تربیت
Tarbiat.Org

توتیای دیدگان زندگانی خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

11 - غزوه احد

احد کوه معروفی است در فاصله یک فرسنگی مدینه. گفته‏اند که به این جهت این نام بر آن نهاده شده که از دیگر کوههای آنجا جدا بوده و تنهاست. این جنگ در نیمه شوال سال سوم هجرت در آنجا اتفاق افتاد.
خلاصه سخن واقدی در این باره چنین است:
این جنگ در روز شنبه هفتم شوال اتفاق افتاد. زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله صفها را در احد مرتب نمود، بپا خاست و برای مردم خطبه خواند و فرمود:
ای مردم! شما را سفارش می‏کنم به آنچه خدا در کتاب خود به من سفارش فرموده است و آن عمل به طاعت خود و دوری جستن از محرمات اوست... تا آخر خطبه.
(واقدی گوید:)
طلحة بن ابی طلحه به میدان آمد و مبارز طلبید. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله زیر پرچم نشسته و دو زره و یک مغفر و یک کلاهخود پوشیده بود. امیر مؤمنان علیه السلام به میدان آمد و چنان ضربتی بر سر طلحه زد که شمشیر از بالای سر تا چانه‏اش را شکافت و بر زمین افتاد. آنگاه بازگشت. گفتند: چرا کار او را یکسره نکردی؟ فرمود: چون بر زمینش انداختم عورت او نمایان شد. خویشاوندی، مهر مرا نسبت به او برانگیخت و می‏دانستم که خداوند او را خواهد کشت.
او پهلوان و بزرگ سپاه بود. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله (از کشته شدن آن مشرک) خوشحال شد و با صدای بلند تکبیر گفت. مسلمانان نیز تکبیر گفتند.
(داستان ادامه می‏یابد تا آنجا که می‏گوید:)
گفتند: خداوند پیامبر خود و یاران او را در هیچ موردی مانند احد پیروزی نداد تا اینکه مسلمانان از رسول خدا سرپیچی و عصیان کردند و با یکدیگر به ستیزه برخاستند. پرچمداران کشته شده بودند. مشرکان فرار کردند و زنان ایشان که ابتدا دف می‏زدند، ناله سر دادند...
چون یاران عبدالله بن جبیر مواضع خود را ترک کردند، خالد بن ولید کوه را از افراد خالی دید. با اسب حمله کرد. عکرمه نیز با سواران به دنبال او شتافت. به قرارگاه تیراندازان رسیدند و بر آنها حمله کردند. تیراندازان نیز به تیراندازی پرداختند، اما همگی کشته شدند. عبدالله بن جبیر نیز به تیراندازی پرداخت تا اینکه تیرهایش تمام شد. آنگاه با نیزه جنگید تا اینکه نیزه‏اش شکست. سپس غلاف شمشیرش را شکست و آنقدر جنگید تا کشته شد.
رافع بن خدیج روایت کرده: وقتی که خالد تیراندازان را کشت، با سواران به پیش آمد. عکرمه نیز به دنبال او بود. در حالی که صفهایمان از هم گسسته شده بود با یکدیگر درآویختیم. ابلیس - که به صورت جعال بن سراقه در آمده بود - سه بار فریاد کشید: محمد صلی الله علیه و آله کشته شد. در آن هنگام جعال - که ابلیس به صورت او درآمده بود - گرفتاری بزرگی پیدا کرد. جعال همراه با مسلمانان و در کنار ابوبرده و خوات بن جبیر به سختی می‏جنگید.
رافع گوید: به خدا سوگند پیروزی‏ای سریعتر از پیروزی مشرکان بر خود ندیده بودم. مسلمانان رو به جعال آوردند تا او را بکشند. خوات و ابوبرده شهادت دادند که زمانی که فریاد کننده فریاد زد او در کنار آنها بوده و فریادکننده کس دیگری بوده است.
رافع گوید: به سبب کرده‏های خودمان و نافرمانی و سرپیچی از پیامبرمان گرفتار شدیم. مسلمانان به یکدیگر درآویختند و با هم جنگیدند و به یکدیگر ضربت می‏زدند و از روی ترس و شتاب نمی‏دانستند که چه می‏کنند.(429)
علی بن ابراهیم در تفسیر خود گفته:
هر گاه کسی قصد حمله به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله داشت امیر مؤمنان علیه السلام به پیش می‏آمد. چون ایشان را می‏دیدند باز می‏گشتند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به کنار کوه رفت. جنگ در یک جهت ادامه داشت.
اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله فرار کردند ولی امیر مؤمنان علیه السلام همچنان با دشمنان می‏جنگید، تا اینکه صورت و سر و سینه و شکم و دستها و پاهای آن حضرت نود زخم برداشت. خود را از شمشیررس آن حضرت دور می‏داشتند. صدایی از آسمان شنیده شد که می‏گفت:
لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی.
شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی جز علی علیه السلام نیست.
جبرئیل بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: ای محمد! به خدا سوگند این از خودگذشتگی است. آن حضرت فرمود:
لانی منه و هو منی.
من از او هستم و او از من است.(430)
جبرئیل گفت: و من نیز از شما هستم.(431)
شیخ ازری در این اشعارش چه زیبا گفته است:
ذاک یوم جبرئیل انشد فیه مدحا ذوالعلی له انشاها:
در آن روز جبرئیل ستایشهایی را که خداوند برای او گفته بود به زبان آورد و بخواند:
لا فتی فی الوجود الا علی ذاک شخص بمثله الله باهی
در جهان، جوانمردی چون (حضرت) علی علیه السلام نیست. او انسانی است که خداوند به مانند او افتخار می‏کند.
ما حوی الخافقان انس و جن قصبات السبق التی قد حواها
نه انس و نه جن نتوانسته‏اند گوی سبقتی را که او ربود، بربایند.
لا ترم وصفه ففیه معان لم یصفها الا الذی سواها
(بیهوده) در پی وصف او مباش؛ که او را مفاهیمی (چندان بلند) است که جز خدا کسی آنها را وصف نمی‏تواند.
(علی بن ابراهیم ادامه می‏دهد:)
هند دختر عتبه در میان سپاهیان بود. هر گاه یکی از سپاهیان از صحنه فرار می‏کرد سرمه‏دانی به او می‏داد و می‏گفت: تو زنی بیش نیستی؛ این را بگیر و خود را آرایش کن.
حمزة بن عبدالمطلب بر دشمنان حمله می‏برد و چون او را می‏دیدند از برابرش فرار می‏کردند. کسی جرأت ایستادگی در برابر او را نداشت. هند دختر عتبه با وحشی عهد کرد اگر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و یا حضرت علی علیه السلام و یا حمزه رضوان الله علیه را بکشد، هر چه می‏خواهد به او بدهد (وحشی از مردم حبشه و غلام جبیر بن مطعم بود.)
وحشی گفت: محمد صلی الله علیه و آله را که نمی‏توانستم. علی علیه السلام را هم مردی باهوش و آزموده دیدم؛ بسیار به اطراف خود می‏نگرد. در او طمع نکردم. اما در کمین حمزه نشستم. او سخت به آن گروه حمله می‏کرد. از برابرم گذشت. در کنار نهر آب پایش لغزید و افتاد. زوبین خود را تکان داده و پرتاب کردم. به تهیگاه او اصابت کرد و از مثانه‏اش بیرون آمد. بر زمین افتاد. به سوی او آمده شکمش را دریدم و جگرش را بیرون آوردم و برای هند بردم. بدو گفتم: این جگر حمزه است. آن را از من گرفت و در دهان گذاشت و پاره‏ای از آن را کند. خداوند آن تکه جگر را در دهان هند مانند استخوانی سخت گردانید. آن را از دهان بیرون انداخت. خداوند فرشته‏ای فرستاد و آن تکه را برداشته به مکان خود بازگردانید.
امام صادق علیه السلام فرمود:
خداوند نمی‏خواست چیزی از اندام حمزه وارد جهنم شود.
آنگاه هند به کنار جسد حمزه آمد و عورت و دو گوش او را برید و از آنها گوشواره و گردنبندی ساخت و به گردن خود آویخت دستها و پاهای او را نیز قطع کرد.(432)
در سیره ابن هشام آمده است:
ابن اسحاق گفته است: حلیس بن زبان(433) - از بنی الحارث بن عبد مناة، که در آن زمان بزرگ احابیش بود - ابوسفیان را دید که با نوک نیزه بر گونه حمزة بن عبدالمطلب می‏زند و می‏گوید: بچش؛ ای نافرمان!(434) حلیس گفت: ای فرزندان کنانه! این بزرگ قریش است. ببینید با پسرعمویش چه می‏کند! ابوسفیان گفت: ای وای! ندیده بگیر. این یک لغزش بود.(435)
از واقدی روایت شده که گفت:
مخیریق یهودی یکی از دانشمندان یهود بود. در روز شنبه - که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در احد بود - گفت: ای قوم یهود! به خدا سوگند می‏دانید که حضرت محمد صلی الله علیه و آله پیامبر است و یاری او بر شما بایسته است. گفتند: وای بر تو! امروز شنبه است. جواب داد: دیگر شنبه‏ای نیست. آنگاه اسلحه خویش را برداشت و در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله جنگید تا کشته شد. آن حضرت فرمود: مخیریق، بهترین یهود است.(436)
و نیز گوید:
زمانی که به جنگ احد می‏رفت گفته بود: اگر کشته شدم دارایی من در اختیار حضرت محمد صلی الله علیه و آله باشد؛ به هر ترتیب که خداوند فرموده از آن استفاده کند. اموال من جزو صدقات ایشان است.(437)
واقدی می‏افزاید:
عمرو بن جموح مردی لنگ بود. جنگ احد پیش آمد. چهار فرزند او در سپاه حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مانند شیر می‏جنگیدند. خویشاوندانش می‏خواستند او را از جنگ بازدارند و می‏گفتند: تو لنگی و مسؤولیتی نداری. فرزندانت نیز در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله می‏جنگند. گفت: بسیار خوب! آنان به بهشت روند و من در اینجا در کنار شما باشم!
همسرش هند دختر عمرو بن حرام(438) گوید: گویی می‏بینم که سپر خویش را به دست گرفته می‏گفت: بار خدایا! مرا به نزد خانواده‏ام باز نگردان. چون برفت گروهی از بستگانش خود را به او رساندند. با او گفتگو کردند تا او را بازگردانند، ولی قبول نکرد و نزد حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای پیامبر خدا! خانواده‏ام می‏خواهند مرا از این امر و از همراه شما بودن بازدارند؛ اجازه فرمایید که من با شما بیایم. به خدا سوگند که می‏خواهم با این پای لنگ به بهشت بروم.
رسول گرامی صلی الله علیه و آله فرمودند: خداوند تو را معذور داشته است و جهاد بر تو واجب نیست. قبول نکرد. آن حضرت به خانواده و فرزندانش فرمود: مانع او نشوید؛ شاید خداوند شهادت را روزی او گرداند. او را آزاد گذاشتند و در همان روز شهید گردید.(439)
داستان او داستان خیثمه پدر سعد بن خیثمه(440) می‏باشد. واقدی روایت کرده است که او به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت:
(فرصت) جنگ بدر از دستم رفت. زیرا مشتاق شهادت بودم. شدت اشتیاق من به شهادت به قدری بود که من و پسرم قرعه کشیدیم؛ به نام او افتاد و به فیض شهادت نائل گردید. دیشب او را در خواب دیدم که در بهترین حال و در میان میوه‏ها و رودخانه‏های بهشت گردش می‏کند. می‏گفت: در بهشت به ما ملحق شو و در کنار ما باش. وعده‏های پروردگارم را درباره خودم صادق یافتم. به خدا سوگند ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بسیار به پیوستن به او در بهشت مشتاقم، پیر شده‏ام و استخوانم فرسوده گردیده و دوست دارم که به ملاقات پروردگارم بروم. از خدا بخواه که شهادت را نصیبم کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله برای او دعا کرد. او در احد شهید شد.(441)
واقدی می‏گوید:
جابر می‏گفت: زمانی که پدرم به شهادت رسید، عمه‏ام می‏گریست. پیامبر فرمود: چرا گریه می‏کنید؟ فرشتگان تا هنگام دفن با بالهای خود بر او سایه افکنده بودند.
عبدالله بن عمرو بن حرام گوید: چند روز پیش از جنگ احد مبشر بن عبدالمنذر - یکی از شهدای بدر - را در خواب دیدم به من می‏گفت: تو چند روز دیگر نزد ما می‏آیی. گفتم: تو کجایی؟ گفت: در بهشت؛ ما به هر کجا که می‏خواهیم می‏رویم. به او گفتم: مگر نه اینکه در جنگ بدر کشته شدی؟ گفت: آری و دوباره زنده شدم. عبدالله این موضوع را به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت. ایشان فرمودند: ای ابوجابر! شهادت این است.
(و می‏افزاید:)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز احد فرمود: عبدالله بن عمرو بن حرام و عمرو بن جموح را در یک قبر دفن کنید. گویند که این دو را در کنار هم یافتند؛ بدنشان تکه‏تکه شده بود و تشخیص داده نمی‏شد. آن حضرت فرمود: آن دو را در یک قبر به خاک بسپارید.
(و نیز می‏گوید:)
گور آنها در مسیل قرار داشت. چون سیل آمد، قبر آنها باز شد و دیدند هر دو کفن دارند. عبدالله زخمی بر صورت داشت که دستش را روی آن گذاشته بود. چون دستش را از روی زخم برداشتند، خون از آن جاری گردید. دوباره آن را به جای خود قرار دادند؛ خون بند آمد.(442)
واقدی گوید:
جابر می‏گفت: پدرم را در قبرش دیدم. گفتی خوابیده بود و هیچگونه تغییری، نه کم و نه زیاد، در او پدید نیامده بود. از او پرسیدند: آیا کفنهای او را هم دیدی؟ گفت: او را در بُردی دارای خطهای سیاه و سفید دفن کرده بودیم که صورت و چهره‏اش را نیز پوشانده بود و بر روی پای او برگ اسپند گذارده بودیم. با اینکه چهل و شش سال از دفن او می‏گذشت کفن را همانگونه که بود یافتیم. برگ اسپند نیز هنوز روی پاهای او قرار داشت.(443)
آنگاه واقدی حدیث کندن قناتی را در احد به دست معاویه و نبش قبور شهیدان و جابجا کردن عبدالله و عمرو بن جموح را از گورشان نقل کرده است. (معاویه) این کار را از آن رو کرد که قنات آب از روی تن آن دو می‏گذشت.
و نیز اینکه مردم به جستجوی کشتگانشان رفتند و آنها را تازه و شاداب یافتند. بیل یکی از آنها به پای یکی از شهیدان اصابت کرد و خون از آن جاری شد.(444) این بود آنچه از واقدی نقل کردیم.
علی بن ابراهیم گوید:
چون جنگ متوقف گردید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: چه کسی از عمویم حمزه اطلاع دارد؟ حارث بن صمه گفت: من مکان او را می‏دانم. آنگاه به جایی که حمزه بود رفت ولی نخواست که نزد آن حضرت بازگردد و به اطلاع ایشان برساند. پیامبر صلی الله علیه و آله به امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: یا علی، عمویت را پیدا کن. امیر مؤمنان علیه السلام رفت و کنار حمزه ایستاد و کراهت داشت نزد آن حضرت بازگردد. حضرتش شخصاً رفت و چون دید که با او چه کرده‏اند، گریست. آنگاه فرمود: به خدا سوگند در هیچ جا خشمگین‏تر از اینجا نبوده‏ام. اگر خداوند مرا بر قریش پیروز گرداند هفتاد نفر از ایشان را مثله خواهم کرد. جبرئیل بر حضرتش نازل شد و این آیه را آورد:
و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین. (و اصبر)(445)
(و اگر کیفر کردید، مانند آنچه به شما شده است کیفر کنید و اگر شکیبایی نمایید، این کار برای صابران بهتر است. (و صبر کن))
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: صبر می‏کنم.
آن حضرت بردی که بر دوشش بود بر حمزه انداخت. چون آن را بر سرش می‏کشید، (چون بلندبالا بود) پاهایش بیرون می‏ماند و چون بر پاهایش می‏انداخت، سرش بیرون می‏ماند. آن را بر سر حمزه کشید و مقداری علف بر پاهایش انداخت و فرمود: اگر زنان بنی‏عبدالمطلب محزون نمی‏گردیدند او را دفن نمی‏کردم و برای مرغان هوا و درندگان باقی می‏گذاردم تا اینکه روز قیامت از شکم درندگان و پرندگان محشور شود.
آنگاه دستور داد تا کشته‏ها را جمع کنند و بر آنان نماز گزارد و در گورهایشان دفن نمود و هفتاد مرتبه بر حمزه تکبیر گفت.(446)
در سیره ابن هشام به نقل از ابن اسحاق با اسنادش از ابن عباس آمده:
رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد که حمزه را در بردی کفن کنند. آنگاه بر او نماز گزارد و هفت مرتبه تکبیر گفت. آنگاه کشتگان را آورده در کنار حمزه قرار می‏دادند و آن حضرت بر آنها و بر حمزه نماز می‏گزارد تا اینکه هفتاد و دو نماز بر حمزه گزارد.
ابن اسحاق گوید: صفیه دختر عبدالمطلب - بر اساس آنچه شنیده‏ام - آمد تا او را ببیند. (حمزه برادر پدری و مادری او بود) پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به پسرش زبیر بن عوام فرمود: او را بازگردان تا برادرش را به این وضع نبیند. زبیر به مادرش گفت: مادر، رسول خدا صلی الله علیه و آله به شما دستور می‏دهد که بازگردی. صفیه گفت: چرا بازگردم؟ شنیده‏ام که برادرم را مثله کرده‏اند. این در راه خدا بوده است. ما به آنچه در راه او بوده راضی می‏باشیم. من به خواست خدا شکیبا خواهم بود.
چون زبیر نزد آن حضرت بازگشت و ماجرا را گفت فرمودند: او را آزاد بگذارید. صفیه پیش کشته برادر رفت و بر آن نگریست و بر او نماز گزارد و کلمه استرجاع(447) را بر زبان آورد و برای او آمرزش طلبید. آنگاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دستور داد حمزه را به خاک سپردند.
عبدالله بن جحش فرزند امیمه دختر عبدالمطلب خواهرزاده حضرت حمزه بود. پیکر عبدالله مانند حمزه مثله شده بود ولی کبد او را نشکافته بودند. خویشاوندان این عبدالله گویند: رسول خدا صلی الله علیه و آله او را همراه با حمزه در یک قبر دفن کردند. این سخن را جز از خانواده او از کسی نشنیده‏ام.
ابن اسحاق گوید: بعضی از مردم مسلمان کشته‏های خود را به مدینه برده در آنجا به خاک می‏سپردند. آن حضرت از این کار نهی کرده فرمودند: آنها را همانجا که کشته شده‏اند به خاک بسپارید.
و نیز گوید: دو نفر و گاه سه نفر را در یک قبر به خاک می‏سپردند.(448)
شیخ مفید رضوان الله علیه گوید:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در زمان حیات امر می‏کرد به زیارت قبر حمزه بروند و خود شخصاً به زیارت او و زیارت دیگر شهدا مداومت داشت. حضرت فاطمه سلام الله علیها نیز پس از رحلت آن حضرت به زیارت قبر حمزه می‏رفت و مسلمانان نیز همواره به زیارت قبر او می‏روند.
فضیلتهای حمزه بیش از آن است که نام برده شود. آمده است که روزی سخت‏تر از روز احد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نگذشت که عمویش حمزه کشته شد. در این روز ندا داده شد که:
لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی و اذا ندبتم هالکا فابکوا الوفی اخا الوفی(449)
شمشیری جز ذوالفقار نیست و جوانمردی جز علی نه. اگر می‏خواهید بر کسی گریه کنید، بر وفادار برادر وفادار ندبه کنید. (وفادار اولی حمزه و دومی ابوطالب علیهما السلام است).
حمزه در روز احد روزه‏دار بود. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پیش از آنکه او به شهادت برسد او را در آغوش گرفت و میان دو چشم او را بوسید. زمانی که آن حضرت از احد به مدینه بازمی‏گشت، گریه زنان را بر کشتگان خود شنید. اشک در چشمان حضرتش جمع شد و گریست. آنگاه فرمود: امروز حمزه کسی را ندارد که بر او بگرید! سعد بن معاذ و اسید بن حضیر که این سخن را شنیدند گفتند: هیچ‏کس بر خویشاوندش نگرید تا فاطمه سلام الله علیها بیاید و همه با او بر گریه بر حمزه همراه شوند. آنگاه که حضرت گریه بر حمزه را شنیدند، فرمودند:
بازگردید؛ خداوند شما را رحمت کند. با او همدردی نمودید.(450)
حمزه برادر رضاعی پیامبر صلی الله علیه و آله و چهار سال بزرگتر از ایشان بود.
روایت شده:
حمزه در روز قیامت بر شتر رسول خدا - غضباء - سوار می‏گردد.(451) او و جعفر دو شاهد و گواه پیامبران در تبلیغشان می‏باشند.(452)
در روز قیامت جعفر و حمزه در دو طرف امیر مؤمنان علیه السلام قرار می‏گیرند و فاطمه پشت سر ایشان و حسن و حسین علیهما السلام در میان آنها هستند.(453)
در روز قیامت پرچم حمد به دست امیرالمؤمنین علیه السلام و پرچم تکبیر به دست حمزه و پرچم تسبیح به دست جعفر می‏باشد.(454)
روز قیامت حضرت علی علیه السلام نیزه‏ای را که با آن حمزه با دشمنان خدا مبارزه می‏نمود آورده به او می‏دهد و می‏گوید: ای عموی رسول خدا! با نیزه‏ات (آتش) دوزخ را از برابر دوستانت دور ساز.(455)
رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور می‏داد به زیارت قبر حمزه علیه السلام بروند. از سدیر(456) روایت شده که گفت:
نزد امام باقر علیه السلام بودم. کارهایی را که مردم پس از رحلت پیامبرشان انجام دادند، ذکر کردیم و اینکه چگونه امیرالمؤمنین علیه السلام را بی‏یاور گذاشتند. شخصی از حاضران گفت: خدا تو را نیکو دارد؛ پس عزت بنی‏هاشم کجا بود و مردان آنها کجا بودند؟ امام فرمودند:
و من کان بقی من بنی‏هاشم؟ انما کان جعفر و حمزة فمضیا و بقی معه رجلان ضعیفان ذلیلان حدیثا عهد بالاسلام: عباس و عقیل؛ و کانا من الطلقاء. اما و الله لو ان حمزة و جعفرا کانا بحضرتهما ما وصلا الی ما وصلا الیه و لو کانا شاهدیهما لأتلفا نفسیهما.
مگر چه کسانی از بنی‏هاشم باقی مانده بودند؟ جعفر و حمزه که شهید شده بودند. تنها دو ضعیف و ناتوان که از آزادشدگان بودند - باقی ماندند؛ عباس و عقیل. به خدا سوگند اگر حمزه و جعفر در حضور آن دو (مولا و حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها) بودند، این چنین نمی‏شد و خود را در این راه فدا می‏کردند.(457)
شاعران زیادی در سوک حمزة بن عبدالمطلب و دیگر شهیدان احد شعر سروده‏اند؛ از آن جمله حسان بن ثابت(458) و کعب بن مالک که مرثیه و قصاید زیادی دارند. از قصیده‏های کعب، قصیده بائیه(459) اوست:
سائل قریشا غداة السفح من احد ماذا لقینا و ما لاقوا من الهرب؟(460)
از قریش بپرس در روز دامنه احد که ما چه دریافت کردیم و ایشان از فرار، چه چیزی را؟
و از قصیده جیمیه اوست (خطاب به خود):
نشجت و هل لک من منشج؟ و کنت متی تذکر تلجج(461)
گریستی و آیا تو را گریه‏ای هست؟! تو هر گاه آن را به یاد می‏آوردی زبانت به لکنت می‏افتاد.
و در قصیده دالیه گوید:
و لقد هددت لفقد حمزة هدة ظلت بنات الجوف منها ترعد
از فقدان حمزه چنان ضربتی بر من آمد، که همه وجودم به لرزه افتاد.
و لو انه فجعت حراء بمثله لرایت راسی صخرها یتبدد
هر گاه کوه حرا به مثل فاجعه او مبتلا می‏شد، صخره‏های سترگش را می‏دیدی که در هم کوبیده می‏گردید.
قرم تمکن فی ذؤابة هاشم حیث النبوة و الندی و السؤدد
بزرگواری که در رأس خاندان هاشم جای داشت؛ همانجا که نبوت و جوانمردی و سیادت بود.
و تراه یرفل فی الحدید کانه ذولبدة شثن البراثن اربد
او را می‏بینی که در میان آهن چنان می‏خرامد که گویی شیری است قوی پنجه و تیره‏مو.
عم النبی محمد صلی الله علیه و آله و صفیه ورد الحمام فطاب ذاک المورد
عموی پیامبر حضرت محمد صلی الله علیه و آله و یار برگزیده اوست. با مرگ رودررو شد و چه رویارویی نیکویی!
و اتی المنیة معلما فی اسرة نصروا النبی و منهم المستشهد
(او با پرچم افراشته) به سوی مرگ آمد؛ در خانواده‏ای که به یاری پیامبر آمدند و گروهی از ایشان شهید شدند.(462)
و کعب همچنین در مرثیه حمزه رضی الله عنه گفته است:
صفیة، قومی و لا تعجزی و بکی النساء علی حمزة
صفیه، برخیز و اظهار عجز مکن و دیگر زنان را بر حمزه بگریان.
و لا تسأمی ان تطیلی البکا علی اسد الله فی الهزة
ناراحت نباش از اینکه گریه‏ات بر شیر خدا در جنگ طولانی شود.
فقد کان عزا لأیتامنا و لیث الملاحم فی البزة
او عزتی برای یتیمان ما و شیری در هم کوبنده و سلاح پوشیده بود.
یرید بذاک رضا احمد و رضوان ذی العرش و العزة
مرادش از این (فداکاری) کسب رضایت پیامبر صلی الله علیه و آله و رضایت خداوند عرش و عزت بود.(463)
و همچنین گفته است:
بکت عینی و حق لها بکاها و ما یغنی البکاء و لاالعویل
چشمانم بگریست که سزاوار گریه بود، و گریه و شیون سود نتواند داد.
علی اسد الاله غداة قالوا: احمزة ذاکم الرجل القتیل؟
بر آن شیر خدا آن روز که (درباره‏اش) گفتند: آیا آن کشته شده حمزه است؟
اصیب المسلمون به جمیعا هناک و قد اصیب به الرسول
مصیبتی بود که در آنجا بر تمام مسلمانان وارد شد و رسول خدا نیز دچار آن گردید.
ابا یعلی، لک الارکان هدت و انت الماجد البر الوصول
ای ابو یعلی(464)، ارکان با مرگ تو منهدم گردید و تویی بزرگوار نیکوکار پیوندآفرین.
علیک سلام ربک فی جنان مخالطها نعیم لا یزول
در بهشتی که نعمت ابدی و همیشگی دارد بر تو درود پروردگارت باد!
الا یا هاشم الاخیار صبرا فکل فعالکم حسن جمیل
ای بنی هاشم، ای نیکان، شکیبا باشید که تمام کردارهای شما نیکو و پسندیده است.(465)
این اشعار را به عبدالله بن رواحه هم نسبت داده‏اند.(466)
صفیه بنت عبدالمطلب در مرثیه برادرش حمزه رضی الله عنه گفته است:
أسائلة اصحاب احد مخافة بنات ابی من اعجم و خبیر
ای آنکه از بیم خواهران من یاران احد را از باخبر و بی‏خبر جویا می‏شوی،
فقال الخبیر: ان حمزة قد ثوی وزیر رسول الله خیر وزیر
باخبر پاسخ می‏دهد: حمزه یاور رسول خدا صلی الله علیه و آله - که نیکو یاوری بود - به خاک افتاد.
دعاه اله الحق ذوالعرش دعوة الی جنة یحیی بها و سرور
او را خداوند عالم به شادی دعوت کرد و به بهشتی که در آنجا زنده بماند.
فوالله ما انساک ما هبت الصبا بکاء و حزنا محضری و مسیری(467)
به خدا سوگند تا زمانی که باد بوزد تو را فراموش نخواهم کرد و همه جا، در سفر و حضر، غمگین بر تو خواهم گریست.(468)