تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

فصل هیجدهم : در ذکر وقایع شب عاشورا

(ارشاد) پس حسین علیه‏السلام اصحاب خود را نزدیک غروب جمع کرد علی بن الحسین علیهماالسلام گفت: نزدیک او شدم تا گفتار او بشنوم در آن وقت بیمار بودم، شنیدم با اصحاب خود می‏گفت: خدای را ستایش می‏کنم، بهترین ستایش و او را سپاس می‏گویم بر خوشی و بر سختی بار خدایا تو را سپاس گزارم که به نبوت ما را بنواختی و قرآن را به ما آموختی و در دین بینا گردانیدی و ما را چشم و گوش و دل دادی، پس ما را از سپاسگذاران شمار.
اما بعد، من اصحابی ندانم با وفاتر و بهتر از اصحاب خود و نه خانواده‏ای فرمان بردارتر و به صلت رحم پای بسته‏تر از خاندان خود، پس خدا شما را جزای نیکو دهد از من و من گمان دارم با اینان کار به جنگ و ستیز کشد و همه شما را اذن دادم بروید و عقد بیعت از شما بگسستم و تعهد برداشتم اکنون شب است و تاریکی شما را فرا گرفته است آن را شتر سواری خود انگارید و هر یک دست یک تن از اهل بیت مرا بگیرید و در ده‏ها و شهرها پراکنده شوید تا خداوند فرح دهد برای آن که این مردم مرا می‏خواهند و چون بر من دست یافتند از طلب دیگران مشغول شوند.
پس برادران و پسران و برادرزادگان و دو پسر عبدالله بن جعفر گفتند: این کار برای چه کنیم برای این که پس از تو زنده مانیم، خدا نکند که هرگز چنین شود و عباس بن علی علیه‏السلام آغاز سخن کرده بود و آن جماعت پیروی او کردند و مثل او یا نزدیک به گفتار را و سخن گفتند: پس حسین علیه‏السلام با بنی عقیل فرمود: کشته شدن مسلم شما را کفایت کرد پس شما بروید اذن دادمتان.
گفتند: سبحان الله مردم چه می‏گویند، می‏گویند: بزرگ و سالار خود و عموزادگان خود را که بهترین اعمام بودند رها کردیم و با آنها تیری نیفکندیم و نیزه و شمشیری به کار نبردیم و ندانیم چه کردند نه قسم به خدا، چنین نکنیم و لکن به مال و جان و اهل مواسات کنیم و این‏ها را در راه تو در بازیم و کارزار کنیم و هر جای تو روی ما با تو رویم زشت باد زندگی پس از تو.
و مسلم بن عوسجه رضی الله عنه برخاست و گفت: آیا ما دست از تو برداریم نزد خداوند در ادای حق تو بهانه ما چه باشد به خدا سوگند این نیزه را در سینه آن‏ها فرو برم و به این شمشیر تا دست آن در دست من است بر آن‏ها بزنم و اگر سلاح نداشته باشم سنگ بر آن‏ها افکنم قسم به خدا ما تو را رها نمی‏کنیم تا خدا بداند پاس حرمت رسول را در غیبت او داشتیم درباره تو و الله اگر من دانستم که کشته می‏شوم باز زنده می‏شوم باز سوخته می‏شوم باز زنده می‏شوم باز کوبیده و پراکنده می‏شوم و هفتاد بار با من این کار کنند باز از تو جدا نمی‏شدم تا نزد تو مرگ را در یابم پس چگونه این کار نکنم که کشتن یک بار است پس از آن کرامتی که هرگز به پایان نرسد.
و زهیر بن قین برخاست و گفت: دوست دارم کشته شوم باز زنده شوم باز کشته شوم و همچنین هزار بار و خداوند کشتن را از تو و این جوانان اهل بیت تو باز گرداند.
و جماعتی از اصحاب سخن گفتند همه در یک معنی و مانند یکدیگر. (طبری) گفتند: سوگند به خدای که از تو جدا نمی‏شویم و لکن جان ما فدای جان تو است با گلوگاه و پیشانی و دست تو را نگاهداری می‏کنیم وقتی ما کشته شدیم آن چه بر ما بوده است وفا کرده‏ایم و انجام داده، مؤلف گوید: زبان حال آن‏ها این است که شاعر فارسی گفت:
شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل - مملوک این جنابم و محتاج این درم ‏
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر - این مهر بر که افکنم این دل کجا برم ‏
پس حسین علیه‏السلام گفت: خدا شما را جزای خیر دهد و به جای خود بازگشت:
لله درهم من فتیة صبروا - ما اءنْ رایت لهم فی الناس امثالا ‏
تلک المکارم لاقعبان من لبن - شیبا بماء فعادا بعد ابوالا ‏
سید رحمه الله گفت: در آن حال محمد بن بشیر حضرمی را گفتند پسرت در ثغر ری اسیر شد گفت: ثواب مصیبت او، بر خود را از خدای چشم دارم دوست ندارم او اسیر شود و من زنده باشم.
حسین علیه‏السلام سخن او بشنید و گفت: رحمک الله من بیعت از تو برداشتم در رهایی پسر خویش بکوش. گفت: درندگان زنده زنده مرا بخورند اگر از تو جدا شوم. فرمود: پس این جامه‏های برد را به این پسرت ده تا در فدای برادرش بدان‏ها استعانت جوید و پنج جامه به وی بخشید که بهای آن هزار دینار بود.
و حسین بن حمدان حضینی روایت کرده است به اسناده از ابی حمزه ثمالی و سید بحرانی مرسلا از و یکه گفت: علی بن الحسین زین العابدین علیه‏السلام را شنیدم می‏گفت: آن روز که پدرم به شهادت فائز می‏شد اهل و اصحاب خود را شب آن روز جمع فرمود و گفت: ای اهل و اصحاب من این شب را شتر خود گیرید و خویش را برهانید که تنها مرا خواهند و اگر مرا بکشند اندیشه شما ندارند خداوند شما را رحمت کند و من آن بیعت و عهد که با من کردید از شما برداشتم پس برادران و خویشان و یاران او یک زبان گفتند: به خدا سوگند ای سرور ما ای اباعبدالله هرگز تو را تنها نگذاریم تا مردم بگویند که امام و بزرگ و سالار خود را تنها گذاشتند تا کشته شد و میان خود و خدا بهانه‏تراشی کنیم ما تو را نمی‏گذاریم کشته شوی مگر آن که نزد تو کشته شویم.
امام علیه‏السلام با آنها فرمود: ای مردم من فردا کشته می‏شوم و همه با من کشته شوید و از شما یک تن نماند. گفتند: الحمد لله که ما را به یاری کردن تو بنواخت و به کشته شدن با تو گرامی داشت یابن رسول الله آیا می‏پسندی که با تو باشیم در درجه تو فرمود: جزاکم الله خیرا، خدا شما را جزای نیکو دهد و دعای خیر بگفت.
پس قاسم بن حسن علیه‏السلام با امام گفت: آیا من هم در کشته شدگانم دل حسین علیه‏السلام بر او بسوخت و گفت: ای پسرک من مرگ نزد تو چگونه است؟ گفت: از انگبین شیرین‏تر، گفت: آری به خدا سوگند عم تو فدای تو باد تو یکی از آن مردانی که با من کشته شوند بعد از آن که شما را بلای عظیم رسد و پسرم عبدالله هم کشته شود؟
قاسم پرسید: ای عم به زنان هم رسند، تا عبدالله شیرخوار کشته شود. فرمود: عم به فدای تو، عبدالله کشته شود وقتی دهان من از تشنگی خشک شود و به سراپرده آئیم و آب یا شیر طلبم و هیچ نیابم و گویم آن فرزند مرا آورید تا از لعاب دهان او نوشم آن را آورند و بر دست من نهند و آن را بردارم تا به دهان خود نزدیک برم پس فاسقی از آنان تیری بر گلوی او افکند و او بگرید و خونش در دست من روان گردد پس دست به جانب آسمان بلند کنم و بگویم: اللهم صبرا و احتسابا، خدایا شیکبایی کنم و ثوات تو را چشم دارم پس نیزه‏ها مرا به سوی آنان کشانند و آتش در خندق پشت خیام زبانه کشد، پس من بر آنها حمله کنم و آن وقت تلخ‏ترین اوقات دنیا باشد و آن چه خدا خواهد واقع شود پس او بگریست و ما بگریستیم و بانگ گریه و شیون گریه از ذراری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خیمه‏ها بلند شد.
قطب راوندی (قده) از ثمالی روایت کرده است که علی بن الحسین علیه‏السلام گفت: با پدرم بودم آن شب که فردای آن کشته می‏شد، پس با اصحاب خود گفت: این شب را سپر خود گیرید که این مردم تنها مرا خواهند و اگر مرا کشتند به شما ننگرند و بیعت از شما برداشتم.
گفتند: به خدا سوگند که هرگز چنین نخواهد شد، گفت: همه شما فردا کشته می‏شوید یک تن هم جان به در نمی‏برد. گفتند: سپاس خدا را که ما را گرامی داشت به کشته شدن با تو پس دعا کرد و با آن‏ها گفت: سر بلند کنید، سر بلند کردند و جای و منزل خود را نگریستند.
و آن حضرت فرمودند: ای فلان این منزل تو است و هر مردی به سینه و روی پیش نیزه و شمشیر باز می‏شد تا به منزل خود در بهشت رسد.
در امالی صدوق از حضرت صادق علیه‏السلام پس از نقل گفتگوی حسین علیه‏السلام با یاران خود روایت کرده است که آن حضرت بفرمود بر گرد لشگر خود گودالی مانند خندق کندند و بفرمود تا از هیمه بیاکندند و علی فرزند خود را بفرستاد با سی سوار و بیست پیاده تا آب آوردند و سخت ترسان بودند و حسین علیه‏السلام این ابیات می‏گفت:
یا دهر اف لک من خلیل، الابیات.
آن گاه با اصحاب فرمود: برخیزید و آب بنوشید که آخرین توشه شما است و وضو بسازید و غسل کنید و جامه‏های خود را بشویید تا کفن شما باشد.
و ابوحنیفه دینوری گوید: حسین علیه‏السلام اصحاب را به فرمود تا سراپرده‏ها را نزدیک هم بزنند و خود در جلو خیمه‏های زنان باشند و در پشت گودالی کندند و هیزم و نی فراوان آوردند و آتش زدند تا لشکر از پشت خیمه نتازند.
مترجم گوید: در تاریخ طبری از عماره دهنی از حضرت باقر روایت کرده است در حدیثی طویل که: عدل الی کربلا فاسند ظهره الی قصباء و حلاء کیلا یقابل الا من وجه واحد، سوی کربلا گرایید و پشت به نیزار و باطلاقی داد که از یک سوی با دشمن روبرو شود هر کس آن گونه زمین را در نزدیکی کربلا دیده است داند که عبور و حمله از آن میسر نیست. (ارشاد)
علی بن الحسین علیه‏السلام گفت: آن شب که پدرم فردای آن کشته شد نشسته بودم و عمه‏ام زینب پرستاری من می‏کرد ناگاه پدرم برخاست و در خیمه دیگر رفت و حوی(87) (به فتح حاء مهمله و یاء مشدده بر وزن سری به ضبط مؤلف و به ضم حاء و فتح واو به ضبط تاریخ طبری) مولای ابی‏ذر غفاری نزد او بود و شمشیر او را اصلاح می‏کرد و پدر من می‏گفت:
یا دهر اف لک من خلیل - کم لک بالاشراق و الاصیل ‏
من صاحب و طالب قتیل - و الدهر لا یقنع بالبدیل ‏
و انما الامر الی الجلیل - و کل حی سالک سبیلی ‏
یعنی: ای روزگار اف بر تو باد که به دوستی، چه بسیار در بامداد و شام یار خود و طالب حق را کشته روزگار بدل قبول نمی‏کند، کار واگذارده به خداوند بزرگ است، و هر زنده بر این راه که من روم رفتنی است دو بار یا سه بار این ابیات تکرار کرد تا من مقصود وی را دریافتم، پس گریه گلوی مرا بگرفت و بازگردانیدم و سکوت کردم و دانستم بلا فرود آمد و اما عمه‏ام زینب آن چه من شنیده‏ام بشنید و رقت قلب و زاری کردن شأن زنان است خودداری نتوانست برجست با سر برهنه و دامن کشان رفت تا نزد پدرم رفت و گفت:
وا ثکلاه لیت الموت اعد منی الحیوة الیوم ما اتت امی فاطمة و ابی علی و اخی الحسن علیه‏السلام یا خلیفة الماضی و ثمال الباقی
یعنی: وای از این مصیبت کاش مرگ می‏آمد و زندگی مرا نابود کرده بود امروز مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن علیهم السلام از دنیا رفتند ای جانشین گذشتگان و پناه بازماندگان.
پس حسین علیه‏السلام سوی او نگریست و گفت: یا اخیه لا یذهبن حلمک الشیطان؛ ای خواهرک من بردباری تو را شیطان نبرد و اشک در چشمش بگردید و گفت: لو ترک القطا لنام؛ اگر مرغ سنگ‏خوار را به حال خود بگذارند می‏خوابد (قطا مرغی است که نام او به فارسی اسفرود است و به ترکی باقرقره و معروف به سنگ‏خوار است برای آن که در سنگستان‏ها بسیار می‏باشد. نه آن که راستی سنگ خورد.)
پس عمه‏ام گفت: یا ویلتاه افتغتصب نفسک اغتصابا فذاک افرح لقلبی و اشد علی نفسی؛
یعنی: آیا تو را به ستم می‏گیرند و این، دل مرا بیشتر خسته و آزرده می‏کند و بر جان من سخت دشوار و گران است.
آن گاه سیلی بر روی خود زد و گریبان چاک کرد و بی هوش بیافتاد حسین علیه‏السلام برخاست و آب بر روی او ریخت (تا به هوش باز آمد) و با او گفت:
یا اختاه اتقی الله و تغزی بعزاء الله و اعلمی أنّ اهل الارض یموتون و أنّ اهل السماء لا یبقون و أنّ کل شی‏ء هالک الا وجه الله الذی خلق الخلق بقدرته و یبعث الخلق و یعودون و هو فرد وحده (جدی خیر منی خ) ابی خیر منی و امی خیر منی و اخی خیر منی (ولی خ) و لکل مسلم برسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اسوة.
یعنی: ای خواهر از خدای بترس و شکیبایی از جانب خدای تسلی جوی و بدان که اهل زمین می‏میرند و اهل آسمان‏ها نمی‏مانند و هر چیز فانی شود مگر وجه الله همان خدایی که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آن‏ها را برانگیزاند و باز گرداند و خدای خود تنها است، جد من به از من بود و پدرم به از من و مادرم و برادرم بهتر از من بودند و من و هر مسلمانی را باید به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تاسی جستن و به امتثال این سخنان او را تسلیت داد و با او گفت:
یا اخیه انی اقسمت علیک فابری قسمی لا تشقی علی حبیبا و لا تخمشی علی وجها و لا تدعی علی بالویل و الثبور اذا انا هلکت
ای خواهرک من تو را سوگند می‏دهم سوگند مرا راست گردانی گریبان بر من مدر و روی نخراش و چون من هلاک شوم زاری و شیون بر من بلند مکن.
مترجم گوید: این مکالمات را عیناً به زبان عربی آوردم و به ترجمه قناعت نکردم از غایت بلاغت که در این سخنان بود شاید خوانند در آن نکته بیند که ما در نیافته باشیم و همه نکات سخنان بلیغ را در ترجمه نتوان آورد.
آن گاه زینب را نزد من آورد و بنشانید و نزد اصحاب رفت و بفرمود تا خیمه‏ها را نزدیک یکدیگر زدند و ریسمان‏ها در هم افکند و فرمود که خود در میان چادرها باشند و از یک سوی با دشمن روبرو شوند و خیمه در پشت سر و بر جانب دست راست و دست چپ آنان باشد و از هر سوی سراپرده‏های آنان را در میان گرفته باشد مگر از همان جانب که دشمن روی بدیشان دارد.
و امام علیه‏السلام به جای خود بازگشت و همه شب به نماز و استغفار و دعا و تضرع بایستاد و اصحاب همچنان بیدار بودند نماز می‏گذاشتند و دعا و استغفار می‏کردند. انتهی کلام المفی.
و مؤلف گوید: و شب تا صبح مانند زنبور عسل در زمزمه بودند و در رکوع و سجود ایستاده بودند و نشسته و دأب حسین علیه‏السلام همین بود بسیار نماز و در صفات خود تمام و کامل و آن حضرت چنان بود که فرزند وی امام مهدی صلوات الله علیه گفت:
کان للقرآن سندا و للامة عضدا و فی الطاعة مجتهدا حافظا للعهد و المیثاق ناکبا عن سبل الفساق باذلا للمجهود طویل الرکوع و السجود زاهدا فی الدنیا زهد الراحل عنها ناظرا الیها بعین المستوحشین منها.(88)
ابوعمرو احمد بن محمد بن محمد قرطبی(89) مروانی در کتاب العقد الفرید آورده است که علی بن الحسین علیه‏السلام را گفتند فرزندان پدرت بسیار اندکند.
گفت: عجب باید داشت که چگونه وی را فرزند بود در هر شبانه روز هزار رکعت نماز می‏گذاشت کی به زنان می‏رسد؟
(مناقب) روایت است که چون سحر شد حسین علیه‏السلام را خوابی سبک بگرفت و بیدار شد و فرمود: می‏دانید اکنون در خواب چه دیدم؟ گفتند: یابن رسول الله چه دیدی؟ فرمود: دیدم سگانی به من رویا ورده‏اند تا مرا بدردند و در میان آن‏ها سگی دو رنگ دیدم که از همه سخت‏تر بود بر من و گمان دارم آن که مرا می‏کشد از میان این مردم، مردی پیس باشد.
و باز جد خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم و با وی گروهی از اصحاب بودند می‏فرمود: ای پسرک من تو شهید آل محمدی و اهل آسمان‏ها و صفیح اعلی از آمدن تو شادی مینمایند امشب افطار تو نزد من باشد و تاخیر مکن این فرشته‏ای است از آسمان فرود آمده تا خون تو را بگیرد در شیشه سبزی نگاه دارد این خوبی است که دیدم اجل نزدیک است و بی شک هنگام کوچیدن از این جهان فراز آمده است.
طبری از ابی مخنف از عبدالله بن عاصم از ضحاک بن عبدالله مشرقی روایت کرده است که گفت: چون شام شد، حسین علیه‏السلام اصحابش همه شب بایستادند به نماز و استغفار و دعا و تضرع و گفت: سوارانی که شبانه پاس می‏دادند بر ما بگذشتند و حسین علیه‏السلام تلاوت می‏فرمود:
لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین(90) - ما کان الله لیذر المومنین علی ما انتم علیه حتی یمیز الخبیث من الطیب(91)
مردی از سواران که پاسبان ما بودند این آیت بشنید، گفت: به پروردگار کعبه سوگند که ما پاکیزگانیم و از شما جدا گردیده، ضحاک گفت: او را شناختم و با بریر بن خضیر گفت: این مرد را می‏شناسی؟ گفت: نه، گفتم: ابوحرب سبیعی عبدالله بن شهر نام دارد و مردی ظریف و خوش خوی و لوده و او شریف و دلار است و چند بار سعید بن قیس وی را به جنایت در زندان کرد.
بریر بن حضیر گفت: ای فاسق تو پنداری که خدای در پاکیزگانت قرار داده است او گفت: تو کیستی؟ گفت: بریر بن خضیر، او گفت: انا لله بر من سخت گران است که تو هلاک شوی و الله هلاک شوی.
بریر گفت: ای ابا حرب آیا توانی از آن گناهان بزرگ سوی خدا باز گردی و توبه کنی به خدا قسم که مائیم پاکیزگان و شما همه پلیدید او گفت: من هم بر صدق سخن تو گواهی می‏دهم من گفتم: آیا من معرفت به حال تو سودی ندارد؟ گفت: قربانت بروم، پس چه کسی ندیم یزید بن عذره عنزی باشد از عنز بن وائل و اکنون با من است. بریر گفت: خدا رأی تو را زشت گرداند که به هر حال مردی سفیهی.
ضحاک گفت: آن مرد باز گشت و پاسبان ما آن شب عزره بن قیس احمسی بود و سواران وی را سپرده بود (از این رایت که در کمال اعتبار است معلوم شد که ضحاک از اصحاب امام علیه‏السلام بود اما در جنگ کشته نشد و تفصیل آن بیاید انشاء الله).
سید (ره) گفته است در آن شب سی و دو تن از لشگر عمر سعد به اصحاب آن حضرت پیوستند.
و در کتاب العقد الفرید آن قول امام علیه‏السلام را با عمر سعد که فرموده از سه کار یکی را از من بپذیر، آورده است و پس از آن گوید سی تن کوفی از آن‏ها که با عمر سعد بودند گفتند عجبا پسر دختر پیغمبر سه چیز از شما خواست و هیچ یک را نپذیرفتید و سوی آن حضرت شتافتند و به جنگ با عبیدالله پرداختند.