تربیت
Tarbiat.Org

توتیای دیدگان زندگانی خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

18- غزوه مریسیع‏

مریسیع - نام آبی است در ناحیه قدید نزدیک به ساحل که فاصله آنجا تا فُرع دو روز است.(494) و این غزوه به نام غزوه بنی مصطلق نیز نامیده می‏شود. (مصطلق لقب خزیمه بن سعد تیره‏ای از خزاعه بود) و در روز دوشنبه دوم ماه شعبان سال پنجم هجری اتفاق افتاد.
ابن اثیر گوید:
(این جنگ) در ماه شعبان سال ششم اتفاق افتاد. به رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر رسیده بود که بنی مصطلق برای جنگ آماده می‏شوند. فرماندهی آنان را حارث بن ابی ضرار پدر جویریه - همسر آن حضرت - به عهده داشت. چون این خبر را شنید به سوی آن رفت و در کنار آب آنها که مریسیع نامیده می‏شد و در ناحیه قدید قرار داشت با آنها جنگ کرد. مشرکان فرار کردند از آنان شمار بسیاری کشته شدند. در این جنگ مردی از مسلمانان از بنی لیث بن بکر به نام هشام بن صبابه برادر مقیس بن صبابه به تیر مردی از انصار از قبیله عبادة بن صامت - که می‏پنداشت او از دشمنان است - به اشتباه کشته شد.
در این جنگ رسول خدا صلی الله علیه و آله اسیران زیادی به دست آورد که آنها را میان مسلمانان تقسیم کرد. از آن جمله جویریه دختر حارث بن ابی ضرار بود که در تقسیم کردن در سهم ثابت بن قیس بن شماس یا پسرعموی او قرار گرفت. جویریه (که بیوه‏ای بزرگ‏زاده بود) با او پیمان مکاتبه بست.(495)
جویریه برای دریافت کمک نزد آن حضرت آمد. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: می‏خواهی کاری بهتر از این به تو نشان بدهم؟ گفت: کدام است ای رسول خدا صلی الله علیه و آله؟ فرمود: مال مکاتبه‏ات را بدهم و تو را همسر خویش کنم. گفت: آری ای رسول خدا. پیامبر این چنین کرد. مردم این خبر را که شنیدند گفتند: خویشاوندان رسول خدا...! آنگاه بیش از یکصد زن از بنی مصطلق را آزاد کردند. هیچ زنی برای قوم خویش از جویریه پربرکت‏تر نبود.
هنگامی که مردم بر سر آب بودند، حادثه‏ای روی داد: عمر بن خطاب، اجیری از بنی غفار به نام جهجاه داشت. او با سنان جهنی هم‏پیمان بنی عوف از خزرجیان بر سر آب اختلاف پیدا کردند و در هم آویختند. جهنی فریاد زد: ای گروه انصار! و جهجاه بانگ زد: ای مهاجران! عبدالله بن ابی بن سلول - که گروهی از قومش از جمله زید بن ارقم، که جوان بود، نزد او بودند - خشمگین شد و گفت: آیا به راستی چنین می‏کنند؟! در دیارمان بر ما تسلط یافته‏اند! به خدا سوگند: (اگر به مدینه بازگشتیم عزیزتر و گرامیتر، خوارتر را بیرون خواهد کرد).(496)
آنگاه رو به حاضران از قومش کرد و گفت: خودتان به خودتان کردید؛ آنان را در دیار خود جای دادید و اموالتان را با آن‏ها تقسیم کردید. به خدا اگر از دادن آنچه دارید به آنها امتناع کنید به جای دیگری خواهند رفت.
زید این سخنان را شنیده به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله - که تازه از کار جنگ فراغت یافته بود - رفت. عمر بن خطاب نزد ایشان بود. زید ماجرا را به حضرتش گفت. عمر گفت: ای رسول خدا، به عباد بن بشر دستور بده او را بکشد! حضرت فرمود: چگونه چنین کنم؟ مردم خواهند گفت محمد یاران خود را می‏کشد.
پیامبر صلی الله علیه و آله دستور حرکت داد و در زمانی که وقت حرکت نبود، حرکت کرد تا کشمکش را پایان دهد. با اسید بن حضیر رو به رو شد! اسید به پیامبر صلی الله علیه و آله سلام نمود و گفت: ای رسول خدا، زمانی حرکت فرموده‏اید که وقت رفتن نیست. فرمود: مگر نشنیده‏ای که عبدالله بن ابی چه گفته است؟! پرسید: چه گفته است؟ آن حضرت فرمود: گمان کرده که چون به مدینه بازگردد عزیزتر و گرامیتر، ذلیلتر را بیرون کند. اسید گفت: به خدا سوگند که اگر بخواهی، تو او را بیرون می‏کنی زیرا که تو عزیز هستی و او ذلیل. سپس گفت: ای رسول خدا، با او مدارا کن. به خدا سوگند خداوند بر تو منت نهاد. چرا که قوم او زیورهایی درست می‏کردند تا برایش تاج بسازند و او چنین می‏بیند که پادشاهی را از او گرفته‏ای.
چون عبدالله بن ابی شنید که زید سخنان او را برای پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است، نزد آن حضرت رفت و سوگند خورد که چنین حرفی نزده است. عبدالله در میان قوم خود محترم بود. به پیامبر گفتند: ای رسول خدا، شاید آن جوان اشتباه کرده باشد. پس خداوند تعالی آیه:
(اذا جاءک المنافقون...(497))
(آن هنگام که منافقان نزد تو می‏آیند...)
را - که گواه صداقت زید بود - نازل کرد.(498)
ماجرای افک در این غزوه اتفاق افتاد.(499)