادگی عبارات الزام می‏نمود چنان که در اول کتاب یاد کردیم.(100)
(ترجمه) و شما مردم را پس از من البته نپایید و آن چه بدان خیال بسته‏اید هر آینه صورت نبندد که روزگار چون آسیا سنگ بر شما بگردد و چون محور شما را در قلق و اضطراب آرد و این عهد را پدر من با من کرد و از نیای خویش شنیدم رأی خویش جمع آرید و بر قوت کار بندید تا روزگار بر شما غم و اندوه نخواهد و هر آینه من کار خویش با خدای گذاشتم و نجنبد و چیزی بر زمین مگر آن که به دست قوت او پای‏بند و خدای سبحانه بر راه راست و طریق صواب باشد.
بار خدایا باران آسمان را بر این قوم فرو بند و عیش ایشان را تلخ دار و در ایشان تنگی و قحط پدید آر و آن جوان ثقیف(101) را بر ایشان بگمار تا زهر به جام بدیشان چشاند که ما را دروغگوی خواندند و خوار گذاشتند؛ انت ربنا و الیک انبنا و علیک توکلنا و الیک المصیر انتهی.
و نواب مرحوم را اعتمادالسلطنه در کتاب الماثر و الاثار مختصر شرح حالی ذکر کرده است و از کتب اوست فیض الدموع و ترجمه عهد امیرالمؤمنین علیه‏السلام به مالک اشتر و اشعاری که در متن و حواشی مخزن الانشاء به خط کلهر به طبع رسیده است و شرح نهج‏البلاغه ابن ابی الحدید را تصحیح کرده و به طبع رسانیده است و در حواشی آن فوائدی افزوده، حشره الله مع احبته.
پس از این خطبه امام علیه‏السلام از راحله فرود آمد و اسب رسول خدا را که مرتجز نام داشت بخواست و بر آن نشست و صفوف اصحاب را مرتب فرمود.
(ملهوف) راوی گفت: پس عمر سعد پیش آمد و تیری به جانب عسکر امام علیه‏السلام افکند و گفت: نزد امیر گواه باشید که نخستین تیر را من افکندم و تیر از آن قوم مانند باران بیامد امام یاران را فرمود: خدای بر شما ببخشاید به سوی مرگ که ناچار آمدنی است بشتابید که این تیرها فرستادگان این مردم است به سوی شما پس ساعتی کارزار کردند و حمله کردند و حمله پی در پی آوردن تا جماعتی از اصحاب به شهادت رسیدند:
جادوا بانفسهم فی حب سیدهم - و الجود بالنفس اقصی غابة الجود ‏
یعنی: جانها را در راه دوستی سالار خود باختند و بخشیدن جان منتها بخشش است.
راوی گفت: در این وقت امام علیه‏السلام دست بر محاسن کشید و گفت: خدای بر یهود آن وقت خشم گرفت که برای او فرزند ثابت کردند و بر نصاری آن هنگام که او را یکی از سه خدای خود دانستند و بر مجوس وقتی که بندگی ماه و خورشید کردند و خشم او سخت گردید بر این قوم که بر کشتن پسر دختر پیغمبر خود یک قول شدند به خدا قسم آن چه از من می‏خواهند اجابت نمی‏کنم تا آغشته به خون به لقای پروردگار رسم.
و از مولانا الصادق علیه‏السلام روایت است که گفت: از پدرم شنیدم می‏گفت: چون حسین علیه‏السلام و عمر سعد لعنة الله به هم رسیدند و جنگ بر پای شد خداوند پیروزی را بفرستاد تا بر سر حسین علیه‏السلام بال بگستراند و او را مخیر کردند میان فیروزی بر دشمن و لقای خداوند، او لقای خدا را اختیار کرد و از کتاب جلا تألیف سید اجل صاحب تصانیف بسیار عبدالله شبر حسینی کاظمی نقل شده است که طایفه‏ای از جن برای یاری او حاضر گشتند و از او دستوری خواستند اذن نفرمود و شهادت را با سربلندی بر این زندگی دون برگزید صلوات الله علیه.
مترجم گوید: از فیروزی امام بر حسب اسباب ظاهری نیز عجب نباید داشت چون مردم کوفه غالبا جنگ با آن حضرت را کاره بودند، چنان که فرزدق گفت: قلوبهم معک و سیوفهم علیک.
و بسیاری از آنان را عبیدالله فریب داده بود که ثغر ری آشفته است و شما را بدان جای خواهم فرستاد چون لشگر گرد شدند آن‏ها را با عمر سعد به کربلا روانه کرد و بسیاری هم باور نمی‏کردند کار به جنگ و کشتار رسد مانند حر و سی نفر دیگر که شبانه از سپاه ابن سعد جدا شدند و به امام علیه‏السلام پیوستند.
و بعضی دیگر می‏گفتند ما نمی‏دانستیم حر به یاری امام می‏رود وگرنه ما هم با او می‏رفتیم و بعضی تصور می‏کردند که امام علیه‏السلام وقتی انبوهی لشکر را ببیند مانند امام حسن علیه‏السلام صلح می‏کند و اگر خدا می‏خواست ممکن بود در میان سران سپاه پس از تصمیم عمر سعد خلاف افتد و لکن قضای الهی طور دیگر بود تا دشمنی آل ابی سفیان با پیغمبر معلوم شود و منفور مردم گردند و چون منفور شدند دخل و تأثیر در عقاید مردم نتوانند که اگر ملحدی زمام امور را به دست گیرد و محبوب مردم باشد فساد و زیان او بسیار است و همچنان مردم از آل ابی سفیان پس از قتل امام منفور شدند که در اندک مدتی ملک از ایشان زائل شد.