تربیت
Tarbiat.Org

توتیای دیدگان زندگانی خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله)
حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه)

3/6 - عبیدالله بن عباس‏

از برادرش عبدالله کوچکتر بود و گفته‏اند که پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده و از او سخنها شنیده و حفظ کرده بود. امیر مؤمنان علیه السلام او را به حکومت یمن فرستاد و او را امیر الحاج کرد که با مردم حج گزارد و او در سالهای 36 و 37 حج خانه خدا را انجام داد.
روایت است: زمانی که عبیدالله بن عباس از سوی امیر مؤمنان علیه السلام حکومت یمن را داشت، معاویه بسر بن ارطاة(193) عامری را به حکومت یمن منصوب کرد. عبیدالله از یمن خارج شد و به امام علیه السلام پیوست و عبدالله بن عبدالمدان حارثی را به جانشینی خود برگزید و دو پسرش عبدالرحمان و قثم را نزد مادرشان جویریه دختر قارظ(194) کنانی گذاشت. بسر آن دو پسر و دایی آنان را که از ثقیف بود به قتل رساند. او همچنین در مدینه و در میان دو مسجد، جماعت زیادی از مردم خزاعه و دیگران را به قتل رسانده بود. در جرف نیز افراد زیادی از اهالی همدان را کشته بود. در صنعا نیز چنین کرده بود. هر گاه خبر به او می‏رسید که کسی یاور و یا دوستدار امیر مؤمنان علیه السلام است او را به قتل می‏رساند. گویند سی هزار نفر را به جرم محبت آن حضرت کشت و گروهی را نیز سوزانده. شاعر گفته:
فقتل بسر ما استطاع و حرقا
بسر بهر اندازه که توانست مردم را کشت و سوزاند.
امام علیه السلام حارثة(195) بن قدامه سعدی را به یمن فرستاد. بسر فرار کرد. ولی جاریه توانست برادرزاده بسر و چهل نفر از افراد خانواده او را دستگیر کند و همه را به قتل برساند. عبیدالله مجدداً به یمن بازگشت و تا زمان شهادت امام علیه السلام حکومت آنجا را به عهده داشت.(196)
مسعودی روایت کرده:
در آن هنگام که خبر کشته شدن دو فرزند عبیدالله به نامهای قثم و عبدالرحمان به دست بسر به امیر مؤمنان علیه السلام رسید، حضرتش بر بسر نفرین کرد و فرمود: بار خدایا، دین و عقل را از او بگیر. پس از آن بسر دیوانه شد؛ چندانکه همیشه شمشیر خود را در دست داشت و از خود جدا نمی‏کرد. به همین جهت شمشیری چوبین برای او ساختند و در دست دیگرش مشکی پر باد قرار دادند. هر گاه پاره می‏شد مشک دیگری به دست او می‏دادند و همچنان با شمشیر چوبی خود به مشک می‏زد... تا اینکه در حالت دیوانگی و در حالی که با نجاست خویش بازی می‏کرد درگذشت. گاه از مدفوع خود می‏خورد و به کسانی که به تماشای او ایستاده بودند رو کرده می‏گفت: بنگرید که چگونه این دو پسر عبیدالله به من غذا می‏دهند!
گاه برای جلوگیری از این کار دستهایش را از پشت می‏بستند. روزی در جای خویش نجاست کرد و چون دستهایش از پشت بسته بود روی نجاست خم شد و به خوردن آن مشغول شد! چون از این کار او جلوگیری کردند، گفت: شما مرا از این کار باز می‏دارید در حالیکه عبدالرحمان و قثم هستند که به من غذا می‏دهند!
بسر در عهد ولید بن عبدالملک در سال 86 هجری مرد.(197)
حکایت شده است: ام حکیم دختر قارظ(198)، همسر عبیدالله و مادر دو پسری که به دست بسر کشته شدند، در مصیبت آنها به شدت بیتابی می‏کرد و به سخن هیچ کس جز کسی که خبر کشته شدن دو پسرش را به او داده بود گوش فرا نمی‏داد. همیشه در مراسم حج حاضر می‏شد و این ابیات را می‏خواند:
یا من أحس بابنی اللذین هما کالدرتین تشظی عنهما الصدف
ای که از دو فرزند من خبر دارد؛ دو فرزندی که مانند دو گوهر از صدف درآمده بودند،
تا آخر ابیات که مشهور است و از جمله آنهاست:
من دل والهة حیری مدلهة(199) علی صبیین ضلا اذ غدا السلف؟(200)
کیست که سرگردانی شیفته و حیران را به دو کودک گمشده و از کاروان جا مانده هدایت کند؟
گویند: مردی از اهل یمن که به مکه آمده بود این ابیات را شنید؛ به حال آن زن ترحم کرد. خود را به بسر نزدیک نموده اعتماد و اطمینان او را نسبت به خود جلب کرد. آنگاه برای کشتن دو پسر بسر نیرنگی اندیشید: آن دو را با خود به بیابان اوطاس(201) برده هر دو را به قتل رسانید و فرار کرد و در این مورد اشعاری سرود. از جمله آنها این دو بیت است که بسر را مخاطب قرار داده و می‏گوید:
ماذا اردت الی طفلی مولهة تبکی و تنشد من اثکلت فی الناس؟
از دو کودک زنی پریشان چه می‏خواستی که می‏گرید و می‏پرسد که را در میان مردم بی‏فرزند ساختی؟
فاشرب بکأسهما ثکلاً کما شربت ام الصبیین او ذاق ابن عباس
پس تو هم جام داغ فرزند دیدن را بنوش؛ همانگونه که مادر این دو کودک نوشید و (ابن عباس) پدر ایشان چشید!(202)
عبیدالله در سال پنجاه و هشت هجری در مدینه درگذشت (غیر از این نیز گفته شده است). سخنها درباره سخاوت و کرم او روشنتر از آتش بالای بلندی است. می‏گفتند هر کس که دنبال زیبایی و فقه و سخاوت می‏گردد باید به خانه عباس بن عبدالمطلب بیاید؛ زیرا زیبایی در فضل، فقه در عبدالله و سخاوت در عبیدالله است.
مسعودی روایت کرده:
معاویه پانصد هزار درهم به او جایزه داد و کسی را نزد او فرستاد تا نتیجه را برایش گزارش کند. پس وقتی که از نزد عبیدالله بازگشت به معاویه گفت: عبیدالله این پولها را میان یاران و برادران همنشین خویش به طور مساوی تقسیم کرد و خود نیز به اندازه آنها یک قسمت را گرفت. معاویه گفت: این هم مرا خوشحال می‏کند و هم ناراحت؛ آنچه مایه خوشحالی و خرسندی من است آن است که پدرش عبد مناف است و آنچه مرا ناراحت می‏کند اینکه با ابوتراب(203) خویشاوند است.(204)