تربیت
Tarbiat.Org

توتیای دیدگان زندگانی خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

13 - سریه رجیع‏

ابن اثیر در تاریخ الکامل در رویدادهای سال چهارم می‏گوید:
در ماه صفر همین سال غزوه رجیع اتفاق افتاد. علت آن بود که گروهی از عضل وقاره(473) نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده گفتند: در میان ما اسلام رواج گرفته است؛ اشخاصی را برای ما بفرست تا ما را در امر دین آموزش دهند و قرآن بیاموزند. آن حضرت شش نفر را به سوی آنان روانه نمود. عاصم بن ثابت - و به قولی مرثد بن ابی مرثد - را بر آنان گماشت.
چون به هدأة(474) رسیدند به آنان خیانت کرده بانگ زدند و طایفه‏ای از هذیل را - که بنی لحیان نامیده می‏شدند - بر آنان برانگیختند. صد تن به سوی این فرستادگان حمله کردند. مسلمانان به کوه پناه بردند. از آنان خواستند تا پایین بیایند و قول دادند که آسیبی به آنان نرسانند.
عاصم گفت: به خدا سوگند که پیمان کافر را نمی‏پذیرم. خداوندا، پیامبرت را از وضع ما آگاه کن. پس خود و مرثد و خالد بن بکیر با آنها جنگ کردند تا کشته شدند. ابن دثنه و خبیب بن عدی و یکی دیگر تسلیم شدند و پایین آمدند ولی آنها را بستند. مرد سوم گفت: این نخستین خیانت است. به خدا سوگند که دنبال شما نخواهم آمد. پس او را کشتند. خبیب و ابن دثنه را به مکه بردند.
فرزندان حارث بن عامر بن نوفل، خبیب را خریدند تا به انتقام خون حارث به قتل برسانند - او کسی بود که حارث را در احد کشته بود - در آن هنگام که خبیب نزد دختران حارث بود تیغی از یکی از آنها گرفت تا خود را برای مرگ نظیف کند. کودک آن زن آمد و بر زانوی خبیب - که تیغ در دست داشت - نشست. مادر طفل فریاد برآورد. خبیب گفت: آیا بیم داری که خیانت کنم؟ خیانت در شأن ما نیست. آن زن همیشه می‏گفت: هرگز اسیری بهتر از خبیب ندیدم. زمانی که در مکه هیچگونه میوه‏ای نبود او را دیدم که خوشه انگوری در دست داشت و از آن می‏خورد. این روزی او بود که خداوند به خبیب داده بود.
چون خبیب را از حرم بیرون بردند تا بکشند، گفت: مرا بازگردانید تا دو رکعت نماز گزارم. او را رها کردند. دو رکعت نماز گزارد و این برای کسی که به صبر(475) کشته می‏شود سنت شد. آنگاه خبیب گفت: اگر نمی‏گفتید که از مرگ بیم داشت نماز بیشتری می‏گزاردم و چند بیت سرود که از آن جمله‏اند:
و لست ابالی حین اقتل مسلما علی ای شق کان فی الله مصرعی
اگر مسلمان کشته شوم اهمیت نمی‏دهم که به کدامین وضع در راه خدا کشته گردم.
و ذلک فی ذات الاله و ان یشأ یبارک علی اوصال شلو ممزع
این در راه خداست و اگر بخواهد پراکنده‏های پیکری قطعه‏قطعه شده را برکت و شگون می‏دهد.
(سپس نفرین کرد:) خداوندا! آنان را ناچیز گردان و نابودشان ساز.
آنگاه او را به دار آویختند.
وقتی عاصم بن ثابت را کشتند، خواستند سرش را به سلافه دختر سعد بفروشند (عاصم دو پسر سلافه را در احد کشته بود و او نذر کرده بود که در سر عاصم شراب بنوشد) اما زنبوران مانع این کار شدند. مردم گفتند: او را رها کنید تا شب شود؛ آنگاه او را خواهیم برد. شب هنگام خداوند سیلی بفرستاد و عاصم را با خود برد. عاصم با خدا عهد و پیمان بسته بود که هرگز به مشرکی دست نزند و دست مشرکی به او نرسد. خداوند پس از مرگ نیز او را از دست زدن مشرکان حفظ کرد.
و اما ابن دثنه، صفوان بن امیه او را با غلام خود به نام نسطاس به تنعیم فرستاد تا او را آنجا بکشد. نسطاس به ابن دثنه گفت: تو را به خدا بگو آیا دوست داری اکنون محمد صلی الله علیه و آله اینجا بود و به جای تو، او را گردن می‏زدیم و تو نزد کسان خود می‏بودی؟ گفت: دوست ندارم محمد صلی الله علیه و آله - در هر جا که هست - خاری مایه آزار او بشود و در مقابل، من پیش کسان خود باشم. ابوسفیان که در آنجا بود گفت: هیچکس را ندیدم دیگری را دوست بدارد چندانکه یاران محمد صلی الله علیه و آله او را دوست بدارند. آنگاه نسطاس، ابن دثنه را به قتل رساند.