تربیت
Tarbiat.Org

توتیای دیدگان زندگانی خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

19- غزوه خندق (احزاب)

این غزوه را از آن رو خندق نامیدند که در آن به پیشنهاد سلمان فارسی رضی الله عنه در اطراف مدینه خندقی حفر گردید. سلمان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عرض کرد: ای رسول خدا، ما در سرزمین فارس هر گاه مورد محاصره قرار می‏گرفتیم خندق(500) حفر می‏کردیم. و از آن رو که طوایف مشرکان - قریش و غطفان و یهودیان - با هم در برابر مسلمانان همدست شدند جنگ احزاب نام گرفت. این جنگ در ماه شوال اتفاق افتاد.
سبب جنگ آن بود که: جماعتی از یهودیان بنی نضیر - از جمله سلام بن ابی الحقیق و حیی(501) بن اخطب و کنانة بن ربیع بن ابی الحقیق و دیگران - گروههایی را برای جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله تشکیل دادند. سپس به مکه نزد قریشیان رفته آنان را به جنگ با آن حضرت دعوت کردند. آنان پاسخ مثبت دادند. سپس نزد قبیله غطفان رفته از آنان دعوت نمودند. اینان نیز پذیرفتند. قریش به رهبری ابوسفیان حرکت نمود. رهبری غطفان را گروهی به عهده گرفتند: عیینة بن حصن در بنی فرازه و حارث بن عوف در بنی مرة و مسعر اشجعی در اشجع.
چون خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید دستور کندن خندق داد. در روزهایی که خندق را حفر می‏کردند معجزاتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پدیدار شد. قریشیان به سوی مدینه آمدند و در دره رومه میان جرف و زغابه با ده هزار نفر از هم پیمانان و همدستانشان نزدیکیهای احد فرود آمدند. آن حضرت همراه با سه هزار نفر از مسلمانان از مدینه خارج و پشت به کوه سلع قرار گرفتند و کودکان و زنان را در مکانهای بلند قرار دادند.
حیی بن اخطب نزد کعب بن اسد(502) - رهبر قریظه که با پیامبر صلی الله علیه و آله از جانب قوم خودش پیمان بسته بود - رفت و او را فریب داد و به خیانت به آن حضرت تشویق نمود. او نیز پیمان شکست. در آن هنگام بود که مصیبت بزرگ و ترس شدیدی عارض گردید. دشمن از بالا و پایین بر مسلمانان هجوم آورد و نفاق بعضی از منافقان آشکار گردید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و مشرکان بیست و چند شب، نزدیک یک ماه، در کنار خندق بودند و تنها به سوی یکدیگر تیر پرتاب می‏کردند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چون مشاهده کرد که اکثر مسلمانان از محاصره‏ای که به عمل آمده پریشان و سست شده‏اند عیینة بن حصن و حارث بن عوف - دو رهبر غطفان - را به صلح فرا خواند تا در مقابل، یک سوم میوه مدینه را به آنها بدهد. در این کار با سعد بن معاذ و سعد بن عباده مشورت کرد. آنان گفتند: اگر چیزی نیست که خداوند به تو دستور داده باشد ما جز شمشیر به آنها چیزی نخواهیم داد تا خداوند میان ما و آنان داوری کند. پس آن حضرت از این کار منصرف شدند.(503)
راوی گوید:
عمرو بن عبدود و عکرمه بن ابی جهل و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبدالله بن مغیره و ضرار بن خطاب به نزدیک خندق آمدند. و دور آن گردش کردند تا جای تنگی را یافته از آن بگذرند. به جایی رسیدند که خندق تنگ بود. اسبان خویش را هی زده از خندق گذشتند و میان خندق و سلع به جولان پرداختند. مسلمانان ایستاده بودند. هیچکس جرأت نمی‏کرد به آنان نزدیک شود.
عمرو بن عبدود(504) مبارز می‏طلبید و مسلمانان را مخاطب قرار داده می‏گفت:
و لقد بححت من الندا ءبجمعهم: هل من مبارز؟
از بس که از جمع شما مبارز طلبیدم صدایم گرفت.
در هر مرتبه امیرالمؤمنین علیه السلام از جا برمی‏خاست تا به جنگ او برود ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور نشستن می‏داد؛ به امید آنکه فرد دیگری برخیزد ولی مسلمانان - از ترس عمرو بن عبدود و کسانی که با او و در پشت او بودند - حرکتی نمی‏کردند؛ گفتی که پرنده بر سرشان نشسته بود.(505)(506)
شیخ ازری قدس سره، مادح امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره نیکو سروده است. پاداشش بر خدا باد:
ظهرت منه فی الوری سطوات ما اتی القوم کلهم ما اتاها
در جهان از او قدرت نماییهایی آشکار گردید که کسی نتوانسته است چون آنها بیاورد.
یوم غصت بجیش عمرو بن ود لهوات الفلا و ضاق فضاها
روزی که سپاه عمرو بن عبدود همه بیابان را فرا گرفت و از زیادی نفراتشان بیابان نیز برایشان کوچک بود.
و تخطی الی المدینه فردا لا یهاب العدی و لا یخشاها
(عمرو) تک و تنها به شهر وارد شد؛ بی‏آنکه از دشمنان ترس و بیمی داشته باشد.
فدعاهم و هم الوف ولکن ینظرون الذی یشب لظاها
آنان را - که هزاران نفر بودند - به نبرد دعوت کرد ولی همه به کسی که شعله جنگ برمی‏افروخت می‏نگریستند.
این انتم من قسور عامری تتقی الاسد باسه فی شراها؟
(بدانان گفت:) با پهلوان بنی عامر - که شیران از ترس او در بیشه‏هاشان پناه می‏برند - چگونه‏اید؟
این من نفسه تتوق الی الجنا ت او یورد الجحیم عداها؟
کجاست آنکه مایل به رفتن به بهشت است یا می‏خواهد دشمن خود را به جهنم بفرستد؟
فابتدی المصطفی یحدث عما یؤجر الصابرون فی اخراها
آنگاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد آنچه در آخرت به صابران داده می‏شد، سخن گفت.
قائلا: ان للجلیل جنانا لیس غیر المجاهدین یراها
و فرمود: خداوند بهشتهایی دارد که جز مجاهدان کس دیگری آن را نخواهد دید.
من لعمرو؟ و قد ضمنت علی الل ه له من جنانه اعلاها؟
چه کسی به نبرد عمرو می‏رود؟ من از جانب خدا برای او بالاترین جای بهشت را ضامن‏ام.
فالتووا عن جوابه کسوام لا تراها مجیبة من دعاها
در پاسخ بدو سستی نمودند؛ چونان چارپایی که دعوت دعوت کننده را پاسخ نمی‏دهد.
و اذاهم بفارس قرشی ترجف الارض خیفة ان یطاها
ناگاه دیدند تکسواری از قریش - که زمین از ترس گام نهادن او به لرزه در می‏آمد - ظاهر شد.
قائلا: ما لها سوای کفیل هذه ذمة علی وفاها
می‏گفت: جز من او را عهده‏دار نیست؛ این پیمانی است که من باید آن را وفا کنم.
(شیخ مفید قدس سره به نقل از راوی) گوید:
و چون مبارزطلبی عمرو تکرار شد و هر بار نیز امیرالمؤمنین علیه السلام برمی‏خاست؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: یا علی، نزدیک من بیا. شیر خدا نزدیک رفت. حضرتش دستار از سر برداشت و آن را بر سر امام علیه السلام قرار داد و شمشیر خود را نیز بدو داد و فرمود: برو. آنگاه فرمود: خداوندا، او را یاری کن.(507)
امیر مؤمنان علیه السلام به سوی عمرو رفت. جابر بن عبدالله انصاری رحمه الله برای آگاهی از جریان کار نیز همراه حضرتش بود. هنگامی که نزدیک عمرو رسید، گفت: ای عمرو، تو در جاهلیت به لات و عزی قسم خورده و گفته بودی: هیچکس نیست که سه حاجت از من بخواهد مگر آنکه آنها را، یا یکی از آنها را، بر می‏آورم. گفت: چنین است. آن حضرت فرمود: من از تو دعوت می‏کنم که گواهی دهی که جز الله خدایی نیست و حضرت محمد صلی الله علیه و آله رسول اوست و تسلیم امر پروردگار جهانیان شوی. گفت: ای برادرزاده، این را از من مخواه. امام فرمود: بدان که اگر قبول کنی به سود توست. آنگاه فرمود: پس از همان جایی که آمده‏ای بازگرد. گفت: هرگز قریش چنین داستانی نخواهد گفت. حضرت فرمود: پس از اسب پیاده شو و با من بجنگ. عمرو خندید و گفت: این خصلتی است که گمان نمی‏کنم کسی از عرب مرا از آن ترسانده باشد. من خوش ندارم مرد بزرگواری چون تو را بکشم؛ پدرت دوست و ندیم من بوده است.(508) امام فرمود: ولی من دوست دارم تو را بکشم؛ اگر می‏خواهی از اسب پیاده شو. عمرو خشمگین شد و از اسب پیاده گردید و به صورت اسب خود زد و آن را بازگرداند.
جابر گوید: گرد و غباری میان آنها برخاست که آنها را نمی‏دیدم. سپس صدای تکبیر شنیدم و دانستم که علی علیه السلام او را کشته است.(509)
شیخ ازری گوید:
و مشی یطلب البراز کما تم شی خماص الحشی الی مرعاها
و به سوی هماورد به حرکت درآمد؛ آنچنانکه حیوانات کمر باریک و گرسنه به چراگاه خویش می‏روند.
فانتضی مشرفیه(510) فتلقی ساق عمرو بضربة فبراها
پس شمشیر خود را از نیام بیرون کشید و چنان به ساق پای عمرو زد که آن را قطع کرد.
و الی الحشر رنة السیف منه یملأ الخافقین رجع صداها
و تا روز قیامت بازگشت صدای شمشیر او شرق و غرب عالم را پر می‏کند.(511)
یالها ضربة حوت مکرمات لم یزن ثقل اجرها ثقلاها
وه! چه ضربتی بود که خیر فراوان در بر داشت که (عبادت) جن و انس با آن همسنگ نتواند بود!
هذه من علاه احدی المعالی و علی هذه فقس ما سواها
این، تنها یکی از افتخارات او بود؛ پس بر همین قیاس دیگر افتخارات او را بسنج.
(نیز راوی) گوید:
یاران عمرو فرار کردند و اسبهای آنان از خندق گذشت. چون اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله صدای تکبیر را شنیدند روی بدانجا آوردند تا ببینند چه شده است. مشاهده کردند که نوفل بن عبدالله در درون خندق افتاده است؛ اسبش نتوانسته بود از خندق بگذرد. به سوی او سنگ پرتاب کردند. بانگ زد: مرگی زیباتر از این می‏خواهم؛ فردی بیاید تا با او جنگ کنم. امیر مؤمنان علیه السلام به درون خندق رفت و با او جنگید تا کشته شد. آنگاه به دنبال هبیره رفت. چوبه و بند زین او را برید و زره او را بر زمین انداخت. عکرمه و ضرار فرار کردند.
جابر گوید: کشته شدن عمرو به دست حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام جز با داستان کشته شدن جالوت به دست داوود که خدا در قرآن فرموده با چیزی قابل تشبیه نیست؛ آنجا که خداوند می‏فرماید:
فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت.(512)
(پس به اذن خدا آنان را فراری دادند و داوود جالوت را کشت.)(513)
از محمد بن اسحاق روایت شده:
زمانی که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عمرو را به قتل رسانید با چهره‏ای گشاده به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد. عمر گفت: ای علی چرا زره او را از بدنش نکندی؟ در عرب زرهی مانند او نیست! فرمود: شرم کردم عورت عموزاده‏ام را آشکار کنم.(514)
و (نیز شیخ مفید) روایت کرده است:
زمانی که عمرو کشته شد و آن را به خواهرش خبر دادند، گفت:
چه کسی بر او دست یافت؟ گفتند: پسر ابوطالب. گفت: اشکی که بر او می‏ریزم به هدر نمی‏رود چون به دست همتای بزرگواری کشته شد. آنگاه سرود:
لو کان قاتل عمرو غیر قاتله لکنت ابکی علیه اخر الابد
اگر قاتل عمرو کسی جز کشنده او (حضرت علی علیه السلام) بود بر او تا روزگار روزگار است می‏گریستم.
لکن قاتل عمرو لا یعاب به من کان یدعی قدیما بیضة البلد
ولی قاتل او را نمی‏توان سرزنش کرد زیرا کسی است که از دیرباز بزرگ شهر خوانده می‏شد.(515)
کشته شدن عمرو و نوفل سبب فرار مشرکان گردید. رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از کشته شدن آنان فرمود: اینک ما بر آنان حمله می‏کنیم و آنها دیگر بر ما حمله نمی‏کنند.(516)