تربیت
Tarbiat.Org

حماسه کربلا (دمع السجوم)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

کشته شدن حجر بن عدی و عمرو بن الحمق رضی الله عنه‏

حجر به ضم حاء بی نقطه و سکون جیم از اصحاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام و از ابدال است و او را حجر الخیر می‏گفتند به زهد و بسیاری عبادت و نماز معروف بود.
و حکایت کرده‏اند که هر شبانه روز هزار رکعت نماز گذاشتی و از فضلاء صحابه رسول لی الله علیه و آله و سلم بود و با صغر سن از بزرگان آن‏ها به شمار می‏رفت و در جنگ صفین امیر کنده بود و در روز نهروان رئیس میسره سپاه امیرالمؤمنین علیه‏السلام و فضل بن شاذان گفت: از بزرگان تابعین و روساء زهاد آنانند جندب بن زهیر قاتل جادو(44) و عبدالله بن هذیل و حجر بن عدی و سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و علقه و سعید بن قیس و مانند آن‏ها بسیارند جنگ آن‏ها را برانداخت باز بسیار شدند تا با حسین علیه‏السلام به شهادت رسیدند. انتهی.
بدان که مغیره بن شعیه چون والی کوفه گشت بر منبر بایستاد و ذم امیرالمؤمنین علیه‏السلام و شیعه او می‏گفت و آنان را دشنام می‏داد و بر کشندگان عثمان نفرین می‏کرد و برای عثمان آمرزش می‏خواست از پروردگار و او را به پاکی یاد می‏کرد پس حجر بر می‏خاست و می‏گفت: یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط شهداء لله و لو علی انفسکم(45) و من گواهی می‏دهم آن کس که شما مذمت او می‏کنید برتر و بهتر است از آن که مدح او می‏گویید و آن کس را که به نیکویی یاد می‏کنید به مذمت سزاوارتر است از آن کس که عیب او می‏گویید مغیره با او می‏گفت: ای حجر وای بر تو از این عمل دست بدار و از خشم سلطان و سطوت وی اندیشه کن که بسیار مانند تو کشته شدند و دیگر متعرض او نمی‏گشت.
و همچنین بود تا روزی مغیره بر منبر خطبه می‏خوان دو آخر ایام زندگی او بود پس علی علیه‏السلام را دشنام داد و او و شیعیان او را نفرین کرد حجر بر جست و فریادی زد که همه اهل مسجد و خارج مسجد شنیدند و گفت: ای مرد نمی‏دانی چه کس را ناسزا می‏گویی و چه حریصی به مذمت امیرالمؤمنین علیه‏السلام و ستایش نابکار.
مغیره هلاک شد در سال پنجاهم، پس بصره و کوفه هر دو را به زیاد سپردند و زیاد به کوفه آمد و سوی حجر فرستاد و او بیامد و پیش از این با او دوست بود و گفت: به من خبر رسیده است تو با مغیره چه می‏کرد؛ و او بردباری می‏نمود اما من به خدا سوگند که تحمل مانند آن را ندارم و تو مرا دیدی و شناختی که دوست علی علیه‏السلام بودم(46) و مودت او داشتم اکنون خداوند آن را از سینه من بر کنده است و مبدل به دشمنی و کینه کرده است و آن چه دانسته و شناخته بودی از کینه و دشمنی معاویه آن را بگردانیده و مبدل به دوستی و مودت کرده است اگر تو راست باشی دنیا و دین تو سالم ماند و اگر به راست و چپ زنی خویشتن را هلاک کرده و خون تو به هدر رود و من دوست ندارم بی مقدمه شکنجه به تو رسانم و بی جهت بر تو بگیرم بار خدایا گواه باش.
پس حجر گفت: هرگز امیر از من نبیند مگر چیزی که بپسندد و من نصیحت او را پذیرفتم و از نزد او بیرون آمد و سخت می‏ترسید و پرهیز می‏کرد و زیاد او را نزدیک خود می‏خواند و می‏نواخت و شیعه نزد حجر آمد و شد داشتند و سخن او می‏شنیدند و زیاد زمستان به بصره می‏گذرانید و تابستان به کوفه و خلیفه او رد بصره سمره بن جندب بود.
و در کوفه عمرو بن حریث پس عمارة بن عقبه با زیاد گفت: شیعه نزد حجر می‏روند و کلام او می‏شنوند و بیم آن دارم هنگام بیرون رفتن تو شوری بر پای کند زیاد او را بخواند و بیم داد و سخت بترسانید و به بصره رفت و عمرو بن حریث را به جانشینی خود در کوفه گذاشت و شیعه نزد حجر می‏رفتند و او می‏آمد تا در مسجد می‏نشست و شیعه با او رسیدند ریگ بر او باریدند و ناسزا گفتند تا از منبر به زیر آمد و به قصر رفت و در بر خود ببست و این خبر را سوی زیاد نوشت و چون نامه به زیاد رسید به قول کعب بن مالک تمثل جست:
فلما غدوا بالعرض قال سراتنا - علی م اذا لم تمنع العرض نزرع ‏
یعنی: چون مهتران ما بامداد به روستا آمدند گفتند: اگر این زمین را از غارتگران حفظ نکنیم چگونه در آن تخم بکاریم آن‏گاه گفت: من هیچ نیستم اگر کوفه را از زحمت حجر نگاه ندارم و او را عبرت دیگران نگردانم وای بر مادر تو ای حجر که به پیشباز گرگ می‏فرستمت لقد سقط بک العشاء علی سرحان؛ عبارت مثلی است که گویند: (مردی به طلب طعام شبانگاه بیرون رفت و خود خوراک گرگ شد.) آن گاه به کوفه آمد و داخل قصر شد و بیرون آمد. قباس سندس در بر و ردایی از خز سبز رنگ بر دوش و حجر در مسجد نشسته بود و اصحابش گرد وی پس زیاد به منبر بر آمد و خطبه خواند و مردم را بیم داد و اشراف اهل کوفه را فرمود: که هر یک از شما نزد آن جماعت که بر گرد حجر نشسته‏اند بروید و برادر و پسر و خویشان و هر کس از عشیرت خویش که توانید و فرمان شما برند سوی خود بخوانید تا هر چه می‏توانید از نزد او بر خیزانید آن‏ها چنین کردند و اصحاب حجر را برخیزانیدند تا بیشتر پراکنده شدند و چون زیاد دید انبوه مردم سبکتر شده است، شداد بن هیثم همدانی امیر شرط یعنی رئیس پلیس را گفت: حجر را بگیر و نزد من آور، پس شداد نزد او آمد و گفت: امیر را اجابت کن. اصحاب حجر گفتند:
لا والله و لا نعمه عین نه قسم به خدا و نه به چشم (چنان که در عجم در مقام اظهار اطاعت گویند: به چشم در عربی در مقام اظهار اطاعت و هم نافرمانی گویند: نعمة عین و لا نعمة عین اجابت نمی‏کند شداد همراهان خود را گفت: با پشت شمشیر حمله کنید. آن‏ها شمشیر به دست حمله کردند و حجر را فرو گرفتند و مردی که بکیر بن عبید می‏گفتندش با پشت شمشیر بر سر عمرو بن حمق کوفت چنان که بیفتاد و دو تن از قبیله ازد ابوسفیان بن عویمر و عجلان بن ربیعه او را برداشتند و در خانه مردی ازدی عبیدالله بن موعد نام بردند او در آن جا پنهان بماند تا از کوفه خارج شد.
اما حجر، پس عمیر بن زید کلبی با او گفت: و از یاران و بود مردی که شمشیر با خود داشته باشد، با تو نیست جز من و از شمشیر من تنها کاری نیاید حجر گفت: در این امر چه رای داری؟ گفت: از این جای برخیز و نزد اهل خود رو تا قوم تو، تو را حفظ کنند، پس برخاست و زیاد بر منبر، بدان‏ها می‏نگریست و گفت: قبیله همدان و تمیم و هوازان و انبار بغیض و مذحج و اسد و غطفان برخیزند سوی قبرستان کنده و از آن جا سوی حجر روند و او را بیاورند و چون حجر به خانه رسید و قلت یاران خود را بدید آنان را گفت: باز گردید که توانایی مقابله با این قوم که بر شما اجتماع کرده‏اند ندارید و من دوست ندارم شما را در معرض هلاک افکنم.
و آنها رفتند تا به منزل‏های خود باز گردند سواران مذحج و همدان به آن‏ها بر خوردند و ساعتی زد و خورد کردند قیس بن یزید اسیر شد و دیگران بگریختند پس حجر راه بنی حرب از طایفه کنده پیش گرفت تا به در سرای مردی از آنان رسید نامش سلیمان بن یزید و به سرای او در آمد و آن قوم در طلب او رفتند تا به در سرای سلیمان و سلیمان شمشیر خویش بگرفت و خواست بیرون آید، دختران او بگریستند و حجر او را مانع شد آن گاه از روزنی از آن سرای بیرون گریخت و به جانب خانه‏های بنی العنبر از کنده رفت و به سرای عبدالله بن حارث برادر اشتر نخعی در آمد و عبدالله برای او فرش انداخت و بساطها بگسترد و با روی باز و خوشی او را بپذیرفت ناگاه کسی نزد او آمد و گفت: شرطه یعنی افراد پلیس در محله نخع از تو می‏پرسیدند، برای آن که کنیزی اوما نام آن‏ها را دیده بود و گفته که حجر در طائفه نخع است به سوی آن‏ها روید.
پس حجر و عبدالله به طوری که کس آن‏ها را نشناخت سوار شدند و شبانه به سرای ربیعة بن ناجذ ازدی فرود آمدند و چون شرطی‏ها درماندند و بر او دست نیافتند. زیاد محمد بن اشعث را بخواند و گفت: به خدا قسم یا حجر را باید بیاوری یا هیچ نخله‏ای برای تو نگذارم مگر همه را ببرم و سرایی برای تو نگذارم مگر ویران کنم و با این همه از دست من سالم جان به در نبری مگر تو را ریزه ریزه کنم.
محمد گفت: مرا مهلت ده تا در جستجوی او شوم. زیاد گفت: سه روز تو را مهلت دادم اگر آوردی فبها وگرنه خود را در جمله مردگان شمار، و محمد را به جانب زندان بردند رنگش پریده بود. او را به عنف می‏کشیدند پس حجر بن یزید کندی از بنی مره به زیاد گفت: از او ضامن بگیر و رها کن او را زیاد گفت: آیا تو ضامن او می‏شوی؟ گفت: آری او را رها کرد و حجر بن عدی یک شبانه روز در سرای ربیعه بماند آن گاه غلامی رشید نام و از اهل اصفهان سوی ابن اشعث فرستاد و پیغام داد که به من خبر رسید این ستمگر لجوج با تو چه کرد از امر او بیم مدار که من خود نزد تو آیم و تو با چند تن از عشیرت خویش نزد او رو بخواهد تا مرا زینهار دهد و نزد معاویه فرستد و او رای خویش درباره من بیند.
پس محمد حجر بن یزید و جریر بن عبدالله و عبدالله برادر اشتر را برداشت و با یکدیگر نزد زیاد رفتن و آن چه حجر طلب کره بود از زیاد درخواستند زیاد اجابت کرد رسولی سوی حجر فرستادند و او را آگاه گردانیدند و او بیامد تا داخل بر زیاد شد زیاد امر کرد به زندانش بردند و یک برنس بر تن داشت بامداد بود زیاد در طلب روسای اصحاب حجر بود و جد بسیار می‏نمود و آن‏ها می‏گریختند و هر کس را توانست دستگیر کرد تا دوازده تن به زندان شدند و روسای ارباع (یعنی چهار بخش شهر) را بخواند آمدند و گفت: بر حجر شهادت دهید به هر چه دیدید و آن‏ها عمرو بن حریث و خالد بن عرفطه و قیس بن ولید و ابوبرده پسر ابوموسی اشعری بودند گواهی دادند که حجر سپاه گرد می‏کند و خلیفه را آشکارا دشنام داد و زیاد را ناسزا گفت و بی گناهی ابوتراب را اظهار کد و بر وی رحمت فرستاد و از دشمن او بیزاری جست و این‏ها که با او هستند از روسای یاران او و بر رای اویند.
پس زیاد بر شهادت آن‏ها بگریست، گفت: نپندارم این را شهادتی قاطع و دوست دارم شهود بیش از چهار باشند پس ابوبرده نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
این شهادتی است که ابوبرده بن ابی موسی داد برای خدا پروردگار جهانیان، شهادت داد که حجر بن عدی از اطاعت بیرون رفت و از جماعت جدا شد خلیفه را لعن کرد و به جنگ و فتنه مردم را دعوت کرد و سپاه فراهم می‏کند و آن‏ها را به شکستن بیعت و خلع امیرالمؤمنین معاویه می‏خواند و کافر شده است به خدا کفری فاحش و رسوا.
زیاد گفت: این طور شهادت دهید و من می‏کوشم گردن این خیانتکار بی خرد بریده شود.
پس روسای سه محلت دیگر به این شهادت دادند و مردم را بخواند و گفت: به مانند این شهادت که روسای چهار محل ددند شهادت دهید پس هفتاد کس شهادت دادند از جمله اسحق و موسی و اسمعیل و فرزندان طلحه بن عبیدالله و منذر بن زبیر و عمره بن عقبه و عبدالرحمن بن هبار و عمر بن سعد و وائل بن حجر حضرمی و ضرار بن هبیره و شداد بن منذر معروف به ابن بزیعه و حجار بن ابجر عجلی و عمرو بن حجاج و لبید بن عطارد و محمد بن عطارد و محمد بن عمیر بن عطارد و اسماء بن خارجه و شمر بن ذی الجوشن و زجر بن قیس جعفی و شبث بن ربعی و سماک بن محزمه اسدی صاحب مسجد سماک و این مسجداز آن چهار مسجد هست که به شکرانه قتل حسین علیه‏السلام در کوفه ساخته شد و دو تن را هم در این میان گواهان نوشتند اما آنها انکار کردند. شریح بن حارث قاضی و شریح بن هانی.
شریح بن حارث گفت: مرا از حال حجر پرسیدند؛ گفتم: او همیشه روزه دارد، شبها به عبادت ایستاده است.
و شریح بن هانی گفت: از من نپرسیده شهادت مرا نوشتند وقتی خبر به من رسید تکذیب آن کردم. آن گاه زیاد این شهادت نامه را به کثیر بن شهاب و وائل بن حجر سپرد و آن‏ها را با حجر بن عدی و یاران وی فرستاد. فرمود: آن‏ها را بیرون ببرند پس شبانه بیرون رفتند و چهارده مرد بودند و پاسبانان همراه ایشان روانه کرد تا چون به قبرستان عزرم که مکانی است در کوفه رسیدند قبیصه بن ضبیعه عبسی یکی از اصحاب حجر به قبرستان عزرم که مکانی است در کوفه رسیدند قبیصه بن ضبیعه عیسی یکی از اصحاب حجر که با اسیران بود چشمش به سرای خود افتاد. ناگهان دید، دخترانش از بالی بام می‏نگرند با وائل و کثیر گفت: مرا نزدیک سرای برید تا وصیتی کنم او را نزدیک بردند و چون به دختران خود نزدیک شد آن‏ها بگریستند ساعتی خاموش بود، آن گاه گفت: ساکت باشید، ساکت شدند، گفت: از خدای بترسید و شکیبایی کنید که من از پروردگار خود در این راه امید خیر دارم یکی از آن دو چیز نیکو یا کشته می‏شوم که بهترین سعادت است و یا به سلامت نزد شما آیم و آن کس که روزی شما می‏داد و مؤونت شما را کفایت می‏کرد، خدا است تبارک و تعالی، او زنده است که هرگز نمیرد و امیدوارم شما را ضایع نگذارد و مرا برای شما نگاه دارد پس بازگشت و قوم او دعا می‏کردند که خدا او را به سلامت دارد و رفتند تا مرج عذرا چند میلی دمشق و در آن جا بازداشتندشان و معاویه به سوی وائل و کثیر فرستاد و آن دو را به دمشق آوردند و نامه آن‏ها بگشود و بر اهل شام قرائت کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم
سوی معاویه بن ابی سفیان امیرالمؤمنین از زیاد بن ابی سفیان اما بعد، خداوند نعمت را بر امیرالمؤمنین تمام کرد و دشمن وی را به سدت او سپرد و زحمت اهل بغی را کفایت کرد این گمراه کنندگان شیعیان ابی تراب علیه‏السلام و ناسزاگویندگان که از آن‏ها است حجر بن عدی، امیرالمؤمنین خلع کردند و از جماعت مسلمانان جدا گشتند و جنگی بر پای خواستند کردن، اما خداوند آن را خاموش کرد و ما را بر آن‏ها فیروز گردانید و نیکان اهل شهر و اشراف و خردمندان و دینداران را بخواندم تا آن چه دیده بودند و دانسته گواهی دادند و آن‏ها را سوی امیرالمؤمنین فرستادم و شهادت پارسایان و نیکان اهل شهر را در زیر این نامه نوشتم.
چون معاویه این نامه بخواند با مردم شام گفت: درباره اینان چه بینید یزید بن اسد بجلی گفت: چنان بینم که آنان را در قرای شام پراکنده سازی تا سرکشان اهل کتاب شتر آن‏ها را کفایت کنند.
و حجر سوی معاویه کس فرستاد و گفت: یا امیرالمؤمنین بگوی که من بیعت اویم آن را فسخ نکرده و نخواهم کرد دشمنان و متهمان بر ما شهادت دادند چون پیغام حجر به معاویه رسید گفت: زیاد نزد ما راستگوی‏تر از حجر است پس هدبة بن فیاض قضاعی اعور را با دو تن دیگر فرستاد تا حجر و یاران او را شب هنگام نزد معاویه آوردند و هدبه را یک چشم کور بود. کریم بن عفیف خثعمی چون او را بدید گفت: نیمی از ما کشته می‏شویم و نیمی نجات می‏یابیم پس رسول معاویه نزد ایشان آمد و به رها کردن شش تن فرمان داد که یکی از رؤسای شام از اصحاب سر معاویه شفاعت آن‏ها کرده بود و هشت تن دیگر را نگاه داشت.
و فرستادگان معاویه با آن‏ها گفتند: معاویه امر کرده است که با بیزاری جستن از علی علیه‏السلام و لعن کردن او را بر شما عرض کنیم اگر قبول کردید، دست از شما بداریم وگرنه شما را بکشیم و امیرالمؤمنین می‏گوید: کشتن شما بر ما حلال است، به سبب شهادت اهل شهر شما بر شما، لکن امیرالمؤمنین ببخشود و در گذشت، از این مرد بیزاری نمایید تا شما را رها کند.
گفتند: نکنیم پس فرمان داد، بند از آن‏ها بگشودند و کفن آوردند و آن‏ها برخاستند و همه شب به نماز ایستادند چون بامداد شد اصحاب معاویه گفتند: دوش شما را دیدیم نماز بسیار گذاردید و نیکو دعا کردید ما را آگاه کنید که رای شما درباره عثمان چیست؟ گفتند: او اول کسی بود که در حکم بی داد نمود و به نادرستی رفتار کرد.
گفتند: امیرالمؤمنین شما را بهتر می‏شناسد پس برخاستند و گفتند: آیا از این مرد بیزاری می‏جویید؟ گفتند: نه بلکه دوستدار اوییم پس هر یک از رسولان معاویه یک تن را گرفت تا بکشد. حجر به آن‏ها گفت: بگذارید؛ دو رکعت نماز گذارم، سوگند به خدای که من هرگزو وضو نساختم مگر نماز گذاشتم. گفتند: نماز بگذار و او نماز گذارد و سلام داد و گفت: هرگز نماز کوتاه‏تر از این نخوانده‏ام و اگر بیم آن نبود که پندارید از مرگ ترسانم دوست داشتم بسیار نماز گذارم.
پس هدیه بن فیاض اعور به جانب او رفت با شمشیر حجر بر خود لرزید، هدبه گفت: تو پنداشته بودی از مرگ نمی‏ترسی از صاحب خود بیزاری جو تا تو را رها کنیم. گفت: چرا جزع نکنم که قبری کنده و کفنی گسترده و شمشیری کشیده می‏بینم قسم به خدا اگر چه جزع می‏کنم اما چیزی نمی‏گویم که پروردگار را به خشم آورد. پس او را بکشت رضوان الله علیه.
مؤلف گوید: در این جا به خاطرم آمد حدیثی که حجر داخل شد بر امیرالمؤمنین علیه‏السلام بعد از ضربت خوردن آن حضرت پس مقابل او ایستاد و گفت:
فیا اسقی علی المولی التقی - ابی الاطهار حیدرة الزکی ‏
تا آخر اشعار. حضرت امیر علیه‏السلام او را دید، شعر او شنید. گفت: حال تو چگونه است وقتی تو را به تبری از من دعوت کنند و چه خواهی گفت؟
گفت: ای امیرالمؤمنین علیه‏السلام اگر مرا با شمشیر پاره پاره کنند و آتش افروزند و مرا در آن اندازند آن را بر تبری جستن از تو ترجیح می‏دهم آن حضرت فرمود: به هر خیر توفیق یابی و خدا تو را پاداش خیر دهد از خاندان پیغمبرت.
اما فرستادگان معاویه اصحاب حجر را یکی بعد از دیگری می‏کشتند تا شش نفر شهید شد، عبدالرحمن بن حسان عنزی و کریم بن عفیف خثعمی مانده بودند. گفتند: ما را نزد امیرالمؤمنین برید و ما درباره این مرد می‏گوییم هر چه او بفرماید، آنها را نزد معاویه فرستادند چون خثعمی در آمد بر وی گفت: الله الله ای معاویه تو از این سرای فانی به سرای آخرت باقی خواهی رفت و پرسندت که خون ما را چرا ریختی؟ معاویه گفت: درباره علی علیه‏السلام چه گویی؟ گفت: قول من قول تو است بیزاری می‏جویم از دین علی علیه‏السلام که خدای را به آن دین پرستش میکرد و شمر بن عبدالله خثعمی برخاست و شفاعت او کرد.
معاویه وی را بخشید به شرط آن که یک ماه او را به زندان کند و تا معاویه زنده است، به کوفه نرود.
و آن گاه روی به عبدالرحمن بن حسان آورد و گفت: ای برادر ربیعه تو درباره علی علیه‏السلام چه گویی؟ گفت: من گواهی می‏دهم که وی از آن‏ها بود که یاد خدا بسیار کنند و امر به معروف و نهی از منکر و از ذلت مردم در گذرند.
معاویه گفت: درباره عثمان چه گویی؟
گفت: او اول کسی بود که باب ستم بگشود و درهای راستی را ببست.
گفت: خود را کشتی.
گفت: بلکه تو را کشتم پس معاویه وی را سوی زیاد فرستاد و نوشت این مرد از همه آن‏ها که فرستادی بدتر است او را به عقوبتی که سزای اوست برسان و به بدترین وجهی بکش پس چون نزد زیاد آوردندش او را نزد قیس ناطف فرستاد و زنده در گورش کردند پس همه آنها که کشته شدند هفت تن بودند:
1 - حجر بن عدی 2 - شریک بن شداد حضرمی 3 - صیفی بن شبل شیبانی 3 - قبیصه بن ضبیعه عیسی 4 - محرز بن شهاب منقری 6 - کدام بن حیان عنزی 7 - عبدالرحمن بن حسان عنزی، قبیصه به فتح قاف و ضبیعه به ضم ضاد و فتح باء و محرز به کسر میم و سکون حاء و فتح راء و منقر به کسر میم و سکون نون و فتح قاف و کدام به کسر کاف و عنز به دو فتحه است.
مؤلف گوید: کشتن حجر مسلمانان را سخت بزرگ آمد(47) و معاویه را بدین بسیار نکوهش کردند.
ابوالفرج اصفهانی گوید: ابو مخنف گفت: حدیث کرد مرا ابن ابی زائده از ابی اسحق گفت: از مردم می‏شنیدم، می‏گفتند: او ذلتی که مردم کوفه را رسید کشتن حجر و الحاق زیاد به ابی سفیان و کشتن حسین علیه‏السلام بود و معاویه هنگام مرگ می‏گفت: روزی دراز بر من گذرد و برای ابن ادبر و مراد وی از ابن ادبر حجر است و عدی پدر حجر را ادبر می‏گفتند که شمشیر بر سرین وی جراحتی کرده بود.
و حکایت شده است که ربیع بن زیاد حارثی والی خراسان بود و چون خبر کشتن حجر و یاران او را شنید آرزوی مگر کرد و دست به آسمان برداشت و گفت: خدایا اگر مرا در نزد تو خیری است جان مرا به زودی بستان و بعد از آن بمرد.
ابن اثیر در کامل گوید: حسن بصری گفت: چهار خصلت است در معاویه که اگر نبود مگر یکی از آن‏ها هلاک او را کافی بود. جهیدن او بر گردن این امت به شمشیر تا امر خلافت را به دست گرفت بی مشورت با این که بازماندگان صحابه و صاحبان فضل در میان امت بسیار بود، و پسرش یزید را پس از خود خلیفه کرد که همیشه مست و میگسار بود و حریر می‏پوشید و طنبور می‏نواخت و زیاد را به خود ملحق گردانید(48) و پیغمبر فرمود: الولد للفراش و للعاهر الحجر و حجر و یاران او را بکشت وای بر او از حجر و اصحاب حجر.
گویند: اول خواری که داخل کوفه شد مرگ حسن بن علی علیه‏السلام و کشتن حجر و دعوت زیاد بود، و هند دختر زید انصاریه زنی شیعه بود و در رثای حجر گفت:
ترفع ایها القمر المنیر - تبصر هل‏تری حجرا یسیر ‏
مترجم گوید: ابوحنیفه دینوری در اخبار الطوال گوید: آن وقت که زیاد حجر و یاران او را به صد تن سپاهی از کوفه سوی معاویه روانه کرد مادر حجر این اشعار بگفت:
ترفع ایها القمر المنیر - تبصر هل‏تری حجرا یسیر ‏
الا یا حجر حجر بن عدی - تلقتک البشاره و السرور ‏
و اءن تهلک فکل عمید قوم - من الدنیا الی هلک یصیر ‏
و مضامین این اشعار با حدیث دینوری است.
مؤلف گوید: درباره حجر غیر این هم گفته‏اند که زیاد روز جمعه خطبه می‏خواند، و خطبه را طولانی کرد و نماز تأخیر افتاد، حجر بن عدی گفت: الصلوة، زیاد همچنان خطبه می‏خواند و چون حجر ترسید، وقت نماز بگذرد، دست زد و مشتی ریگ برداشت و به نماز ایستاد و مردم با او ایستادند، زیاد چون این بدید از منبر به زیر آمد و با مردم نماز بگذارد و خبر را سوی معاویه نوشت و بسیار از حجر بد گفت؛ معاویه برای زیاد نوشت او را به زنجیر بند کند و سوی معاویه فرستد.
و چون زیاد خواست او را دستگیر کند، قوم وی، به یاری او به ممانعت برخاستند. حجر گفت: چنین نکنید سمعا و طاعة فرمانبردارم او را در زنجیر بستند و سوی معاویه فرستادند و چون بر معاویه وارد شد، گفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین. معاویه گفت: امیرالمؤمنین منم به خدا قسم که تو را عفو نمی‏کنم و نمی‏خواهم معذرت خواهی از من، او را بیرون برید و گردنش بزنید. حجر به آن‏ها گفت: بگذارید دو رکعت نماز بگذارم. گفتند: نماز بگذار، دو رکعت نماز سبک بگذاشت و گفت: اگر نه آن بود می‏پنداشتید از مرگ می‏ترسم، که هرگز در اندیشه آن نیستم نماز را طولانی می‏کردم و خویشان خود را که آن جا بودند گفت بند و زنجیر را از من برندارید و خون‏های مرا مشویید که من فردا معاویه را بر سر شاهرا ملاقات می‏کنم.
و در اسد الغابة گوید: حجر دو هزار و پانصد (درم) عطا می‏گرفت و کشتن وی در سال 51 است و قبرش در عذرا معروف است و مردی مجاب الدعوه بود.
مؤلف گوید: در آن نامه‏ای که مولانا ابوعبدالله الحسین علیه‏السلام به معاویه فرستاد در جمله نوشت: آیا تو نیستی قاتل حجر بن عدی کندی با آن نمازگزاران و عابدان که ستم را ناپسندیده می‏داشتند و بدعت‏ها را بزرگ می‏شمردند و در راه خدا از سرزنش کسی نمی‏ترسیدند تو آن‏ها را به ستم و کینه کشتی با آن سوگندهای مغلظ و پیمان‏های محکم که آزارشان کنی.